رضی‌الدین آرتیمانی · رضی‌الدین آرتیمانی

ساقی‌نامه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الهی به مستان میخانه‌ات
۲
بعقل آفرینان دیوانه‌ات
۳
به دردی کش لجهٔ کبریا
۴
که آمد به شأنش فرود انّما
۵
به درّی که عرش است او را صدف
۶
به ساقی کوثر، به شاه نجف
۷
به نور دل صبح خیزان عشق
۸
ز شادی به انده گریزان عشق
۹
به رندان سر مست آگاه دل
۱۰
که هرگز نرفتند جز راه دل
۱۱
به انده‌پرستان بی پا و سر
۱۲
به شادی فروشان بی شور و شر
۱۳
کزان خوبرو، چشم بد دور باد
۱۴
غلط دور گفتم که خود کور باد
۱۵
به مستان افتاده در پای خم
۱۶
به مخمور با مرگ با اشتلم
۱۷
بشام غریبان، به جام صبوح
۱۸
کز ایشانست شام و سحر را فتوح
۱۹
که خاکم گل از آب انگور کن
۲۰
سرا پای من آتش طور کن
۲۱
خدا را بجان خراباتیان
۲۲
کزین تهمت هستیم وارهان
۲۳
به میخانهٔ وحدتم راه ده
۲۴
دل زنده و جان آگاه ده
۲۵
که از کثرت خلق تنگ آمدم
۲۶
به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
۲۷
بیا ساقیا می بگردش در آر
۲۸
که دلگیرم از گردش روزگار
۲۹
مئی ده که چون ریزیش در سبو
۳۰
بر ‌آرد سبو از دل آواز هو
۳۱
از آن می که در دل چو منزل کند
۳۲
بدن را فروزان‌تر از دل کند
۳۳
از آن می که گر عکسش افتد بباغ
۳۴
کند غنچه را گوهر شبچراغ
۳۵
از آن می که گر شب ببیند بخواب
۳۶
چو روز از دلش سر زند آفتاب
۳۷
از آن می که گر عکسش افتد بجان
۳۸
توانی بجان دید حق را عیان
۳۹
از آن می که چون شیشه بر لب زند
۴۰
لب شیشه تبخاله از تب زند
۴۱
از آن می که گر عکسش افتد به آب
۴۲
بر آن آب تبخاله افتد جباب
۴۳
از آن می که چون ریزیش در سبو
۴۴
بر آرد سبو از دل آواز هو
۴۵
از آن می که در خم چو گیرد قرار
۴۶
بر آرد خم آتش ز دل همچو نار
۴۷
می صاف ز آلودگی بشر
۴۸
مبدل به خیر اندر او جمله شر
۴۹
می معنی افروز صورت گداز
۵۰
مئی گشته معجون راز و نیاز
۵۱
از آن آب، کاتش بجان افکند
۵۲
اگر پیر باشد جوان افکند
۵۳
مئی را کزو جسم جانی کند
۵۴
بباده، زمین آسمانی کند
۵۵
مئی از منی و توئی گشته پاک
۵۶
شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک
۵۷
به انوار میخانه ره پوی، آه
۵۸
چه میخواهی از مسجد و خانقاه
۵۹
بیا تا سری در سر خم کنیم
۶۰
من و تو، تو و من، همه گم کنیم
۶۱
بیک قطره می آبم از سر گذشت
۶۲
به یک آه، بیمار ما درگذشت
۶۳
بزن هر قدر خواهیم، پا به سر
۶۴
سر مست از پا ندارد خبر
۶۵
چشی گر از این باده، کو کو زنی
۶۶
شوی چون ازو مست هو هو زنی
۶۷
مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش
۶۸
مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش
۶۹
دماغم ز میخانه بویی کشید
۷۰
حذر کن که دیوانه، هویی کشید
۷۱
بگیرید زنجیرم ای دوستان
۷۲
که پیلم کند یاد هندوستان
۷۳
دلا خیز و پائی به میخانه نه
۷۴
صلائی به مستان دیوانه ده
۷۵
خدا را ز میخانه گر آگهی
۷۶
به مخمور بیچاره، بنما رَهی
۷۷
دلم خون شد از کلفت مدرسه
۷۸
خدا را خلاصم کن از وسوسه
۷۹
چو ساقی همه چشم فتان نمود
۸۰
به یک نازم، از خویش عریان نمود
۸۱
پریشان دماغیم، ساقی کجاست
