رضی‌الدین آرتیمانی · رضی‌الدین آرتیمانی

سوگندنامه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دگر سینه‌ام چون خم آمد بجوش
۲
بر آمد از این قلزم غم خروش
۳
خراباتیان، راه میخانه کو
۴
حریفان بگوئید، پیمانه کو
۵
مرا سوی میخانه راهی دهید
۶
سرم را به آن در پناهی دهید
۷
بهار است و بلبل، بساط نشاط
۸
بطرف چمن میکشد ز انبساط
۹
تو هم زاهد از خویش دستی برآر
۱۰
مکن اینقدر خشکی اندر بهار
۱۱
به درک فنون ریا کاملی
۱۲
در این فن چرا اینقدر جاهلی
۱۳
مرادی نشد حاصلت در مرید
۱۴
در این آرزو گشت، مویت سفید
۱۵
بیا بگذر از قید ناموس و ننگ
۱۶
بزن شیشهٔ خودپرستی به سنگ
۱۷
بینداز از دست مسواک را
۱۸
بدست آر، نوباوهٔ تاک را
۱۹
ز من بشنو، از زهد اندیشه کن
۲۰
بهار است، دیوانگی پیشه کن
۲۱
بزن دست و صد چاک زن جامه را
۲۲
بیفکن ز سر بار عمامه را
۲۳
بیا با حریفان هم آهنگ باش
۲۴
بکن صلح و با خویش در جنگ باش
۲۵
ازین زهد یکباره بیگانه شو
۲۶
به رند خرابات، همخانه شو
۲۷
چو من ترک سودای تزویر کن
۲۸
توان تا بمیخانه، شبگیر کن
۲۹
که بختت مگر سر بر آرد ز خواب
۳۰
نظرها بیابی ز خم شراب
۳۱
ز فیض صبوحی بفیضی رسی
۳۲
شوی با همه ناکسیها، کسی
۳۳
چه بر سبحه چسبیده‌ای اینقدر
۳۴
بس این خاک بازی که خاکت بسر
۳۵
چرا اینقدر خشک و افسرده‌ای
۳۶
نه دستی نه پائی مگر مرده‌ای
۳۷
بکن ترک تزویر و زهد و ریا
۳۸
به میخانه رفتن ز سر ساز پا
۳۹
ز ما اختلاط مجازی مجو
۴۰
زمستان به جز صاف بازی مجو
۴۱
بگو با حکیم ز خود بی‌خبر
۴۲
که ای مانده در گل درین ره چو خر
۴۳
بمستی ز حکمت کن اندیشه‌ای
۴۴
چه صغری، چه کبری، بکش شیشه‌ای
۴۵
کتاب اشارات ابرو بخوان
۴۶
شفا در لب جام پُر باده دان
۴۷
ببین شرح تجرید ساق و بدن
۴۸
بگو حکمت العین چشم و دهن
۴۹
بجز حرف باده مکن گفتگو
۵۰
سخن‌تر مقولات و از کیف گو
۵۱
بیا ساقی ای قبلهٔ من بیا
۵۲
سرت گردم، ای شوخ پر فن بیا
۵۳
دماغم ز سودای صحبت بسوخت
۵۴
به داغم زبان شعله‌ها برفروخت
۵۵
علاجی کن از می دماغ مرا
۵۶
بنه مرهم از باده داغ مرا
۵۷
شد از آتش دهر جانم کباب
۵۸
برافشان بدین شعله مشتی شراب
۵۹
بپا شو زمستی چه افتاده‌ای
۶۰
بیفکن مرا در شط باده‌ای
۶۱
بکن شستشوی من از لای می
۶۲
مرا غرق میکن بدریای می
۶۳
بده ساقی آن مایهٔ زندگی
۶۴
دمی وارهانم ز دل مردگی
۶۵
دل و جان من شد بفرمان تو
۶۶
چه جان و چه دل جمله قربان تو
۶۷
بمن جان من می بده می بده
۶۸
پیاپی پیاپی پیاپی بده
۶۹
بده باده وز روی مستی بده
۷۰
فدای تو گردم دو دستی بده
۷۱
به یکدست ما را سبک بر مدار
۷۲
چه مینا چه پیمانه خمها بیار
۷۳
مکن سرکشی از من ای بی‌نظیر
۷۴
بده جامی و در عوض جان بگیر
۷۵
بیا ای تو درمان دردم بیا
۷۶
بیا گرد بالات گردم بیا
۷۷
بیا ای فدای رخ ساده‌ات
۷۸
بده می بگرد سر باده‌ات
۷۹
کجایم، چه میگویم ای دوستان
۸۰
مگر مست گشتم درین بوستان
۸۱
ملولیم ساقی می ناب ده
۸۲
یکی جرعه ز آن قرمزین آب ده
۸۳
سخنها بمستانه گفتم بسی
۸۴
الهی نرنجیده باشد کسی
۸۵
ز هستی ندارم من از خود خبر
۸۶
خمار شبم میدهد دردسر
۸۷
به یک جرعه رفع ملالم کنید
۸۸
بدی گفته باشم حلالم کنید
۸۹
چه من تازه ز اهل طرب گشته‌ام
۹۰
ببخشید گر بی‌آدب گشته‌ام
۹۱
غم هیچکس بر دلم بار نیست
۹۲
بجز زاهدم با کسی کار نیست
۹۳
عصا وار استاده‌ام در برش
۹۴
چه دستار پیچیده‌ام در سرش
۹۵
دلم سوخت بر حال زاهد بسی
۹۶
