Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۳۰۳

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دل بشد فرزانه و عقل از فسون دلگیر شد
۲
مُلک شوقم را فریبت از پی تعمیر شد
۳
نسبت دل با خودم دیدم، بسی کم مایه بود
۴
بر جنون افزودمش تا قابل زنجیر شد
۵
یافتم تعبیر رنگی چون به بالینم نشست
۶
گر چه استغنای حسنش مانع تغییر شد
۷
کیست تا گوید به شیرین کز هوای جلوه ات
۸
آب چشم کوهکن داخل به جوی شیر شد
۹
گر تو را بی مهر گفتم، شکوه مقصودم نبود
۱۰
شکر درد خویش گفتم که بی تاثیر شد
۱۱
بس که تابوتم گرانبار از دل پر حسرت است
۱۲
خلقی از همراهی تابوت من دلگیر شد
۱۳
با وجود آن که جرم از جانب عرفی نبود
۱۴
بی زبانی بین که قایل به صد تقصیر شد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.