۸۲
شراب ز شب مانده باقی کجاست
۸۳
بیا ساقیا، می بگردش در آر
۸۴
که می خوش بود خاصه در بزم یار
۸۵
مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز
۸۶
می و ساقی و بادهٔ جام سوز
۸۷
می صاف ز الایش ما سوی
۸۸
ازو یک نفس تا بعرش خدا
۸۹
مئی کو مرا وارهاند ز من
۹۰
ز آئین و کیفیت ما و من
۹۱
از آن می حلال است در کیش ما
۹۲
که هستی وبال است در پیش ما
۹۳
از آن می حرام است بر غیر ما
۹۴
که خارج مقام است در سیر ما
۹۵
مئی را که باشد در او این صفت
۹۶
نباشد بغیر از می معرفت
۹۷
به این عالم ار آشنائی کنی
۹۸
ز خود بگذری و خدائی کنی
۹۹
کنی خاک میخانه گر توتیا
۱۰۰
خدا را ببینی بچشم خدا
۱۰۱
به میخانه آی و صفا را ببین
۱۰۲
ببین خویشتن را خدا را ببین
۱۰۳
تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ
۱۰۴
که چیزی نبینی بغیر خدا
۱۰۵
بگویم که از خود فنا چون شوی
۱۰۶
ز یک قطره زین باده مجنون شوی
۱۰۷
بشوریدگان گر شبی سر کنی
۱۰۸
از آن می که مستند لب تر کنی
۱۰۹
جمال محالی که حاشا کنی
۱۱۰
ببندی دو چشم و تماشا کنی
۱۱۱
نیاری تو چون تاب دیدار او
۱۱۲
ز دیدار رو کن به دیوار او
۱۱۳
قمر درد نوش است از جام ما
۱۱۴
سحر خوشه چین است از شام ما
۱۱۵
مغنی نوای دگر ساز کن
۱۱۶
دلم تنگ شد مطرب آواز کن
۱۱۷
بگو زاهدان اینقدر تن زنند
۱۱۸
که آهن ربائی بر آهن زنند
۱۱۹
بس آلوده‌ام آتش می کجاست
۱۲۰
پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست
۱۲۱
به پیمانه، پاک از پلیدم کنید
۱۲۲
همه دانش و داد و دیدم کنید
۱۲۳
چو پیمانه از باده خالی شود
۱۲۴
مرا حالت مرگ حالی شود
۱۲۵
همه مستی و شور و حالیم ما
۱۲۶
نه چون تو همه قیل و قالیم ما
۱۲۷
خرابات را گر زیارت کنی
۱۲۸
تجلی بخروار غارت کنی
۱۲۹
چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر
۱۳۰
چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر
۱۳۱
زنی در سماعی، ز می سرخوشی
۱۳۲
سزد گر ازین غصه خود را کشی
۱۳۳
توانی اگر دل، دریا کنی
۱۳۴
تو آن دُر یکتای پیدا کنی
۱۳۵
ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه
۱۳۶
بیابی اگر لذت اشک و آه
۱۳۷
بیا تا بساقی کنیم اتفاق
۱۳۸
درونها مصفا کنیم از نفاق
۱۳۹
بیائید تا جمله مستان شویم
۱۴۰
ز مجموع هستی پریشان شویم
۱۴۱
چو مستان بهم مهربانی کنیم
۱۴۲
دمی بی‌ریا زندگانی کنیم
۱۴۳
بگرییم یکدم چو باران بهم
۱۴۴
که اینک فتادیم یاران زهم
۱۴۵
جهان منزل راحت اندیش نیست
۱۴۶
ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست
۱۴۷
سراسر جهان گیرم از توست بس
۱۴۸
چه میخواهی آخر از این یکنفس
۱۴۹
فلک بین که با ما جفا میکند
۱۵۰
چها کرده است و چها میکند
۱۵۱
برآورد از خاک ما گرد و دود
۱۵۲
چه میخواهد از ما سپهر کبود
۱۵۳
نمیگردد این آسیا جز بخون
۱۵۴
الهی که برگردد این سرنگون
۱۵۵
من آن بینوایم که تا بوده‌ام
۱۵۶
نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام
۱۵۷
رسد هر دم از همدمانم غمی
۱۵۸
نبودم غمی گر بدم همدمی
۱۵۹
در این عالم تنگ‌تر از قفس
۱۶۰
به آسودگی کس نزد یک نفس
۱۶۱
