اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

قصه زنگی با پهلوان گرشاسب

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بُدش زنگیی همچو دیو سیاه
۲
ز گرد رکیبش دوان سال و ماه
۳
به زور از زمین کوه برداشتی
۴
تک از تازی اسپان فزون داشتی
۵
شدی شصت فرسنگ در نیم روز
۶
به آهو رسیدی سبک تر ز یوز
۷
به بالا بُدی با بهو راست یار
۸
چو زنگی پیاده بدی او سوار
۹
بدو گفت من چاره ای دانمت
۱۰
کزین زاولی مرد برهانمت
۱۱
به لا به یکی نامه کن نزد اوی
۱۲
به جان ایمنی خواه و زنهار جوی
۱۳
که تا من برم نامه نزدش دلیر
۱۴
یکی دشنه زهر خورده به زیر
۱۵
به شیرین سخن گوش بگشایمش
۱۶
همان جای پردخت فرمایمش
۱۷
پس اندر گه راز گفتن نهان
۱۸
زنم بر برش دشنه ای ناگهان
۱۹
سر آرم برو کار گیرم گریز
۲۰
از آن پس به من کی رسد باد نیز
۲۱
من این کرده وز شب جهان تیره فام
۲۲
که داند که من کِه ورا هم کدام
۲۳
بهو شاد شد گفت اگر ز آنکه بخت
۲۴
برآرد به دست تو این کار سخت
۲۵
تو را بر سرندیب شاهی دهم
۲۶
به هند اندرت پیشگاهی دهم
۲۷
یکی نامه ز آنگونه کو دید رای
۲۸
بفرمود و شد زنگی تیزپای
۲۹
طلایه بُد آن شب گراهون گرد
۳۰
گرفتش سبک ، زی سپهدار بُرد
۳۱
یل پهلوان دید دیوی نژند
۳۲
سیاهی چو شاخین درختی بلند
۳۳
زمین را ببوسید زنگی و گفت
۳۴
ز نزد بهو نامه دارم نهفت
۳۵
پیامست دیگر چو فرمان دهی
۳۶
گزارم اگر جای داری تهی
۳۷
جهان پهلوان جای پر دَخته ماند
۳۸
سیه نامه بسپرد و بُد تا بخواند
۳۹
شد آن گه برش راز گوینده تنگ
۴۰
نهان دشنه زهر خورده به چنگ
۴۱
بدان تا زند بر بَرِ پهلوان
۴۲
بدان زخم بروی سر آرد جهان
۴۳
سپهبد بدید آن هم اندر شتاب
۴۴
چو شیر دمان جست با خشم و تاب
۴۵
بیفشرد با دشنه چنگش به دست
۴۶
به یک مشتش از پای بفکند پست
۴۷
سیه زد خروشی و زو رفت هوش
۴۸
شنیدند هر کس ز بیرون خروش
۴۹
دویدند و دیدند دیوی نگون
۵۰
روان از دهان و بناگوش خون
۵۱
ز نزدش نجنبید گرشاسب هیچ
۵۲
نفرمود کس را به خونش پسیچ
۵۳
چو هُش یافت لز زنده بر پای خاست
۵۴
بغلتید در خاک و زنهار خواست
۵۵
به رخ بر ز خون مژه سندروس
۵۶
همی راند بر تخته آبنوس
۵۷
جهان پهلوان گفت از تیغ من
۵۸
تو آن گه رهانی سَرِ خویشتن
۵۹
که با من بیایی به پرده سرای
۶۰
به نزد بهو باشی ام رهنمای
۶۱
گر او را سر امشب به چنبر کشم
۶۲
ترا از سران سپه برکشم
۶۳
سیه گفت کز دست نگذارمش
۶۴
هم امشب به تو خفته بسپارمش
۶۵
دلاور پرند آوری زهر خورد
۶۶
کشید و بپوشید درع نبرد
۶۷
هم آنگاه با او ره اندر گرفت
۶۸
سیه بد کردار تک برگرفت
۶۹
ز بس تیزی زنگی تیز رو
۷۰
بدو پهلوان گفت چندین مدو
۷۱
همانا کت از پر مرغ است پای
۷۲
که پای ترا بر زمین نیست جای
۷۳
سیه گفت در راه گاه شتاب
۷۴
چنانم کم اندر نیابد عقاب
۷۵
به تیزی به از اسپ تازی دوم
۷۶
سه منزل به یک تک به بازی دَوم
۷۷
بخندید گرشاسب گفتا رواست
۷۸
بدو تیز چندان کت اکنون هواست
۷۹
اگر من به چندین سلیح نبرد
۸۰
نگیرم ترا کم ز من نیست مرد
۸۱
سیه همچو آهو سبک خیز شد
۸۲
سپهبد چو یوز از پسش تیز شد
۸۳
به یک تازش از باد تک برگذاشت
۸۴
دو گوشش گرفت و معلق بداشت
۸۵
چو رفتند نزد سراپرده تنگ
۸۶
به چاره شدند اندرو بی درنگ
۸۷
