قاآنی · قاآنی

مثنوی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای نیوشندهٔ هوشیار
۲
یکی نغز گفت آرمت گوش دار
۳
به گیتی بسی رفت گفت و شنید
۴
که تا آفرینش چسان شد پدید
۵
به اندازهٔ وهم خود هر کسی
۶
سخن‌های بیهوده راند بسی
۷
چو مرد از خرد ره نداند برون
۸
خرد را شمارد همی رهنمون
۹
گرش از خرد راه بیرون بدی
۱۰
شناساییش لختی افزون بدی
۱۱
نبینی مگرکودک شیرخوار
۱۲
که بادام و جوزش نهی در کنار
۱۳
ابا پوست بگذاردش در دهان
۱۴
نداندکه مغزش بود در میان
۱۵
همی خاید آن جوز و بادام را
۱۶
به ناکام رنجه کندکام را
۱۷
ولیکن پس از یک دو سال دگر
۱۸
که لختی شود دانشش بیشتر
۱۹
چو بادام و جوزش نهی در کنار
۲۰
شود مغز را زان میان خواستار
۲۱
بیندازد آن پوست را از برون
۲۲
که تا مغز پیدا شود از درون
۲۳
تو آن طفلی و وهم تو کام تو
۲۴
زمین و زمان جوز و بادام تو
۲۵
نبینی در آن بودنی‌های نغز
۲۶
همی پوست خایی ابر جای مغز
۲۷
مگر فیض عشقت شود رهنمون
۲۸
که تا مغز از پوست آری برون
۲۹
کس این مغز را باز داند ز پوست
۳۰
که با خویش دشمن شود بهر دوست
۳۱
کسی پا گذارد درین دایره
۳۲
کش از عشق در جان فتد نایره
۳۳
کسی راز این پرده داند درست
۳۴
که بی‌پرده جان برفشاند نخست
۳۵
تنی گردد آگه ز سرّ خدای
۳۶
که از جان و دل سر نماید فدای
۳۷
نیندیشد از تیغ و تیر و کمان
۳۸
نپرهیزد از زخم گرز و سنان
۳۹
ننالد گر از زخم تیر درشت
۴۰
شود تنش بر گونهٔ خارپشت
۴۱
نپرسد گرش تیر و خنجر زنند
۴۲
نترسد گرش پتک بر سر زنند
۴۳
و گر خیمه سوزندش و بارگاه
۴۴
نگردد ز سوز درون دادخواه
۴۵
پسر را اگرکشته بیند به پیش
۴۶
غم دل نهان دارد از جان خویش
۴۷
وگر خسته بیند برادر به تیغ
۴۸
ببندد زبان از فسوس و دریغ
۴۹
و گر دختران بسته بیند به بند
۵۰
و یا خواهران را سر اندر کمند
۵۱
نگوید به جز شکر پروردگار
۵۲
نموید بر آن بستگان زار زار
۵۳
و گر تیر بارند بر پیکرش
۵۴
همان شور یزدان بود بر سرش
۵۵
و گر اسب تازند بر پیکرش
۵۶
بجنبد ز شادی دل اندر برش
۵۷
چنین درد در خورد هر مرد نیست
۵۸
کسی حز حسین اهل این درد نیست
۵۹
ندیدی که در عرصهٔ کربلا
۶۰
چسان بود صابر به چندین بلا
۶۱
لب تشنه جان داد نزد فرات
۶۲
چو اسکندر از شوق آب حیات
۶۳
ز یکسو تنش گشته آماج تیر
۶۴
ز یکسو زن و خواهرانش اسیر
۶۵
زنان سیه‌پوش از خیمه گاه
۶۶
سیه کرده آفاق از دود آه