مرا چشم ساقی چو از هوش برد
۱۶۲
چه کارم به صاف و چه کارم به درد
۱۶۳
نه در مسجدم ره، نه در خانقاه
۱۶۴
از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه
۱۶۵
نمانده است در هیچکس مردمی
۱۶۶
گریزان شده آدم از آدمی
۱۶۷
گروهی همه مکر و زرق و حیل
۱۶۸
همه مهربان، بهر جنگ و جدل
۱۶۹
همه متفق با هم اندر نفاق
۱۷۰
به بدخوئی اندر جهان جمله طاق
۱۷۱
همه گرگ مانا همه میش پوست
۱۷۲
همه دشمنی کرده در کار دوست
۱۷۳
شب آلودگی، روز شرمندگی
۱۷۴
معاذ الله از اینچنین زندگی
۱۷۵
اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو
۱۷۶
که او را نداند کسی غیر او
۱۷۷
برو کفر و دین را وداعی بکن
۱۷۸
به وجد اندر آ و سماعی بکن
۱۷۹
مکن منعم از باده ای محتسب
۱۸۰
که مستم من از جام لا یحتسب
۱۸۱
چو ما زین می، ار مست و نادان شوی
۱۸۲
ز دانائی خود پشیمان شوی
۱۸۳
خوری باده، خورشید رخشان شوی
۱۸۴
چه دنبال لعل بدخشان سوی
۱۸۵
صبوح است ساقی برو می بیار
۱۸۶
فتوح است مطرب دف و نی بیار
۱۸۷
از ان می که در دل اثر چون کند
۱۸۸
قلندر بیک خرقه قارون کند
۱۸۹
نوای مغنی چه تأثیر داشت
۱۹۰
که دیوانه نتوان به زنجیر داشت
۱۹۱
مغنی سحر شد خروشی بر آر
۱۹۲
ز خامان افسرده جوشی بر آر
۱۹۳
که افسردهٔ صحبت زاهدم
۱۹۴
خراب می و ساغر و شاهدم
۱۹۵
سرم در سر می‌پرستان مست
۱۹۶
که جزمی فراموششان هر چه هست
۱۹۷
به می گرم کن جان افسرده را
۱۹۸
که می زنده دارد تن مرده را
۱۹۹
مگو تلخ و شور آب انگور را
۲۰۰
که روشن کند دیدهٔ کور را
۲۰۱
بده ساقی آن آب آتش خواص
۲۰۲
که از هستیم زود سازد خلاص
۲۰۳
بمن عشوه چشم ساقی فروخت
۲۰۴
که دین و دل و عقل را جمله سوخت
۲۰۵
ازین دین به دنیا فروشان مباش
۲۰۶
بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش
۲۰۷
کدورت کشی از کف کوفیان
۲۰۸
صفا خواهی، اینک صف صوفیان
۲۰۹
چو گرم سماعند هر سو صفی
۲۱۰
حریفان اصولی ندیمان کفی
۲۱۱
چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای
۲۱۲
مکش بار محنت، بکش باده‌ای
۲۱۳
ز قطره سخن پیش دریا مکن
۲۱۴
حدیث فقیهان بر ما مکن
۲۱۵
مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش
۲۱۶
قدح تا توانی بنوشان و نوش
۲۱۷
سحر چون نبردی به میخانه راه
۲۱۸
چراغی به مسجد مبر شامگاه
۲۱۹
خراباتیا، سوی منبر مشو
۲۲۰
بهشتی، بدوزخ برابر مشو
۲۲۱
بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم
۲۲۲
دمار کدورت بر آر از گلم
۲۲۳
بکش باده تلخ و شیرین بخند
۲۲۴
فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند
۲۲۵
که نور یقین در دلم جوش زد
۲۲۶
جنون آمد و بر صف هوش زد
۲۲۷
قلم بشکن و دور افکن سبق
۲۲۸
بسوزان کتاب و بشویان ورق
۲۲۹
تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب
۲۳۰
که بر جملگی تافت چون آفتاب
۲۳۱
تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای
۲۳۲
تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای
۲۳۳
رخ ای زاهد از می پرستان متاب
۲۳۴
تو در آتش افتاده‌ای من در آب
۲۳۵
که گفته است چندین ورق را ببین
۲۳۶
