قاآنی · ترکیب‌بندها

شمارهٔ ۲ - وله ایضاً فی مدحه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای زلف تیره سایهٔ بال فرشته یی
۲
یا از سواد دیدهٔ حورا سرشته‌ای
۳
آن رخ ستاره است و تو چرخ ستاره‌ای
۴
یا نی فرشته است و‌ تو بال فرشته‌ای
۵
بر گرد مه ز مشک سیه توده توده‌ای
۶
بر سرخ گل ز سنبل‌تر پشته پشته‌ای
۷
هندو به چهره لام‌‌ کشد وین عجب که تو
۸
هندویی و به صورت لام نوشته‌ای
۹
عودی نه عنبری نه عبیری نه نافه‌ای
۱۰
دامی نه حلقه‌ای نه کمندی نه رشته‌ای
۱۱
طومار عمر تیرهٔ مایی و از جفا
۱۲
طومار عمر زنده‌دلان درنوشته‌ای
۱۳
برگشته‌ای چو لشکر برگشته از قتال
۱۴
مانا ز غارت دل ما بازگشته‌ای
۱۵
بی کلفت مضار به بس قلب خسته‌ای
۱۶
بی‌زحمت محاربه بس خلق کشته‌ای
۱۷
در باغ خلد خسبی از آن رو معطری
۱۸
در آفتاب گرد‌ی از آن رو برشته‌ای
۱۹
از عود نردبانی از آن پایه پایه‌ای
۲۰
وز مشک بادبانی از آن رشته رشته‌ای
۲۱
دام دلیّ و در برت آن خال مشکبار
۲۲
مانند دانه‌ایست که در دام هشته‌ای
۲۳
یا تخم فتنه‌ایست که در مرغزار حسن
۲۴
از بهر بیقراری عشاق کشته‌ای
۲۵
چون سبز کشته‌ایست خط یار و تو مدام
۲۶
دهقان صفت مجاور آن سبزکشته‌ای
۲۷
آید چو خاک مقدم شاه از تو بوی مشک
۲۸
زلفا مگر به مشک‌فروشان گذشته‌ای
۲۹
شاه جهان فریدون سلطان راستین
۳۰
کشت جای دست بینی عمّان در آستی
۳۱
ای زلف تیره هر دم دامن فرازنی
۳۲
تا دامنی بر آتش‌ سوزان ما زنی
۳۳
خواهی مگر که گل چنی از باغ چهر یار
۳۴
کاو‌یدن همی چو گلچین‌ دامن فرازنی
۳۵
زنگی فرو‌زد آتش و دامن‌ بر او زند
۳۶
زنگی نیی بر آتش دامن چرا زنی
۳۷
هندو گر آف‌تاب پرستد تو ای شگفت
۳۸
چندین بر آفتاب چرا پشت پا زنی
۳۹
زآنسان که ‌خویش‌ را به‌ حواصل ‌زند عقاب
۴۰
هرلحظه خویش‌ را به رخ دلربا زنی
۴۱
بر روی یار من چو دهد جنبشت نسیم
۴۲
مانی بزنگیی که برو می قفا زنی
۴۳
معذور دارمت اگرم قصد جان کنی
۴۴
هندویی و به خون مسلمان صلا زنی
۴۵
مو کیمیای زر بود اکنون به چهر ما
۴۶
مویا رواست‌‌ گر قدری کیمیا زنی
۴۷
بازو زنند بهر شنا اندر آب و تو
۴۸
بازو همی به خون دل آشنا زنی
۴۹
دلها ز کف ربایی و ‌هردم به کار ظلم
۵۰
تحسین کنی سپاس بری مرحبا زنی
۵۱
کی سایه افکنی به سر ما تو کز غرور
۵۲
بر فرق آفتاب فروزان لوا زنی
۵۳
هندوی آستانه ی شاهی از آن قبل
۵۴
هردم طپانچه بر رخ شمس الضحی زنی
۵۵
شاهی که هست‌ کشور او عالمی دگر
۵۶
در ملک جم بود به حقیقت جمی دگر
۵۷
ای زلف هر دلی که بود در ضمان تو
۵۸
از فتنهٔ زمانه بود در امان تو
۵۹
دل جای در تو دارد و تو در دل ای عجب
۶۰
تو آشیان او شده او آشیان تو
۶۱
جان چشم در تو دارد و تو چشم بر به جان
۶۲
تو پاسبان او شده او پاسبان تو
۶۳
چشمم شبان تیره همی آرزو کند
۶۴
تا از شبان تی‌ره بجویم نشان تو
۶۵
د‌امن فرو مچین که گرم جان رود ز دست
۶۶
از دامن تو دست ندارم به جان تو
۶۷
با ابروان به کشتن ما عهد بسته‌ای
۶۸
مشکل توان کشید ازین پس‌ کمان تو
۶۹
حالی مرا عنان تحمّل رو‌د ز دست
۷۰
هرگه که باد دست زند در عنان تو
۷۱
دلهای ما چو بارگران می کشی به دوش
۷۲
چون موی از آن خمیده تن ناتوان تو
۷۳
گویند سوی چین نرود هیچ کاروان
۷۴
وین رسم باژگونه بود در زمان تو
۷۵
دلها کند به چین تو چون کاروان سفر
۷۶
وز چین زلف تو نرود کاروان تو
۷۷
مانا غلام درگه شاهی از آن قبل
۷۸
خورشید سرگذارد بر .آستان تو
۷۹
درج عقیق وگوهر اگر نیستی ز چیست
۸۰
آویزهٔ عقیق و گهر بر میان تو