۶۷
ز یکسو بهشتی رخان دستگیر
۶۸
درون دوزخ و آهشان زمهریر
۶۹
سکینه به زنجیر و زینب به بند
۷۰
رقیه بُغلّ عابدین در کمند
۷۱
چو برک گل از غم خراشیده روی
۷۲
چو اوراق سنبل پریشیده موی
۷۳
رخ از خون چو تاج خروسان شده
۷۴
نگارین چو کفّ عروسان شده
۷۵
یکی را رخ از زخم سیلی فکار
۷۶
یکی را کف از خون دل پرنگار
۷۷
یکی را دو رخ نیلی از ضرب مشت
۷۸
یکی را سر نیزه بالای پشت
۷۹
یکی ژاله پاشید بر لاله برگ
۸۰
یکی خسته عناب را از تگرگ
۸۱
یکی بر رخ از زلف بگشوده تاب
۸۲
چو دود پراکنده بر آفتاب
۸۳
ولی این همه زجر بی‌اجر نیست
۸۴
که زخمی که جانان زند زجر نیست
۸۵
مگر دیده باشی به عشق مجاز
۸۶
که معشوق با عاشق آید به راز
۸۷
بخندد همی عاشق از زخم یار
۸۸
کزین زخم زخمی قوی‌تر بیار
۸۹
وگر جز به عاشق نماید ستم
۹۰
دو چشمش شود خیره و دل دژم
۹۱
به معشوق زیبا درشتی کند
۹۲
بدان خوبرو ساز زشتی کند
۹۳
پس ایدون ز آیین عشق مجاز
۹۴
ز عشق حقیقی توان جست راز
۹۵
که مشتاق یزدان بلاجو بود
۹۶
خوشست از بلا چون بلازو بود
۹۷
بلا هست تخم و ولا هست بر
۹۸
به اندازهٔ تخم خیزد ثمر
۹۹
هر آنکس که افزون بلاکش بود
۱۰۰
فزون‌تر دلش در بلا خوش بود
۱۰۱
بلاکش زرست و بلا آتشست
۱۰۲
زر پاک بی‌غش در آتش خوشست
۱۰۳
حیات روان در هلاک تنست
۱۰۴
از آن رو که جان را بدن دشمنست
۱۰۵
نفرساید ار دانه در زیر خاک
۱۰۶
نیارد در آخر ثمرهای پاک
۱۰۷
همان روشنست این سخن نزد جمع
۱۰۸
که از سوز دل سرفرازست شمع
۱۰۹
همان آهنست آنکه انجام کار
۱۱۰
به چنگال حیدر شود ذوالفقار
۱۱۱
ولیکن از آن پس که آهنگران
۱۱۲
زنندش‌ا به سر بتکهای گران
۱۱۳
اگر خون نگردد غذا در جگر
۱۱۴
ز ادراک در مغز نبود اثر
۱۱۵
نه آن نطفه است آدمی را نخست
۱۱۶
که باید ز رجس تن خویش شست
۱۱۷
کز اول شود خون به زهدان مام
۱۱۸
از آن پس بنه ماه ماهی تمام
۱۱۹
نه سنگست کاخر به چندین گداز
۱۲۰
شود روشن آیینهٔ دلنواز
۱۲۱
ولی نیست او را بلا سودمند
۱۲۲
که طینت بود زشت و نادلپسند
۱۲۳
نه هر دانه‌ای میوهٔ تر دهد
۱۲۴
نه هر نی به بنگاله شکّر دهد
۱۲۵
نه هر قطره‌ای در صدف دُر شود
۱۲۶
نه هرگز ریاحی بود حر شود
۱۲۷
نه هر زن بود در سعادت بتول
۱۲۸
نه هر مردی اندر شرافت رسول
۱۲۹
نه هر کس که شد کشته در کربلا
۱۳۰
بود در قیامت ز اهل ولا
۱۳۱
بسی بد حسین نام در کوفیان
۱۳۲
که شد کشته و شد به دوزخ روان
۱۳۳
