غزل شمارهٔ ۱۰۸۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غم
۲
ور دهی ویرانه گردد ملک خاقان را چه غم
۳
که خدا باقیست گر خانه شود ویران چه باک
۴
جان به جانان زنده ، ار تن رَود جان را چه غم
۵
خم می در جوش و ساقی مست و رندان درحضور
۶
جام اگر بشکست گو بشکن حریفان را چه غم
۷
بت پرستی گر برافتد بت چه اندیشد از آن
۸
ور بمیرد بندهٔ بیچاره ای سلطان را چه غم
۹
گر نماند آینه آئینه گر را عمر باد
۱۰
ور نماند سایه ای خورشید تابان را چه غم
۱۱
غم ندارم گر طلسم صورتم دیگر شود
۱۲
گنج معنی یافتم ز افلاس یاران را چه غم
۱۳
بادهٔ وحدت به شادی نعمت الله می خوریم
۱۴
از خمار کثرت و معقول ، مستان را چه غم
