غزل شمارهٔ ۲۰۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آفتاب حسن او از مه نقابی بسته است
۲
نور چشم او از آن بر چشم ما بنشسته است
۳
جان ما با عشق از روز ازل پیوسته است
۴
تا ابد جان همچنان با حضرتت پیوسته است
۵
دیگران پابستهٔ دنیی و عقبی مانده اند
۶
ای خوشا وقت کسی کز این و آن وارسته است
۷
عشق سرمست است و رندان تندرست ازذوق او
۸
عقل مخمور است و دور از عاشقان دلخسته است
۹
عقل اگر بینی بگیرش زود نزد ما بیار
۱۰
زآنکه او از بندگی شاه رندان خسته است
۱۱
زاهد رعنا اگر اظهار و جدی می کند
۱۲
از کرم عیبش مکن کز خود به خود وابسته است
۱۳
نعمة الله خم می مستانه می نوشد به ذوق
۱۴
ساغر و پیمانهٔ ما را به هم بشکسته است