غزل شمارهٔ ۵۱۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر نه خود را بیخود از جام جنون می ساختم
۲
دوش با این درد دل تا روز چون می ساختم
۳
یاد آن دارد که تا ذوقم فزاید روز وصل
۴
حسرت دل یادم از یادت فزون می ساختم
۵
آه از آن حرمان که دل را از خیالات محال
۶
گاه می دادم تسلی، گاه خون می ساختم
۷
کی غم فرهاد و من یکسان شود، گر من ز دل
۸
غم برون می ریختم، صد بیستون می ساختم
۹
گر خبر می داشتم، عرفی، ز ناسازی او
۱۰
کی چنین خود را به دست او زبون می ساختم
