غزل شمارهٔ ۱۲۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست
۲
درد را با دل سودا زده ام کاری هست
۳
قفل الماس بیارید که زخم دل ما
۴
سر به سر گشته دهن، بر سر گفتاری هست
۵
این قدر سنگدلی نیست گمانم بس که
۶
مگر از راه تو در پای اجل خاری هست
۷
ای مسیحا اثری با نفست نیست، ملاف
۸
امتحانی بکن اینک دل بیماری هست
۹
نه به اندازه ی بازوست کمندم، هیهات
۱۰
ور نه با کوشش بامیم سر و کاری هست
۱۱
لن ترانی نشود گر ادب آموز کلیم
۱۲
ما چه دانیم که درمانی و دیداری هست
۱۳
محرم خلوتی عاشق نه چراغ است و نه شمع
۱۴
آفتاب ار نرسد سایه ی دیواری هست
۱۵
دلم آ ن کافر عامی ست که در گوشه ی دیر
۱۶
پیر گردید و ندانست که زناری هست
۱۷
غمزه چون تیغ زند لب بگشایی عرفی
۱۸
که به تحسین تو کیفیت زنهاری هست