غزل شمارهٔ ۴۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دست در حلقهٔ آن طرهٔ پرچین دارم
۲
پنجه انداخته در پنجهٔ شاهین دارم
۳
این همه چین که تو بر چهرهٔ من میبینی
۴
یادگاریست کز آن طرهٔ پرچین دارم
۵
زاهدم گفت ز دین شرم کن و باده مخور
۶
می حرامم بود ار من خبر از دین دارم
۷
کافر وگبر و یهودم همه رانند ز خویش
۸
چشم بد دور نگه کن که چه تمکین دارم
۹
جام می ده که ترا عرضه دهم راز جهان
۱۰
که من اندر دل خود جام جهان بین دارم
۱۱
جم کجا رفت و چه شد جام رهاکن که به نقد
۱۲
من ز جم بهترم ار جام سفالین دارم
۱۳
منت شمع و چراغ از چه کشم در شب تار
۱۴
من که در خلوت خاطر مه و پروین دارم
۱۵
خوار هرکودک و دیوانه و اوباش شدم
۱۶
آخر ای قوم ببینید چه آیین دارم
۱۷
در هوای قد و اندام و خط و عارض یار
۱۸
عشق با سرو و گل و سنبل و نسرین دارم
۱۹
جام می بر لبم آهسته سحرگه می گفت
۲۰
تو مخور غصه که من هم دل خونین دارم
۲۱
تکیه بر زلف و رخ دوست زدم قاآنی
۲۲
شکر کز سنبل و گل بستر و بالین دارم
۲۳
کاش با دادگر ملک سلیمان گویند
۲۴
من هم ای خواجه حق خدمت دیرین دارم