غزل شمارهٔ ۱۰۵۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خبر از دل اگر پرسی منم کز دل خبر دارم
۲
به چشم من ببین رویش که دائم در نظر دارم
۳
منم صوفی ملک دل که باشد شکر او وردم
۴
منم عطار شهر جان که در دکان شکر دارم
۵
مروا ی عاشق صادق که من معشوق جانانم
۶
بیا ای بلبل شیدا که من گلهای تر دارم
۷
منم آن شمع مومین دل که می سوزم به عشق او
۸
ضمیر روشنم بنگر که چون در جان شرر دارم
۹
تو از می گشته ای مخمور و من سرمست ساقیم
۱۰
تو را چیز دگر دادند و من چیز دگر دارم
۱۱
ز هر خاکی که می بینی در او کان زری باشد
۱۲
ز من جو نقد این معنی که در دریا گهر دارم
۱۳
اگر عزم سفر داری بیا تا رهبرت باشم
۱۴
که تا گوئی در این عالم چو سید راهبر دارم
