غزل شمارهٔ ۲۷۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر جا که هست او غمزه زن، آن غمزه آیین می برد
۲
دل می دهد، جان می چکد، سر می رود، دین می برد
۳
از وعده گاه وصل او، هر شام تا غمخانه ام
۴
آرام در خون می تپد، امید تمکین می برد
۵
کز باد عیش آباد وصل، آمد نسیم مژده ای
۶
کز خون دل گل می دهد، وز روی غم چین می برد
۷
گر یار شادی هست دل، هر گه که نامش می برم
۸
بهر چه غم را هر زمان، صد گونه نفرین می برد
۹
خیزد دعایی از لبم ، کز معبد ناقوسیان
۱۰
با خلوت حسن قبول، آشوب آئین می برد
۱۱
عرفی دهد جان را ز جا، تلقین کند بهر صنم
۱۲
کین سست پیمان ناگهان، زین حلقه بی دین می برد