غزل شمارهٔ ۵۴۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نه بی موجب به خاکم، از سم اسبش، نشان مانده
۲
سمند دولت مهری بر دل این ناتوان مانده
۳
نهان گردیده جان در سینه از بیم نگاه او
۴
چو مرغی کو ز ترس ناوکی در آشیان مانده
۵
شب از هجر تو بس دشوار جان دادم، بیا بنگر
۶
که آب حسرتم در چشم گریان همچنان مانده
۷
فدای غمزه ات شد، هر که جانی داشت، چون عرفی
۸
به غیر خضر کو در دام عمر جاودان مانده
