غزل شمارهٔ ۴۸۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تا کی دهم به دست تماشا زمام چشم
۲
فالی زنم که گریه بر آید بنام چشم
۳
ای گریه بی مضایقه از در درآ که من
۴
هر دم به خون دل بنویسم سلام چشم
۵
از بس که حیرت آمد و بیگانگی فزود
۶
امشب خیال دوست نگردید رام چشم
۷
صد نوحه هست بر لب و نسپرده راه گوش
۸
صد گریه هست در دل و نشنیده نام چشم
۹
عرفی فسرده چون نبود مجلسم که باز
۱۰
خالی است شیشهٔ دل و خشک است جام چشم
