قاآنی · ترکیب‌بندها

شمارهٔ ۱ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده نواب فریدون میرزا گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
امروز ای غلام به از عیش‌ کار نیست
۲
برگیر زین ز رخش که روز شکار نیست
۳
تا می نگویی آنکه خداوند کاهلست
۴
کان کاهلی که نز پی کارست عار نیست
۵
انده مدار اگر نشدیم ای پسر سوار
۶
کانکس پیاده است که بر می سوار نیست
۷
ها صید من تویی چه گرایم به سوی صید
۸
صیدی به حضرتست که در مرغزار نیست
۹
گور و گوزن و کبک و غزالم تویی به نقد
۱۰
تنها تو هر چهاری اگر هر چهار نیست
۱۱
گر گویم ای غلام که داری سرین گور
۱۲
هرگز سرین گور چنین بردبار نیست
۱۳
باکشَی غزالی و با جلوه گوزن
۱۴
نی نی که کمانکش و این میگسار نیست
۱۵
ور خوانمت غزال بیابان به خط و خال
۱۶
هرگز غزال درخور بوس و کنار نیست
۱۷
خیز ای پسر به خادم خلوتسرا بگوی
۱۸
کامروزه ره به بزم خداوندگار نیست
۱۹
ور آسمان به حضرت ما آورد نیاز
۲۰
خادم کند اشاره که امرو‌ز بار نیست
۲۱
اِنها کند که حضرت قاآنی است این
۲۲
جبریل را نخوانده براین‌ درگذار نیست
۲۳
او مدح خوان شاه جهانست لاجرم
۲۴
کس در همه زمانه بدین اعتبار نیست
۲۵
شاهی که خاک از نظر پاک درکند
۲۶
وز نقد جود کیسهٔ آمال پرکند
۲۷
ما ای ندیم دولت خویش‌ آزموده‌ایم
۲۸
لختی ز روزگار به سختی نبوده‌ایم
۲۹
ماگاه کف به سوی بط باده برده‌ایم
۳۰
ما گاه لب به لعل بت ساده سوده‌ایم
۳۱
بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگ
۳۲
نهمار این سخن ز بزرگان شنوده ایم
۳۳
ترکی که خنده بر رخ قیصر نمی‌‎کند
۳۴
ما صدهزار بوسه ز لعلش ربوده‌ایم
۳۵
شوخی که کفش بر س‌ر خاقان نمی‌زند
۳۶
ما صدهزار شب به کنارش‌ غنوده‌ایم
۳۷
ماهی که شاه را به گدایی نمی‌برد
۳۸
ما بارها به بوس لبش را شخوده ایم
۳۹
با ابرویی که چون دم شیرست پر گره
۴۰
بازی کنان شجاعت خویش آزموده‌ایم
۴۱
و‌ز طره‌ای که چون تن مارست پر شکنج
۴۲
ما صدهزار چین به فراغت گشوده‌ایم
۴۳
از خود چو آبگینه نداریم هیچ نقش
۴۴
وز طبع ساده نقش دو عالم نموده‌ایم
۴۵
در عین سادگی همه نقشیم از آن قبل
۴۶
کز زنگ حرص آینهٔ دل زدوده‌ایم
۴۷
در بارگاه شه به ارادت ستاده‌ایم
۴۸
و اقبال خویش را به سعادت ستوده‌ایم
۴۹
فرخ شه آنکه هست خداوندگار من
۵۰
شکرش پس از سپاس خداوند کار من
۵۱
خیزید یک قرابه مرا می بیاورید
۵۲
هی من خورم شراب و شما هی بیاورید
۵۳
شاهانه خورد باید مهی را به های و هوی
۵۴
طنبور و ارغنون و دف و نی بیاورید
۵۵
