غزل شمارهٔ ۲۴۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نگرفتم از تو جامی، سرم این خمار دارد
۲
به ره تو دیر مردم، دلم این غبار دارد
۳
به بهانهٔ ترحم ، نکشی مرا ، وگرنه
۴
سر خون گرفتهٔ من، به بدن چه کار دارد
۵
دل تنگ عیش مارا، که شمارد از صبوران
۶
که هزار زخم دندان، جگرش نگار دارد
۷
سخنم از آن نباشد، بر اهل عیش روشن
۸
که چو باد کوچهٔ غم، نفسم غبار دارد
۹
ز متاع شهر سنت، بود آن گران تجمل
۱۰
که ز عشوه جشم بندد، ز کرشمه عار دارد
۱۱
نه شهید غمزهٔ او، دهد این نشانه، عرفی
۱۲
که هزار شمع عشرت، ز سر مزار دارد