زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۴۷۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کسی کو دلگشا ماند، دلش چون سنگ می بینم
۲
از آن در خوشدلی هم، خویش را دلتنگ می بینم
۳
به راه عشق هر کس کوششی دارد به غیر من
۴
که دایم چند و چون در منزل و فرسنگ می بینم
۵
ندانم کاین پریشان دل چه می خواهد ز جان خود
۶
مدام این شیشه را در گفت و گو با سنگ می بینم
۷
همین غم ها به عهد جهل بود اما نمی دیدم
۸
همان شد کان جفا از دانش و فرهنگ می بینم
۹
تو حق می بینی و من هم ای حکیم، این جنگ بی سود است
۱۰
تو خاصیت ز گوهر بینی و من رنگ می بینم
۱۱
نقاب از چهره تا افکنده ای، خورشید تابانم
۱۲
ز شرم بی نقابی با قضا در جنگ می بینم
۱۳
نمی دانم که عرفی را چه معنی می خلد در دل
۱۴
که بازش های های گریه هر آهنگ می بینم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.