غزل شمارهٔ ۵۴۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اینک رسید وعده، گشاد نقاب کو
۲
رفتیم تا دریچهٔ صبح، آفتاب کو
۳
جامی کشیده محتسب و فتنه می کند
۴
کو تازیانهٔ ادب، احتساب کو
۵
خونم حلال بر تو ولی داور جزا
۶
گر گویدم شهید که گشتی، جواب کو
۷
کیفیت شباب هم از جنس کیمیاست
۸
اینک شباب، نشئهٔ عهد شباب کو
۹
تا لب به العطش نگشاییم و تن زنیم
۱۰
آخر وجود آب ضرور است، آب کو
۱۱
صد درد دل گذشت و شکر خندهٔ نکرد
۱۲
هان ای زبان و دل گره، اضطراب کو
۱۳
شرمش نظاره دشمن و شوقم نگاه دوست
۱۴
دل پاره پاره شد ز کشاکش، نقاب کو
۱۵
نور جمال دوست نگنجد در این نظر
۱۶
کو دیده ای به حوصلهٔ آفتاب، کو
۱۷
عرفی مگو که مستی و راه عدم دراز
۱۸
اینک شدم سوار، عنان کو، رکاب کو