نه هرکس که او را بود نام نیک
۱۳۴
بود در قیامت سرانجام نیک
۱۳۵
بانوی شه قبلهٔ اهل حرم
۱۳۶
گلبن رضوان گل باغ ارم
۱۳۷
مهرفلک شیفتهٔ چهر او
۱۳۸
زهره و مه مشتری مهر او
۱۳۹
زلفش گردون و رخش آفتا‌ب
۱۴۰
موی همه چین و به چین مشک ناب
۱۴۱
راهزن زهره دو هاروت او
۱۴۲
لعل جگر خون ز دو یاقوت او
۱۴۳
آینهٔ حسن عروسان بکر
۱۴۴
پرده‌نشین‌تر ز عروسان فکر
۱۴۵
پردگیان فلکی برده‌اش‌
۱۴۶
پرده‌نشینان همه پرورده‌اش
۱۴۷
لعلش در پرده ره جان زده
۱۴۸
پردهٔ یاقوت به مرجان زده
۱۴۹
در طرب قدش در بوستان
۱۵۰
پردهٔ قمری زده سرو روان
۱۵۱
خواجهٔ خاتون ختنی روی او
۱۵۲
ترک فلک خال دو هندوی او
۱۵۳
تابستان چون به شمیران چمید
۱۵۴
درکنف خسرو ایران خزید
۱۵۵
روزی از بس که هواگم شد
۱۵۶
روهینا موم صفت نرم شد
۱۵۷
خاطرش‌ از گرما بیتاب گشت
۱۵۸
زآتش خورشید گلش آب گشت
۱۵۹
از پی راحت سوی سرداب شد
۱۶۰
آهوی چشمش به شکر خواب شد
۱۶۱
مطبخی از بهر طعام سِرِه
۱۶۲
داشت قضا را بره‌ای نادره
۱۶۳
آهوی چین شیفتهٔ چشم او
۱۶۴
نرم‌تر از موی بتان پشم او
۱۶۵
دنبهٔ او چون کفل گور نر
۱۶۶
بلکه به نسبت قدری چرب‌تر
۱۶۷
تالی مشک ختنی پشک او
۱۶۸
مغز جهان عطسه زن از مشک او
۱۶۹
بی‌خبر از مطبخی آن شیر مست
۱۷۰
رسته شد از بند و به سرداب جست
۱۷۱
بره به خلوتگه خورشید شد
۱۷۲
ثور به سر منزل ناهید شد
۱۷۳
خورشید آرد به سوی بره‌رو‌ی
۱۷۴
لیک ندیدم بره خورشید جوی
۱۷۵
لاجرم آن برّهٔ آهو خرام
۱۷۶
کرد چو در بنگه آهو مقام
۱۷۷
چون بره کز گرگ فتد در گریز
۱۷۸
هر طرفی آمد در جست و خیز
۱۷۹
آهوی بزم ملک شیرگیر
۱۸۰
آنکه کند شیران ز آهو اسیر
۱۸۱
کرد بدو رو که دلیرت که کرد
۱۸۲
راست بگو ای بره شیرت که کرد
۱۸۳
تا که ترا گفت که شیدا شوی
۱۸۴
در برگی گرگ زلیخا شوی
۱۸۵
عادت گرگان بهل ای شیر مست
۱۸۶
تا نرسد بر تو ز شیران شکست
۱۸۷
غفلت خرگوشیت از سر بهل
۱۸۸
همچو پلنگان چه شوی شیر دل
۱۸۹
شیر نیی بگذر ازین فکر خام
۱۹۰
کاهوی وامانده در آری به دام
۱۹۱
شیر شود صید دو آهوی من
۱۹۲
روبهکا خیره میا سوی من
۱۹۳
شیر زنم ای برهٔ شیر مست
۱۹۴
شیرزنان را که کند زیر دست
۱۹۵
آن برهٔ نازک نغز سره
۱۹۶
مات شد از آن سخنان یکسره
۱۹۷
بار دگر از دو لب نوشخند
۱۹۸
خواست که سازد بره را گرگ بند
۱۹۹
گفت که ای انسی وحشی خرام
۲۰۰
چشم تو آورده ددان را به دام
۲۰۱
چند در این خانه چرا می‌کنی
۲۰۲
