شمارهٔ ۳ - در ستایش هلاکو میرزا شجاعالسلطنه حسنعلی میرزا گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای زلف دانمت ز چه دایم مشوّشی
۲
زآنرو مشوّشی که معلق در آتشی
۳
آن راکه هست سودا دایم مشوش است
۴
آری تُراست سودا زآنرو مشوّشی
۵
بدخوی و سرکشان را بُرّند سر ز تن
۶
زآنرو سرت بُرند که بدخوی و سرکشی
۷
سر بردهای به جام لب ماه من مگر
۸
زان جام باده خورده که زینگونه بیهشی
۹
گر می نخوردهای ز لب ما هم از چه رو
۱۰
بی تاب و بی قرار و سیه مست و سرخوشی
۱۱
بیمار چشم یار و ترا میل ناردان
۱۲
جزع نگار مست و تو ساغر همی کشی
۱۳
هندو به هند طعم شکر میچشد تو نیز
۱۴
طعم شکر از آن لب شیرین همی چشی
۱۵
زان لعل شکّرین مگس خال برنخاست
۱۶
با آنکه همچو مروحه دایم به جنبشی
۱۷
ایمان و دین روان و خرد صبر و اختیار
۱۸
در یکنفس بهٔک حرکت خصم هر ششی
۱۹
دیوانهایّ و عذر تو این بس که روز و شب
۲۰
اندر جوار آن رخ خوب پریوشی
۲۱
همچون محک سیاهی و سایی به چهر یار
۲۲
مانا در آزمایش آن سیم بی غشی
۲۳
گاهی نگون به چاه زنخدان چو بیژنی
۲۴
گه درگشاد تیر بلا همچو آرشی
۲۵
بستر ز ماه داری و بالین ز آفتاب
۲۶
مانا غلام خسرو خورشید بالشی
۲۷
شاه جهان هلاکو، خاقان شرق و غرب
۲۸
سلطان بر و بحر، جهانبان شرق و غرب
۲۹
ای لعل دلفریب مگر خاتم جمی
۳۰
کز یک حدیث مایه ی تسخیر عالمی
۳۱
تسخیر آدم و پری و دام و دیو و دد
۳۲
چون می کنی، نه گر به صفت خاتم جمی
۳۳
معروف و ناپدید چو عنقای مغربی
۳۴
موجود و دیریاب چو اکسیر اعظمی
۳۵
مریم نه یی ولی ز سخن های روحبخش
۳۶
آبستن هزار مسیحا چو مریمی
۳۷
در رتبه با مسیح، همین فرق بس تو را
۳۸
که او روحبخش بود و تو روح مجسّمی
۳۹
شبنم نه وز حرارت خورشید چهر یار
۴۰
سر تا قدم گداخته بر سان شبنمی
۴۱
دزدیده در تو راز دل خلق مدغم است
۴۲
دزدیده همچو راز دل خلق مدغمی
۴۳
جندین هزار عقده گشایی ز دل مرا
۴۴
خود همچو عقدهٔ دل ما سخت محکمی
۴۵
نه شکّری نه شهد ولی نزد اهل ذوق
۴۶
چون شهد و چون شکر بهحلاوت مسلمی
۴۷
نه نخلی و نه نحل ولی همچو نخل و نحل
۴۸
تولید انگبین و رطب را مصممّی
۴۹
چون کوثری و سینهٔ سوزان تراست جای
۵۰
کوثر به جنتست و تو اندر جهنمی
۵۱
شیرینتر از تویی نبود در جهان مگر
۵۲
گفتار من به مدح خدیو معظمی
۵۳
شاهی که ابر دستش با دوستان کند
۵۴
کاری که ابر نیسان با بوستان کند
۵۵
ای ابروی نگار نه گر قامت منی
۵۶
چون قامت من از چه نگونیّ و منحنی
۵۷