۸۱
نی نی چو من مدیح جهاندارگفته‌ای
۸۲
کانباشتست از در وگوهر دهان تو
۸۳
مشکین چو خلق شاه جهانی از آن بود
۸۴
زیب عرواب مدحت من داستان تو
۸۵
شاهی کز آب قهرش آذر بر آورد
۸۶
وز خاک تیره لطفش گوهر برآورد
۸۷
ای زلف گشته پیکر من مویی از غمت
۸۸
از مویه دامنم شده آمویی از غمت
۸۹
جایی ندانم از همه آفاق کاندرو
۹۰
چشمان من نکرده روان جویی از غمت
۹۱
محراب‌وار خم شودم پشت بندگی
۹۲
گر در رسد اشارهٔ ابرویی از غمت
۹۳
چوگانم احتیاج نباشدکه روز و شب
۹۴
سرگشته‌ام چو گوی بهر کویی از غمت
۹۵
گر صدهزارکوه گرانم نهد به دوش
۹۶
آسان کشم چوکاه به نیرویی از غمت
۹۷
جنت جهنمی شود از تفّ آه من
۹۸
گر بشنوم به ساحت آن بویی از غمت
۹۹
جان کیست تن کدام صبوری چه‌ تاب چیست
۱۰۰
گر در رسد بشارت یرغویی از غمت
۱۰۱
تا بو که قصهٔ تو بپوشم از این و آن
۱۰۲
آرم هماره روی بهر سویی از غمت
۱۰۳
موی ازکفم برآمد و برنامدم ز دست
۱۰۴
کز کف به اختیار دهم مویی از غمت
۱۰۵
زان روکه برده باد بهر سوی بوی تو
۱۰۶
رومی نهم چو باد به‌هر سویی از غمت
۱۰۷
مانی غبار مقدم شه را به بوی و رنگ
۱۰۸
زان در جهان فتاده هیاهویی از غمت
۱۰۹
شاهی که کرده نو چو نبی دین ذوالجلال
۱۱۰
بعد از هزار و دو صد و پنجاه و اند سال
۱۱۱
ای زلف همچو چنگل شهباز بینمت
۱۱۲
یالیت اگر به چنگل شه باز بینمت
۱۱۳
از بس به گونه تیره و در حمله خیره‌ای
۱۱۴
پرّ غراب و چنگل شهباز بینمت
۱۱۵
چون بخت دشمن ملک آشفته‌ای ولیک
۱۱۶
چون خنگ شاه سرکش و طناز بینمت
۱۱۷
شاه جهان مگر به تو دستی درازکرد
۱۱۸
کز فرط فرّهی همه تن ناز بینمت
۱۱۹
طراره‌ای به سیرت و جزاره‌ای به شکل
۱۲۰
جادوی هند و کژدم اهواز بینمت
۱۲۱
شیرازهٔ صحیفهٔ حسنیّ و از جفا
۱۲۲
شور عراق و فتنهٔ شیراز بینمت
۱۲۳
بوی تو ره نماید ما را به سوی تو
۱۲۴
مشکی شگفت نیست که غمّاز بینمت
۱۲۵
اندر قفای لشکر دلهای خستگان
۱۲۶
چون گرد خنگ شاه سبک تاز بینمت
۱۲۷
مانند سایهٔ علم شه به کوه و دشت
۱۲۸
گه بر نشیب و گاه بر فراز بینمت
۱۲۹
در پای یار من به ارادت سرافکنی
۱۳۰
ویحک چو جیش خسرو سرباز بینمت
۱۳۱
شاهی که وصف جودش چون خامه سرکند
۱۳۲
چون گنج روی نامه پر از سیم و زرکند
۱۳۳
شاهی که چون به جوشن ماهی در انجمست
۱۳۴
یا غوطه‌ور نهنگی در بحر قلزمست
۱۳۵
گر جویی از جمال به مهرش تفاخرست
۱۳۶
ور گویی از جلال به چرخش تقدّمست
۱۳۷
گیهان به بحر جودش چون قطرهٔ یمست
۱۳۸
‌گردون به‌ دشت جاهش چون‌ حلقهٔ کمست
۱۳۹
غایب نگردد از نظر خلق رحمتش
۱۴۰
ماند همی به نور که در چشم مردمست
۱۴۱
بیضا فروزد از دل کاینم تفکرست
۱۴۲
پروین فشاند از لب کاینم تکلّمست
۱۴۳
با تیغ بحر سوزش الیاس و خضر را
۱۴۴
اول عمل که فرض نماید تیمّمست
۱۴۵
در نوک تیغ و نیش سنانش به روز رزم
۱۴۶
یک حمیر اژدها و یک اهواز کژدمست
۱۴۷
آن کوه ره‌نوردکه رخشش نهاده نام
۱۴۸
چرخ مدوّرش چو یکی گوی در دمست
۱۴۹
البرزکوه با همه برز و همه شکوه
۱۵۰
چون سنگریزه‌ایست کش آژیده در سُمست
۱۵۱
هم سیر او ز گرمی استاد صرصرست
۱۵۲
هم پشت او ز نرمی خلاق قاقمست
۱۵۳
هرگه به حمله آتشی از نعل او جهد
۱۵۴
آن آتش دمان را الوند هیزمست
۱۵۵
کوه رزین و باد بزین روز کارزار
۱۵۶
گویی گه درنگ و شتابش اَب و اُم است
۱۵۷
با بخت حمله‌اش را گویی توافقست
۱۵۸
با فتح پویه‌اش را مانا تلازمست
۱۵۹
یارب همیشه شاه جهان زیر رانش باد
۱۶۰
یک رانی این چنین که ظفر همعنانش باد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.