جلوه درین طرفه سرا می‌کنی
۲۰۳
بهر من این خانه خریدست شاه
۲۰۴
تا نبرد کس سوی این خانه راه
۲۰۵
فارغ از اندوه شد آمد شوم
۲۰۶
روز و شب آسوده درا و بغنوم
۲۰۷
خانه گر از تست من اینجا که‌ام
۲۰۸
خفته به سرداب ز بهر چه‌ام
۲۰۹
ور ز من این خانه تو پس کیستی
۲۱۰
جلوه‌کنان هر طرف از چیستی
۲۱۱
بره کش از هوش تهی بود مغز
۲۱۲
گوش فرا ده بدان گفت نغز
۲۱۳
آن سخنان را چو ز خاتون شنود
۲۱۴
یک‌ دو سه عسطه زد و برجست زود
۲۱۵
همچو کسی کز پی تقلید کس
۲۱۶
بجهد و خنبک زند از پیش و پس
۲۱۷
جُست ز هر سوی و همی زد عطاس
۲۱۸
مهره در افکند تو گفتی به طاس‌
۲۱۹
بانوی شه آهوک سیمبر
۲۲۰
خیره شدش چشم پلنگی به سر
۲۲۱
گفتش کای برّه ز بس ریمنی
۲۲۲
مانا کز تخمهٔ اهریمنی
۲۲۳
روبهکا بس کن ازین مکر و بند
۲۲۴
شیر ژیان را چه کنی ریشخند
۲۲۵
خرس نیی خرسک بازی چرا
۲۲۶
خصم نیی دوست گدازی چرا
۲۲۷
این همه تقلید چو عنتر چه بود
۲۲۸
عطسه‌ئی مغز مکرّر چه بود
۲۲۹
تا که ترا گفت که موذی نیی
۲۳۰
بره نیی لاشک بوزینه‌ای
۲۳۱
عطسه‌زنان چند ز جا می‌جهی
۲۳۲
گه به زمین گه به هوا می‌جهی
۲۳۳
بس کن ازین گرگ دلی‌ ای بره
۲۳۴
چند به خورشید کنی مسخره
۲۳۵
تا کی چون موش نمایی دغل
۲۳۶
گربهٔ حیلت بفکن از بغل
۲۳۷
بار خدایی که ترا برّه کرد
۲۳۸
گرگ صفت از چه ترا غرّه کرد
۲۳۹
الغرض از شومی‌ات ای شوم بخت
۲۴۰
من کشم این لحظه ازین خانه رخت
۲۴۱
این تو و این خانه و این جایگاه
۲۴۲
این من و از کید تو جستن پناه
۲۴۳
سگ بسرایی چو نماید قرار
۲۴۴
نیست در آن خانه ملک را گذار
۲۴۵
طوطی همدم نشود با غراب
۲۴۶
شب چو درآید برود آفتاب
۲۴۷
گیرم این خانه بهشتی بود
۲۴۸
چون تو کنی جای کنشتی بود
۲۴۹
گر تو درین خانه نمایی مقر
۲۵۰
گرچه بهشتست نماید سقر
۲۵۱
جنت از آن گشته مهذّب بسی
۲۵۲
زانکه در او نیست معذّب کسی
۲۵۳
هرکه به مردم برساند گزند
۲۵۴
گرگش‌ دان گرچه بود گوسفند
۲۵۵
ای دل از معنی هر قصه‌ای
۲۵۶
کوش که باری ببری حصه‌ای
۲۵۷
قصدم ازین قصه نبد یکسره
۲۵۸
صحبت بانو و سرا و بره
۲۵۹
بانو روحست و سرا روزگار
۲۶۰
بره همان سیرت ناسازگار
۲۶۱
جا چو کند سیرت بد در بدن
۲۶۲
روح گریزد به ضرورت ز تن
۲۶۳
کوش که از سیرت بد وارهی
۲۶۴
تا به سرای ابدی پا نهی
۲۶۵
هرکه به جان سیرت بد ترک کرد
۲۶۶
صحبت نیکان جهان درک کرد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.