غزل شمارهٔ ۴۸۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نشسته بر سر گنج به فقر مشهورم
۲
نهفته در ته دامن چراغ بی نورم
۳
مسیح تا دم آخر فسون دمید و هنوز
۴
به صد جراحت روز نخست رنجورم
۵
چنان به خواهش دیدار رفته ام شب وصل
۶
که شوق هم به تقاضا ندیده در طورم
۷
گمان مبر که دلم را توان تسلی داد
۸
که نا رسیده تر از زخم های ناسورم
۹
مکن به صورت دیوار نسبتم، عرفی
۱۰
که من کتابهٔ محراب بیت معمورم