رسیدند ناگه بد آن خیمه زود
۸۸
که بر تخت تنها بهو خفته بود
۸۹
سپاهش همه بُد ستوه از ستیز
۹۰
برون رفته هر یک به راه گریز
۹۱
تهی دید گرشاسب پرده سرای
۹۲
نگهبان نه از گرد او کس به جای
۹۳
برآورده شورش ز هر سو بسی
۹۴
به ساز گریز اندرون هر کسی
۹۵
چو شیر ژیان جست از افراز تخت
۹۶
گرفتنش گلوبند و بفشارد سخت
۹۷
بدرید چاردش و بفکند پست
۹۸
دهانش بیا کند و دستش ببست
۹۹
همیدونش بر دوش زنگی نهاد
۱۰۰
نهانی برفتند هر دو چو باد
۱۰۱
به راه و به خواب و به بزم و شکار
۱۰۲
نباید که تنها بود شهریار
۱۰۳
به زودی کشد بخت از آن خفته کین
۱۰۴
چو بیداری او را بود در کمین
۱۰۵
ز هندو طلایه دو صد سرفراز
۱۰۶
بدین هر دو در راه خوردند باز
۱۰۷
دلاور بغرّید و بر گفت نام
۱۰۸
سوی پیشرو زود بگذارد گام
۱۰۹
سر و ترگش انداخت از تن به تیغ
۱۱۰
گرفتند ازو خیل دیگر گریغ
۱۱۱
بهو را به لشکر گهش زین نشان
۱۱۲
بیاورد بر دوش زنگی کشان
۱۱۳
سپردش به نشواد زرّین کلاه
۱۱۴
به مژده بشد نزد مهراج شاه
۱۱۵
ز کار بهو و آن ِ زنگی نهفت
۱۱۶
همه هر چه بُد رفته آن شب بگفت
۱۱۷
یکی نعره زد شاه مهراج سخت
۱۱۸
بینداخت مر خویشتن را ز تخت
۱۱۹
شد آن شب در آرایش بزم و ساز
۱۲۰
چو این آگهی یافت آن سرفراز
۱۲۱
بدو گفت خواهم کز آنسان نژند
۱۲۲
بهو را ببینم به خواری و بند
۱۲۳
بیا بزم شادی بَرِ او بریم
۱۲۴
بداریمش از پیش و ما می خوریم
۱۲۵
سپهدار گفتا تو آرام گیر
۱۲۶
چو دشمن گرفتی به کف جام گیر
۱۲۷
تو بنشین به جای بد اندیش تو
۱۲۸
که او را خود آرم کنون پیش تو
۱۲۹
گرفتند هر دو به هم باده یاد
۱۳۰
مهان را بخواندند و بودند شاد
۱۳۱
سپهبد ز کار بهو با سپاه
۱۳۲
بگفت و بفرمود تا شد سیاه
۱۳۳
کشانش بیاورد خوار و نژند
۱۳۴
رسن در گلو ، دست کرده به بند
۱۳۵
خروشی برآمد به چرخ برین
۱۳۶
گرفتند بر پهلوان آفرین
۱۳۷
سبک شاه مهراج دل شادکام
۱۳۸
به زیر آمد از تخت ، بر دست جام
۱۳۹
یکی خورد بر یاد شاه بزرگ
۱۴۰
دگر شادی پهلوان سترگ
۱۴۱
نشست آنگهی شاد با انجمن
۱۴۲
گرفت آفرین بر یَلِ ِ رزمزن
۱۴۳
که نام تو تا جاودان یاد باد
۱۴۴
دل شاه گیتی به تو شاه باد
۱۴۵
همه ساله آباد زابلستان
۱۴۶
کزو خاست یل چون تو کشورستان
۱۴۷
هر آنکش غم و رنج تو آرزوست
۱۴۸
چنان باد بیچاره کاکنون بهوست
۱۴۹
زد از خشم و کینه گره بر برو
۱۵۰
شد آشفته از کین دل بر بهو
۱۵۱
چنین گفت کای گشته از جان نُمید
۱۵۲
تهی از هنر همچو از بار بید
۱۵۳
چه کردم به جای تو از بد بگوی
۱۵۴
که بایست شد با منت جنگجوی
۱۵۵
به گیتی همی مانی ای بدگهر
۱۵۶
که هر چند به پروری زشت تر
۱۵۷
به اندرز چندم پدر داد پند
۱۵۸
که هرگز مگر دان ورا ارجمند
۱۵۹
من از پند او روی برگاشتم
۱۶۰
ترا سر ز خورشید بگذاشتم
۱۶۱
شناسند یکسر همه هند و سند
۱۶۲
که هستی تو در گوهر خویش سند
۱۶۳
یکی تنگ توشه بُدی شوربخت
۱۶۴
شهی دادمت و افسر و تاج و تخت
۱۶۵
به پاداش این بود زیبای من
۱۶۶
که امروز جویی همی جای من
۱۶۷
رهی چون به اندازه ندهی مهی
۱۶۸
چو مه شد نگیرد ترا جز رهی
۱۶۹
سر دشمن آنکو برآرد به ماه
۱۷۰
فرو د افکند خویشتن را به چاه
۱۷۱
سزاوار جان بداندیش تو
۱۷۲
ببینی چه آرم کنون پیش تو

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.