غزل شمارهٔ ۳۰۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دودی ز دل برآمد و خون جوش می زند
۲
خون می چکد ز عقل و جنون جوش می زند
۳
ای سامری زیاده کن افسون و دم که باز
۴
دردم به رغم سحر و فسون جوش می زند
۵
پژمرده گشته بود کهن داغ های دل
۶
در لاله زار خنده کنون جوش می زند
۷
تا جنتم به فال در آمد، بهشت را
۸
اندوه در برون و درون جوش می زند
۹
در وادیی گمم که ز دل های تشنکان
۱۰
چندین هزار چشمهٔ خون جوش می زند
۱۱
تا زخم دل گشوده و در خون نشسته ام
۱۲
در آتشم درون و برون جوش می زند
۱۳
عرفی کجاست غمزه، به تقلید او که باز
۱۴
در صیدگاه، صید زبون جوش می زند