باکس شنیدهای که شود قامتش عدو
۵۸
با من چرا عدویی اگر قامت منی
۵۹
مانی به شکل نعل و در آن روی آتشین
۶۰
من عاشقم تو نعل در آتش چه افکنی
۶۱
میخواره بهر توبه کند رو به قبله تو
۶۲
آن توبهای که قبلهٔ میخواره بشکنی
۶۳
ایدون گمانم آنکه کمانی که از کمین
۶۴
از غمزه هر زمان به دلم تیر میزنی
۶۵
ای لب اگر تو معدن شهدی وکان قند
۶۶
بر زخم ما چگونه نمک میپراکنی
۶۷
ای زلف اگر نه چهرهٔ جانان من بت است
۶۸
تاکی مقیم خدمت او چون برهمنی
۶۹
نشگفت کاتش رخ یار است شعلهور
۷۰
تا تو همی به جنبش چون باد بیزنی
۷۱
گر خود نه صبد آن مگس خالت آرزوست
۷۲
بروی چو عنکبوت چرا تار میتنی
۷۳
با آنکه مسکنت دل ما بود روز و شب
۷۴
چون شد که روز و شب دل ما را تو مسکنی
۷۵
بالای گنج و سرو کند مار آشیان
۷۶
ماری به گنج و سرو از آن آشیان کنی
۷۷
خواهم ترا ز رشتهٔ جان ساختن طناب
۷۸
تا چون سیاه چادر برچیده دامنی
۷۹
از خط یار قصد عذارش کنی بلی
۸۰
عقرب شب سیاه گراید به روشنی
۸۱
ای صف کشیده مژگان خوابم ربودهای
۸۲
مانا تو در دو چشمم یک مشت سوزنی
۸۳
ای ترک خلخای بت روم ای نگار چین
۸۴
کامروز در زمانه به خوبی معینی
۸۵
ز آهن پری به طبع گریزد تو ای پری
۸۶
چندین چرا به سخت دلی همچو آهنی
۸۷
اینک به پیش روی تو اشکم رود ز چشم
۸۸
صبحست و ژاله میچکد از ابر بهمنی
۸۹
تا چاکر خدیو جهانی به جان و دل
۹۰
چون جان عزیز در بر و چون روح در تنی
۹۱
جمشید شید چهر و کیومرث گیو گرز
۹۲
هوشنگ هوش و هنگ و فریبرز فرّ و برز
۹۳
شاهی که چون سحاب کفش زرفشان شود
۹۴
چون بخت او بسیط زمین زرنشان شود
۹۵
پیدا شود چو رایت خورشید آیتش
۹۶
خورشید زیر پردهٔ خجلت نهان شود
۹۷
گردون اگر شود چو خدنگ وی ازکمان
۹۸
از غم خدنگ قامت گردون کمان شود
۹۹
از رشک قصر و فخر قدومش عجب مدار
۱۰۰
گر آسمان زمین و زمین آسمان شود
۱۰۱
از رای پیر و بخت جوانش شگفت نیست
۱۰۲
گر روزگار پیر ز شادی جوان شود
۱۰۳
شاها ز میغ تیغ تو در دشت کارزار
۱۰۴
از خون هزار دجله به هر سو روان شود
۱۰۵
یا آنکه زعفران سبب خنده روی خصم
۱۰۶
از خندهٔ حسام تو چون زعفران شود
۱۰۷
با خلق جانفزا چکنی سیر بوستان
۱۰۸
هرجا که اختیار کنی بوستان شود
۱۰۹
از شورهزار گر گذری یاسمن دمد
۱۱۰
بر خاربن اگر نگری ارغوان شود
۱۱۱
یاقوت تو که قوّت عقلست و قوت جان
۱۱۲
آید چو در حدیث گهر رایگان شود
۱۱۳
قوت روان اهل بیانست ای شگفت
۱۱۴
یاقوت کس شنیده که قوت روان شود
۱۱۵
ذکر محامد تو چو جوشن به روز رزم