که بیچاره‌تر زو ندیدم کسی
۹۷
ز کوی خرابات آواره‌ای
۹۸
زبان بسته حیوان بیچاره‌ای
۹۹
ندانم چه دیده است از زندگی
۱۰۰
نمیرد چرا خود ز شرمندگی
۱۰۱
که از بزم رندان نماید نفور
۱۰۲
ز راه مسلمانی افتاده دور
۱۰۳
من از دید زاهد بسی منکرم
۱۰۴
مسلمانی ار این بود کافرم
۱۰۵
الهی به پاکان و رندان مست
۱۰۶
به دلگرمی ساقی می‌پرست
۱۰۷
به جوش درون خم صاف دل
۱۰۸
که شد در بر او فلاطون خجل
۱۰۹
به رندی کز آلودگی پاک خفت
۱۱۰
به مستی که با دختر تاک خفت
۱۱۱
به آهی که بر دل شبیخون زند
۱۱۲
به اشکی که پهلو به جیحون زند
۱۱۳
به داغی که بر سینه محکم بود
۱۱۴
به زخمی کش الماس مرهم بود
۱۱۵
به صبری که در ناشکیبا بود
۱۱۶
به شرمی که در روی زیبا بود
۱۱۷
به عزلت نشینان صحرای درد
۱۱۸
به ناخن کبودان شبهای سرد
۱۱۹
به چشمی کزو چون بر آید نگاه
۱۲۰
کند روز بیچارگان را سیاه
۱۲۱
به رویی که روشن کند بزم جمع
۱۲۲
به عشقی که پروانه دارد به شمع
۱۲۳
به بی دست و پایان کوی وصال
۱۲۴
به عاجز نگاهان حسرت مآل
۱۲۵
به هجری که پیوسته در وصل یار
۱۲۶
بره باشدش دیدهٔ انتظار
۱۲۷
به شام فراق دل آشفتگان
۱۲۸
به صبح وصال بغم خفتگان
۱۲۹
به معشوق از رحم و انصاف دور
۱۳۰
به دلدادهٔ در بلاها صبور
۱۳۱
به دردی که بی‌حاجتش از طبیب
۱۳۲
به یأسی کز امید شد بی‌نصیب
۱۳۳
به زلفی که دل را ز کس بی‌خبر
۱۳۴
نهان میرباید ز پیش نظر
۱۳۵
به دزدی که پروا ندارد ز کس
۱۳۶
نمیترسد از شحنه و از عسس
۱۳۷
به عهدی که پیمانه با باده بست
۱۳۸
که دور است از شیشهٔ او شکست
۱۳۹
به ذکر صراحی به وقت فرح
۱۴۰
به اوراد جام و دعای قدح
۱۴۱
به سرهنگی خشت بالای خم
۱۴۲
به افتادن جام در پای خم
۱۴۳
به پیچ و خم ساقی لاله رنگ
۱۴۴
به اندام مطرب به آواز چنگ
۱۴۵
به روزی که بی‌گفتگو در می است
۱۴۶
بشوری که در کوچه بند نی است
۱۴۷
به صنعان فریبان ترسا لقب
۱۴۸
به کافردلان فرنگی نصب
۱۴۹
به مرغوله مویان گیسو کمند
۱۵۰
به خورشید رویان زنار بند
۱۵۱
به آهو نگاهان رعنا خرام
۱۵۲
به خسرو سپاهان شیرین کلام
۱۵۳
به شمشاد قدان بالا بلا
۱۵۴
که کردند عشاق را مبتلا
۱۵۵
به آن وعدهٔ سست پیمان یار
۱۵۶
به دلسوزی عاشق از انتظار
۱۵۷
که گر یکزمان بی تو آرم به سر
۱۵۸
خیالت نباشد مرا در نظر
۱۵۹
چنان گردم از مرگ خود شادمان
۱۶۰
که کس شاد از مردن دشمنان
۱۶۱
بمیرم گر ز حسرت کام تو
۱۶۲
شوم زنده گر بشنوم نام تو
۱۶۳
دمی بی تو ای دین و ایمان من
۱۶۴
بر آید ز تن جان من، جان من
۱۶۵
به تنهائیم یار دیرین توئی
۱۶۶
مرا یاری جان شیرین تویی
۱۶۷
به دل آرزوی جمالت بس است
۱۶۸
اگر خود نیائی خیالت بس است
۱۶۹
بیا ساقی همدم بیکسان
۱۷۰
حکیم مسیحا دم خستگان
۱۷۱
بیا حکمت دختر زر ببین
۱۷۲
که همچون فلاطون شده خم‌نشین
۱۷۳
ز دست تو مٰیاید افسونگری
۱۷۴
برون ‌آرش از شیشه همچون پری
۱۷۵
علاج مرا کن که دیوانه‌ام
۱۷۶
مقیم خرابات و میخانه‌ام
۱۷۷
ازین بیکسی کن دل آسا مرا
۱۷۸
مجرد کن از قید دنیا مرا
۱۷۹
دلم را بیک جرعه می شاد کن
۱۸۰
مرا از غم دهر آزاد کن
۱۸۱
از آن می که خورشید شد ذره‌اش
۱۸۲
بود قل هو اللّه هر قطره‌اش
۱۸۳
از آن می که در دل چو منزل کند
۱۸۴
سراپای اجسام را دل کند
۱۸۵
از آن می که روح روانست و بس
۱۸۶
از آن می که اکسیر جانست و بس
۱۸۷
رضی را بده جامی از لطف عام
۱۸۸
بجانان رسان جان او والسلام

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.