تا با نفس پیاله شد آمد کند به کام
۵۶
همچون نفس پیاله پیاپی بیاورید
۵۷
زآن بارگیر روح که نارفته در گلو
۵۸
چون خون فرو رود برگ و پی بیاورید
۵۹
زان دست پخت عقل که چون نور اولیا
۶۰
زی رشد رهنما شود از غیّ بیاورید
۶۱
زان جوهری که از نفحات نسیم او
۶۲
بی‌نفخ صوره مرده شود حی بیاورید
۶۳
زان شربتی که درگلوی نحل اگر کنند
۶۴
بر جای نوش هوش کند قی بیاورید
۶۵
زان پیبشر‌ که طرهٔ طومار عمر من
۶۶
چون زلف تابدار شود طی بیاورید
۶۷
طبعم ز ران شیر کباب آرزو کند
۶۸
هان هیزمش ز تخت جم و کی بیاورید
۶۹
در قم شراب نیست حریفان خدای را
۷۰
برتر نهید گامی و از ری بیاورید
۷۱
مانا شراب ری ندهد مر مرا کفاف
۷۲
یک زنده رود باده‌ام از جی بیاورید
۷۳
ور جام باده در دهن‌ اژدها در است
۷۴
همت کنید و از دهن وی بیاورید
۷۵
بی‌خویش مدح شاه جهان خوشتر آیدم
۷۶
تا من روم ز خویش شما هی بیاورید
۷۷
فرمانده ملوک سلیمان راستین
۷۸
کش جم در آستان بود و یم در آستین
۷۹
باز ای غلام سرکش و خونخواره بینمت
۸۰
وز بهر جنگ زین زبر باره بینمت
۸۱
بر پشت رخش شعلهٔ جوّاله خوانمت
۸۲
بر روی زین ستاره سیاره بینمت
۸۳
نایب مناب چرخ ستمکاره دانمت
۸۴
قایم مقام هر جفا کاره بینمت
۸۵
بر گرد گل دو سنبل ژولیده یابمت
۸۶
بر گنج رخ دو کژدم جراره بینمت
۸۷
پوشیده روی تافته در موی بافته
۸۸
روح‌القدس‌ اسیر دو پتیاره بینمت
۸۹
از غرفهای باغ جنان بچگان حور
۹۰
گردن برون کشیده به نظاره بینمت
۹۱
مانی به روزگار جوانی که از نخست
۹۲
گر روی چون مه و دل چون خاره بینمت
۹۳
آمد مه جمادی حالی مناسبست
۹۴
گر روی چون مه و دل چو خاره بینمت
۹۵
مردم بر آب و آینه بینند ماه و من
۹۶
بر جای آب و آینه رخساره بینمت
۹۷
چون خاکپای خسرو پیوسته بویمت
۹۸
چون فیض دست دارا همواره بینمت
۹۹
شاهی که از نوال ز بس‌ مال می‌دهد
۱۰۰
هفتاد ساله توشهٔ آمال می‌دهد
۱۰۱
اورنگ ملک تاج سخا افسر کرم
۱۰۲
بازوی ترک پشت عرب پهلوی عجم
۱۰۳
اکسیر فضل جان هنرکیمیای علم
۱۰۴
رکن وجود رایت جود آیت کرم
۱۰۵
میقات حلم مشعر دانش مقام فیض
۱۰۶
میزاب علم کعبهٔ دین قبلهٔ امم
۱۰۷
عرق جمال مغز جلال استخوان فر
۱۰۸
الهام نظم سحر سخن معجز قلم
۱۰۹
ایوان مجد طلاق علا شمسهٔ علو
۱۱۰
دریای فضل گنج عطا لجهٔ نعم
۱۱۱
شخص کمال روح سخا پیکر سخن
۱۱۲
جسم وقار چشم حیا عنصر همم
۱۱۳
باب ظفر نیای هنر دایهٔ خطر
۱۱۴
فخر پدر مطیع برادر مطاع عم
۱۱۵
فرزند بخت بچهٔ دولت نتا‌ج تاج
۱۱۶
پیوند ملک وارث کی یادگار جم
۱۱۷
قانون عیش اصل طرب فصل انبساط
