غزل شمارهٔ ۱۰۸۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
با سر زلف بتی باز در افتاد دلم
۲
لاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم
۳
مجمع اهل دلان زلف پریشان ویست
۴
مکنم عیب درین جمع گر افتاد دلم
۵
چه کنم مجلس عشقست و حریفان سرمست
۶
خاطرم یافت چنین بزم و در افتاد دلم
۷
دوش دلدار کرم کرد دلم را بنواخت
۸
باز امروز در آن رهگذر افتاد دلم
۹
ناظر اویم و منظور من اندر نظر است
۱۰
نور چشمست که روشن نظر افتاد دلم
۱۱
پردهٔ دل که حجاب دل و دلدارم بود
۱۲
خوش بر افتاد از آن رو که بر افتاد دلم
۱۳
سید ما خبری گفت ز حال دل خویش
۱۴
زان خبر مست شد و بی خبر افتاد دلم
