غزل شمارهٔ ۱۰۳۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مدتی شد که به جان در پی جانان خودم
۲
درد دل می طلبم طالب درمان خودم
۳
مجمع اهل دلان زلف پریشان من است
۴
من سودازده هم بی سر و سامان خودم
۵
در نظر آینه می آرم و خود می نگرم
۶
ناظر لطف خداوندم و حیران خودم
۷
من اگر عاقلم و عاشق و مخمورم و مست
۸
غیر را کار به من نیست که من ز آن خودم
۹
به خرابات کنم دعوت رندان شب و روز
۱۰
رهبر کاملم و مرشد یاران خودم
۱۱
ساکن کوی خراباتم و سرمست مدام
۱۲
همدم جامم و ساقی حریفان خودم
۱۳
میر مستانم و فرماندهٔ بزم عشقم
۱۴
سید خویشتن و بندهٔ فرمان خودم