۱۱۸
درمان درد داروی انده علاج غم
۱۱۹
آشوب ابر آتش زر مایه سوز سیم
۱۲۰
طوفان گنج دشمن کان خانه‌روب یم
۱۲۱
ناموس عدل میر زمان مایه امان
۱۲۲
قانون جود ناهب کان واهب درم
۱۲۳
پیکان تیر نوک سنان نیش ناچخش
۱۲۴
جاسوس مرگ پیک فنا قاصد عدم
۱۲۵
هرون حیا شعیب شرافت خلیل خوی
۱۲۶
یوسف لقا کلیم کرامت مسیح دم
۱۲۷
خلخال مجد یاره دولت سوار ملک
۱۲۸
بازوی عدل نیروی دین شهسوار ملک
۱۲۹
ای از لهیب تیغ تو دوزخ زبانه یی
۱۳۰
وی از نهیب قهر تو محشر فسانه‌ای
۱۳۱
از چنبرکمند تو گردون نمونه یی
۱۳۲
وز جنبش‌ سمند تو دوران نشانه‌ای
۱۳۳
در صحن فطرت تو معانی سراچه‌ای
۱۳۴
از لحن فکرت تو مغانی ترانه‌ای
۱۳۵
خورشید چرخ بزم ترا آفتابه‌ای
۱۳۶
ایوان عرش کاخ ترا آستانه‌ای
۱۳۷
هر فیضی از لقای تو عیش مخلَدی
۱۳۸
هرآنی از بقای تو عمر زمانه‌ای
۱۳۹
در خنصر جلال تو افلاک خاتمی
۱۴۰
در خرمن نوال تو اجرام دانه‌ای
۱۴۱
چهرت چو مهر نو دهد بی وسیلتی
۱۴۲
دستت چو ابر جود کند بی‌بهانه‌ای
۱۴۳
ملک ترا مداین دنیا خرابه‌ای
۱۴۴
جود ترا معادن دریا خزانه‌ای
۱۴۵
سیر سپهر عزم تو را روزنامه‌ای
۱۴۶
گنج وجود جود ترا جامه خانه‌ای
۱۴۷
وصف چو ذات عقل ندارد نهایتی
۱۴۸
فکرت چو بحر عشق ندارد‌ کرانه‌ای
۱۴۹
از لطمهٔ عتاب تو در جنبشست چرخ
۱۵۰
با موج آسکون چکند هندوانه‌ای
۱۵۱
جاه تو جامه‌ای‌‌ که جهانست ذیل او
۱۵۲
جود تو خرمنی که وجودست کیل او
۱۵۳
شاها خدایگان سپهرت غلام باد
۱۵۴
بر صدر‌گاه سدّهٔ جاهت مقام باد
۱۵۵
چون فکرت قویم تو از جان قوام جست
۱۵۶
بر ‌فط‌رت سلیم تو از حق سلام باد
۱۵۷
ازکرد‌گار قرعهٔ بختت به نام گشت
۱۵۸
از روزگار جرعهٔ عیشت به کام باد
۱۵۹
از تیغ روشن تو که برهان قاطعست
۱۶۰
بر منکران بخت تو حجت تمام باد
۱۶۱
چون کرم قز که رشتهٔ او هست دام او
۱۶۲
رگهای خصم بر‌ تن خصم تو دام باد
۱۶۳
مشکین مشام کلک تو چون عسطه‌زن شود
۱۶۴
زان عسطه مغز هفت فلک را زکام باد
۱۶۵
بی گرمی سخای تو در دیگ آرزو
۱۶۶
هفتاد ساله پختهٔ آمال خام باد
۱۶۷
بی‌ماه خلخی می خلر بود حرام
۱۶۸
با ماه خلخت می خلر به جام باد
۱۶۹
نقد این زمان عروس‌ جهان چون به عقد تست
۱۷۰
با هرکه جز تو انس پذیرد حرام باد
۱۷۱
گرد سمند و برق پرندت به روزگار
۱۷۲
تا روز حشر مایهٔ نور و ظلام باد
۱۷۳
وز زهرهٔ کفیدهٔ خصمت به روز کین
۱۷۴
ناف سما و پشت زمی سبز فام باد
۱۷۵
قاآنی ار چه سحر حلال آورد همی
۱۷۶
کوته کند سخن که ملال آورد همی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.