غزل شمارهٔ ۲۳۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر دل اهل حقیقت در راز افشاند
۲
زاهد از دامن دل گرد مجاز افشاند
۳
همت این است که با این همه امید، دلم
۴
آستین بر اثر عجز ونیاز افشاند
۵
عرق شبنم خلد است هر آن قطرهٔ خوی
۶
که سمند تو نگاه تک و تاز افشاند
۷
چه عجب کز دل محمود فروریزد خون
۸
گر صبا سلسلهٔ زلف ایاز افشاند
۹
گر نه اظهار شفق می کند از کشتن صید
۱۰
خون مرغان ز چه در چنگل باز افشاند
۱۱
جای رحم است به عرفی، که بسی بی اثر است
۱۲
اشک گرمی که به شبهای دراز افشاند