غزل شمارهٔ ۵۲۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نه رو از ناز می تابد، گه نظاره ماه من
۲
ندارد از لطافت عارضش تاب نگاه من
۳
به فتوای کسی خون مرا ریزی که در محشر
۴
کنم گر دعوی خون، باز خواهد شد نگاه من
۵
مرا کشتی که خوش حالی به آن غایت که پنداری
۶
تو خواهی بود، فردای قیامت، دادخواه من
۷
به نزدیک شما، ای کشته گان عشق، می آیم
۸
به درد حسرت آرایش کنید آرامگاه من
۹
ز حسرت می روم سوی تو، از غیرت نمی بینم
۱۰
که از رویت مبادا لذتی یابد نگاه من
۱۱
ز عشق کوهکن شیرین به خود می نازد و خسرو
۱۲
به این خوش دل که دارد این غرور از عز و جاه من
۱۳
بر افکن پرده از حیرت، چو عرفی بی زبانم کن
۱۴
چرا بسیار می کوشی در اثبات گناه من