۱۱۶
تعویذ دل امان تن و حرز جان شود
۱۱۷
بدخواه تو نزاید تنها ز مام از آنک
۱۱۸
تیر تو در مشیمه بدو توامان شود
۱۱۹
چون با کمان و تیر درخشان کنی کمین
۱۲۰
در یک زمان چو کان بدخشان کنی زمین
۱۲۱
شاهی که تا به تخت خلافت مکان گزید
۱۲۲
بدخواه پشت دست ز غم ناگهان گزید
۱۲۳
چون شهدخورده کاو ز حلاوت بنان مزد
۱۲۴
هر کاو چشید طعم بیانش بنان مزید
۱۲۵
چون مرغ پرفشانده که در آشیان خزد
۱۲۶
در کنج بینوایی خصمش چنان خزید
۱۲۷
ماریست رمح او که زبونتر شود ز مور
۱۲۸
هر شیر شرزه را که به نیش سنان گزید
۱۲۹
از باد گرز او شده خصمش چو آن درخت
۱۳۰
کاندر خریف بروی باد خزان وزید
۱۳۱
پیدا نگشت دست خلافی ز آستین
۱۳۲
تا بر فراز دست خلافت مکان گزید
۱۳۳
هرکس زکردگار سزاوار پایهایست
۱۳۴
او را ز حق مقام به تخت کیان سزید
۱۳۵
هل من مزید گوید هر دم جحیم از آنک
۱۳۶
خواهد ز جسم دشمن او هر زمان مزید
۱۳۷
گو خود دوباره قافیه شود ال در جحیم
۱۳۸
با خصم او به پایه شود توامان یزید
۱۳۹
ای خاک راه گشته عبیر از عبور تو
۱۴۰
در اهتزاز و وجد سریر از سرور تو
۱۴۱
ای چرخ پیش کاخ تو چون بیت عنکبوت
۱۴۲
بیتی از خداست لقب اوهنالبیوت
۱۴۳
بر سقف کاخت از چه تند تار از شعاع
۱۴۴
گر مهر سقف کاخ ترا نیست عنکبوت
۱۴۵
چون خامه گیری از پی تحریر در بنان
۱۴۶
گویی مقیم گشته عطارد به برج حوت
۱۴۷
ای با حلاوت سخنت زهرانگبین
۱۴۸
وی با مرارت سخطت شهد انزروت
۱۴۹
چینی برو درافکن یک ره ز روی خشم
۱۵۰
تا خصم را برون رود این باد از بروت
۱۵۱
جودت رسیده است به جایی که خلق را
۱۵۲
شکر محامد تو بود فرض در قنوت
۱۵۳
تو یوسف زمان و زمان بر تو قعر چاه
۱۵۴
تو یونس جهان و جهان بر تو بطن حوت
۱۵۵
ای قصهٔ مناقب تو احسن القصص
۱۵۶
وی قبلهٔ حواجب تو احسنالسموت
۱۵۷
در ذوق عقل شکرّ شکر محامدت
۱۵۸
هم قلب راست قوت و هم روح راست قوت
۱۵۹
نساج مدحت توام از شعر ناپسند
۱۶۰
چون کرم قز که دیبا سازد ز برگ توت
۱۶۱
پیداست در حقیقت بیاصل دشمنت
۱۶۲
کاعدام صرف را متصور بود ثبوت
۱۶۳
گویندگان مدح ترا بر قصور طبع
۱۶۴
از فرط شرم سکته علاجست یا سکوت
۱۶۵
دشمن کشد نفیر به میدان حرب تو
۱۶۶
زآنسان که روح کافر حربی به حضر موت
۱۶۷
رمحت دهد ز جسم پرستندگان لات
۱۶۸
انواع دیو و دد را تا روز حشر لوت
۱۶۹
یارب به روزگار مبیناد هیچکس
۱۷۰
پایان دولت تو به جز حیّ لایموت
۱۷۱
شاها نشستگاه تو بر تخت بخت باد
۱۷۲
از خنجر تو جسم عدو لخت لخت باد
۱۷۳