بگردان ورق را و حق را ببین
۲۳۷
مگو هیچ با ما ز آئین عقل
۲۳۸
که کفر است در کیش ما دین و عقل
۲۳۹
ز ما دست ای شیخ مسجد بدار
۲۴۰
خراباتیان را به مسجد چکار
۲۴۱
ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای
۲۴۲
بینداز دورش که یخ بسته‌ای
۲۴۳
فزون از دو عالم تو در عالمی
۲۴۴
بدینسان چرا کوتهی و کمی
۲۴۵
تو شادی بدین زندگی عار کو
۲۴۶
گشودند گیرم درت بار کو؟
۲۴۷
نماز ار نه از روی مستی کنی
۲۴۸
به مسجد درون بت‌پرستی کنی
۲۴۹
به مسجد رو و قتل و غارت ببین
۲۵۰
به میخاه آی و فراغت ببین
۲۵۱
به میخانه آی و حضوری بکن
۲۵۲
سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن
۲۵۳
چو من گر ازین می تو بی من شوی
۲۵۴
بگلخن درون رشک گلشن شوی
۲۵۵
چه میخواهد از مسجد و خانقاه
۲۵۶
هر آنکو به میخانه برده است راه
۲۵۷
نه سودای کفر و نه پروای دین
۲۵۸
نه ذوقی به آن و نه شوقی به این
۲۵۹
برونها سفید و درونها سیاه
۲۶۰
فغان از چنین زندگی آه، آه
۲۶۱
همه سر برون کرده از جیب هم
۲۶۲
هنرمند گردیده در عیب هم
۲۶۳
خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ
۲۶۴
همه آشتیهای بدتر ز جنگ
۲۶۵
فرو رفته اشک و فرا رفته آه
۲۶۶
که باشند بر دعوی ما گواه
۲۶۷
بفرمای گور و بیاور کفن
۲۶۸
که افتاده‌ام از دل مرد و زن
۲۶۹
دلم گه از آن گه ازین جویدش
۲۷۰
ببین کاسمان از زمین جویدش
۲۷۱
به می هستی خود فنا کرده‌ایم
۲۷۲
نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم
۲۷۳
دگر طعنهٔ باده بر ما مزن
۲۷۴
که صد بار زن بهتر از طعنه زن
۲۷۵
نبردست گویا به میخانه راه
۲۷۶
که مسجد بنا کرده و خانقاه
۲۷۷
چه میخواهد از مسجد و خانقاه
۲۷۸
هر آنکو به میخانه بردست راه
۲۷۹
روان پاک سازیم از آب تاک
۲۸۰
که آلودهٔ کفر و دین است پاک
۲۸۱
ندانم چه گرمیست با این شراب
۲۸۲
که آتش خورم گویی از جام آب
۲۸۳
به می صاحب تخت و تاجم کنید
۲۸۴
پریشان دماغم، علاجم کنید
۲۸۵
جسد دادم و جان گرفتم ازو
۲۸۶
چه میخواستم، آن گرفتم ازو
۲۸۷
بینداز این جسم و جان شو همه
۲۸۸
جسد چیست؟ روح روان شو همه
۲۸۹
گدائی کن و پادشاهی ببین
۲۹۰
رهاکن خودی و خدائی ببین
۲۹۱
تکلف بود مست از می شدن
۲۹۲
خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن
۲۹۳
درون خرابات ما شاهدیست
۲۹۴
که بدنام ازو هر کجا زاهدیست
۲۹۵
بخور می که در دور عباس شاه
۲۹۶
به کاهی ببخشند کوهی گناه
۲۹۷
سکندر توان و سلیمان شدن
۲۹۸
ولی شاه عباس نتوان شدن
۲۹۹
که آئین شاهی از آن ارجمند
۳۰۰
نشسته است برطرف طاق بلند
۳۰۱
یکی از سواران رزمش هزار
۳۰۲
یکی از گدایان بزمش بهار
۳۰۳
سگش بر شهان دارد از آن شرف
۳۰۴
که باشد سگ آستان نجف
۳۰۵
الهی به آنان که در تو گمند
۳۰۶
نهان از دل و دیدهٔ مردمند
۳۰۷
نگهدار این دولت از چشم بد
۳۰۸
بکش مد اقبال او تا ابد
۳۰۹
همیشه چو خور گیتی افروز باد
۳۱۰
همه روز او عید نوروز باد
۳۱۱
شراب شهادت بکامش رسان
۳۱۲
بجد علیه السلامش رسان
۳۱۳
رضی روز محشر علی ساقی است
۳۱۴
مکن ترک می تا نفس باقی است

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.