غزل شمارهٔ ۱۲۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
من نگویم که درین شهر ستمکاری هست
۲
همه دانند که ما را به تو بازاری هست
۳
حد من نیست که در پیش تو گویم سخنی
۴
دوست داند که مرا قوت گفتاری هست
۵
از ادب چشم من و ناز مپوشان رخ دوست
۶
این نگاهی است که شایسته دیداری هست
۷
ساکن کعبه کجا، دولت دیدار کجا
۸
این قدر هست که در سایه ی دیواری هست
۹
مردم کارگه عشق هنرمندانند
۱۰
بیستون گر بشکافد دگر کاری هست
۱۱
دل عرفی نه یکی قطره ی حون، فولاد است
۱۲
از ستم سیر مشو دگر آزاری هست