روزی که گردد از تک اسبان رهنورد
۱۷۴
در تیره گرد پنهان گردونِ گرد گرد
۱۷۵
گردد چو برق خاطف از ابر قیرگون
۱۷۶
شمشیرها درخشان هردم ز تیره گرد
۱۷۷
از تیغ هر تنی را بر سر هزار زخم
۱۷۸
از بیم هر سری را در تن هزار درد
۱۷۹
از بیمشان نهفته به لب صد هزار ورد
۱۸۰
از زخمشان شکفته به تن صدهزار ورد
۱۸۱
نوک سنان ز گرد هوا گردد آشکار
۱۸۲
برسان دود بر زبر طاق لاجورد
۱۸۳
چون کوره تفته گردد دلها ز آه گرم
۱۸۴
چون یخ فسرده آید لبها ز باد سرد
۱۸۵
از هر طرف فشافش چندین هزار تیر
۱۸۶
طفلان خردسال ز پیران سالخورد
۱۸۷
گردند از مهابت پیکار پیرتر
۱۸۸
از هرکران کشاکش چندین هزار مرد
۱۸۹
گردد زمین چو قرعهٔ رمال و هر طرف
۱۹۰
دست بریده زوجش و فرق بریده فرد
۱۹۱
از آب خنجر تو که بحریست موجزن
۱۹۲
در یک نفس خموش شود آتش نبرد
۱۹۳
از باد گرز خاره شکن با سپاه خصم
۱۹۴
کاری کند که صرصر با قوم عاد کرد
۱۹۵
خصمت فرشته نیست ولی چون فرشتگان
۱۹۶
بر وی شود حرام ز بیم تو خواب و خورد
۱۹۷
بیخ حسود برکنی از گرز خاره کن
۱۹۸
گوش سپهر کر کنی از بانگ دار و برد
۱۹۹
اکسیر گر ز مو کند اکسیر از آن شود
۲۰۰
از موی پرچم تو چو زر روی خصم زرد
۲۰۱
تا بنگرند حرب تو گردند جمله چشم
۲۰۲
در آسمان مه و خورد چون کعبتین نرد
۲۰۳
ای گشته آب تیغ تو در نای خصم خون
۲۰۴
چون آب نیل در گلوی قبطیان دون
۲۰۵
ای شاه بر رخت در دولت فراز باد
۲۰۶
چون زلف یار رشتهٔ عمرت دراز باد
۲۰۷
پروانهوار هر که نگردد به گرد تو
۲۰۸
کارش چو شمع گریه و سوز و گداز باد
۲۰۹
رای تو کافرینش عالم برای اوست
۲۱۰
جز بینیاز از همه کس بینیاز باد
۲۱۱
چون فرق تو کز افسر شاهیست سرفراز
۲۱۲
از نیزهٔ تو فرق عدو سرفراز باد
۲۱۳
پایان روزگار تو محمود باد و خصم
۲۱۴
روزش ز هیبت تو چو موی ایاز باد
۲۱۵
چون صرع دارکش ز هلالست احتراز
۲۱۶
از تیغ تو عدوی ترا احتراز باد
۲۱۷
از هر جهت که دشمن جاه تو رو کند
۲۱۸
بر روی او هزار در فتنه باز باد
۲۱۹
از جلوهٔ وجود تو ظلمت سرای خاک
۲۲۰
روشنتر از جمال بتان طراز باد
۲۲۱
چون آفتاب کش ز نجومست امتیاز
۲۲۲
از خسروان ملک تو را امتیاز باد
۲۲۳
چون می گسار کآوردش می در اهتزاز
۲۲۴
از خون خصم رُمح تو در اهتزاز باد
۲۲۵
از حملهٔ تو لشکر تازی و ملک ترک
۲۲۶
آشفته و خراب ز یک ترکتاز باد
۲۲۷
در حلقهٔ کمند عدو بندت آسمان
۲۲۸
عاجزتر از حمام به چنگال باز باد
۲۲۹
ایدون پس از دعای تو ختم بیان کنم
۲۳۰
ختم بیان به خاتم پیغمبران کنم