زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۵۴۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
صنمی که غمزهٔ او، به صف بلا نشسته
۲
به هوای دل مسیحا، به ره فنا نشسته
۳
چو رسی به تربت من، مفشان به ناز دامن
۴
که غبار درد و حسرت، به مزار ما نشسته
۵
شود آشکار فردا، که به راه وعدهٔ او
۶
ز غم بهشت و دوزخ، ز جهان جدا نشسته
۷
ز ره وفا در این کو، که گذشته دامن افشان
۸
که غبار کوچهٔ ما، بر توتیا نشسته
۹
ز دعا چه کار جویم، که میان تنگدستان
۱۰
به هزار نامرادی، اثر دعا نشسته
۱۱
روم از جهان و شادم، که به راه ما قیامت
۱۲
ز خیال غمزهٔ تو، حشم بلا نشسته
۱۳
تو و بزم عیش عرفی، من و کوچه ای که هر سو
۱۴
سر خون چکان فتاده، دل بینوا نشسته

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.