هلالی جغتایی · شاه و درویش

بخش ۲۹ - واقف شدن مردم از عشق‌بازی و دلداری درویش و بهانه ساختن رقیب شکار را به جهتجدایی آن‌ها

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چند روزی که شاه بنده‌نواز
۲
سوی درویش جلوه کرد به ناز
۳
مردمان پی به حال او بردند
۴
ره به فکر و خیال او بردند
۵
عیب‌جویان به عیب رو کردند
۶
وز سر طعنه گفتگو کردند
۷
که چرا شاه با گدا یارست؟
۸
پادشه را خود از گدا عارست
۹
مسند شاه و بوریای گدا؟
۱۰
الله! الله! کجاست تا به کجا؟
۱۱
از گدا عشق شاه لایق نیست
۱۲
بلکه او مدعی‌ست، عاشق نیست
۱۳
پاک‌بازان دعای شه گفتند
۱۴
در معنی در این سخن سفتند
۱۵
که بدین‌سان شه پسندیده
۱۶
کس ندیدست بلکه نشنیده
۱۷
شاه گر با گدا چنین بازد
۱۸
همه کس را گدای خود سازد
۱۹
زین سخن‌ها رقیب واقف شد
۲۰
طبع ناساز او مخالف شد
۲۱
از غضب خون او به جوش آمد
۲۲
چون خم باده در خروش آمد
۲۳
گفت اگر خون این گدا ریزم
۲۴
بهر خود فتنه‌ای برانگیزم
۲۵
شاه ازین قصه گر خبر یابد
۲۶
رخ ز من تا به حشر می‌تابد
۲۷
گر بگویم به او، گران آید
۲۸
ور نگویم دلمبه جان آید
۲۹
پس همان به که حیله‌ای بکنم
۳۰
شاه را از گدا جدا فگنم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.