غزل شمارهٔ ۴۴۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سلطان عشق ملک جهان را روان گرفت
۲
جانم فدای او که تمام جهان گرفت
۳
این عشق آتشی است که جان مرا بسوخت
۴
داغی به دل نهاد و دلم زان نشان گرفت
۵
گفتم که دامنش به کف آرم زهی خیال
۶
بی دست عشق ، دامن او چون توان گرفت
۷
نقش خیال غیر اگر دیده ای به خواب
۸
شکرانهٔ تمام دلم را به جان گرفت
۹
پیران روزگار چو می نوش می کنند
۱۰
با محتسب مگو که هوس بر جوان گرفت
۱۱
مجنون اگر حکایت لیلی کند رواست
۱۲
دیوانه است و نیست به دیوانگان گرفت
۱۳
سید چو دید بنده که هستم غلام او
۱۴
بگشود او کنار و مرا در میان گرفت
