غزل شمارهٔ ۷۴۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ذوقیست دلم را که به عالم نتوان داد
۲
تا بود چنین بوده و تا باد چنین باد
۳
یادت نکنم زان که فراموش نکردم
۴
ناکرده فراموش چگونه کنمت یاد
۵
چشمی که منور نشد از نور جمالش
۶
گر نور دو چشمست که او از نظر افتاد
۷
از دولت ساقی که جهان باد به کامش
۸
از لعل لبت جام بخواهیم بسی داد
۹
عمریست که بر حسن و جمالش نگرانیم
۱۰
یا رب که چنین عمر بسی سال بماناد
۱۱
ساقی و حریفان همه جمعند درین بزم
۱۲
بزمی است ملوکانه نهادیم به بنیاد
۱۳
سلطان بود آن کس که بود بندهٔ سید
۱۴
صد جان بفدایش که بود بندهٔ استاد
