زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۵۳۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مسازم نا امید از خود، چو گشتم مبتلای تو
۲
که محروم از تمام خوبرویانم برای تو
۳
در آن صحرا که گیرد هر شهیدی دامن قاتل
۴
بود دست کسی و دامن شرم و حیای تو
۵
شدی بهر فریبم سر گران با عز و خوشحالم
۶
که آگه نیست آن غافل نهاد از شیوه های تو
۷
تبسم گونه ای فرما و عمر جاودانم ده
۸
که باشد لذتی گیرم ز درد بی دوای تو
۹
زمین جوش آشنا در می خوری، دانسته ای گویا
۱۰
که می سوزم ازین غیرت که هستم آشنای تو
۱۱
چو فردا جانم آمد سوی تن از سینهٔ تنگم
۱۲
دهند آواز غم هایش که این جا نیست جای تو
۱۳
نه با جذب تو کم روزی است، نی در شوق من نقصان
۱۴
اگر این ها ی دردم باز دارد از قفای تو
۱۵
علاج شوق عرفی کردی از وصل و برم غیرت
۱۶
که دردش می کند داروی بیماری فزای تو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.