Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۱۲۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هوش اگر ناخن زند بر دل شراب ناب هست
۲
ور سبو از می تهی گردد خمار و خواب هست
۳
ای که گویی باعث غم خوی غمگین روی باش
۴
غم ز بی باکی ندارم ورنه خود اسباب هست
۵
گر نمی ارزم به وصلت ز آرزو منعم مکن
۶
در دل عاشق هزاران مطلب نایاب هست
۷
از خیالت هر شبم بام در دل روشن است
۸
ماه گو طالع مشو در کوی من مهتاب هست
۹
ابله آن بی درد کاندیشد که اهل عشق را
۱۰
عافیت با مردن و کاسودگی در خواب هست
۱۱
منت دو قطره آب ای دیده بر من تا به کی
۱۲
در سفال هر سگی گو جرعه ای زین آب هست
۱۳
دل تهی کن عرفی این غم را به دل نتوان گذاشت
۱۴
دوستان را گر نباشد دشمنان را تاب هست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.