پاسخ دادن بهو مهراج را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بهو گفت با بسته دشمن به پیش
۲
سخن گفتن آسان بود کمّ و بیش
۳
توان گفت بد با زبونان دلیر
۴
زبان چیره گردد چو شد دست چیر
۵
بنه نام دیوانه بر هوشیار
۶
پس آن گاه بر کودکانست کار
۷
ترا پادشاهی به من گشت راست
۸
ولیک از خوی بد ترا کس نخواست
۹
گهر گر نبودم هنر بُد بسی
۱۰
ازین روی را خواستم هر کسی
۱۱
به زور و هنر پادشاهی و تخت
۱۲
نیابد کسی جز به فرخنده بخت
۱۳
هنر بُد مرا ، بخت فرخ نبود
۱۴
چو باشد هنر ، بخت نبود چه سود
۱۵
هنرها ز بخت بد آهو بود
۱۶
ز بخت آوران زشت نیکو بود
۱۷
پدر نیز پندت هم از بیم گفت
۱۸
که با من هنر بیشتر دید جفت
۱۹
به من بود شاهی سزاوارتر
۲۰
که دارم هنر از تو بسیار تر
۲۱
تو دادی سر ندیب از آن پس به من
۲۲
فکندیم دور از بر خویشتن
۲۳
پس اندر نهان خون من خواستی
۲۴
نبد سود هر چاره کآراستی
۲۵
من از بیم بر تو سپه ساختم
۲۶
همه گنج و گاهت بر انداختم
۲۷
چو شاهیت یکسر مرا خواست شد
۲۸
ازین زابلی کار تو راست شد
۲۹
اگر نامدی او به فریاد تو
۳۰
بُدی کم کنون بیخ و بنیاد تو
۳۱
تو بودی به پیشم سرافکنده پست
۳۲
چنان چون منم پیش تو بسته دست
۳۳
بشد تند مهراج و گفتا دروغ
۳۴
بَرِ راست ، هرگز نگیرد فروغ
۳۵
پدرت آنکه زو نازش و نام توست
۳۶
نیای مرا پیلبان بُد نخست
۳۷
گهی چند سرهنگ درگاه شد
۳۸
پس آن گه سرندیب را شاه شد
۳۹
تو در پای پیلان بُدی خاشه روب
۴۰
کواره کشی پیشه با رنج و کوب
۴۱
چو رفت او ، بجا یش ترا خواستم
۴۲
شهی دادمت ، کارت آراستم
۴۳
کنون کت نشاندم بجای شهی
۴۴
همی جای من خواهی از من تهی
۴۵
کسی کش بود دیده از شرم پاک
۴۶
ز هر زشت گفتن نیایدش باک
۴۷
بتر هر زمان مردم بدگهر
۴۸
که گوساله هر چند مِه گاو تر
۴۹
برآشفت گرشاسب از کین و خشم
۵۰
بزد بر بهو بانگ و بر تافت چشم
۵۱
بفرمود تا هر که بدخواه و دوست
۵۲
ز سیلی به گردنش بردند پوست
۵۳
درآکند خاکش به کام و دهن
۵۴
ببردند بر دست و گردن رسن
۵۵
همیدون به بندش همی داشتند
۵۶
برو چند دارنده بگماشتند
۵۷
همان گاه زنگی زمین بوسه داد
۵۸
به گرشاسب بر آفرین کرد یاد
۵۹
بدو گفت دانی که از روی بخت
۶۰
ز من بُد که شد بر بهو کار سخت
۶۱
بدو رهنمونی منت ساختم
۶۲
چو بستیش بر دوش من تاختم
۶۳
دگر کم همه خرد کردی دهن
۶۴
به سیصد منی مشت دندان شکن
۶۵
مرا تا بوم زنده و هوشمست
۶۶
تف مشت تو در بنا گوشمست
۶۷
کنون گر بدین بنده رای آوری
۶۸
سزد کانچه گفتی به جای آوری
۶۹
سپهبد بخندید و بنواختش
۷۰
سزا خلعت و بارگی ساختش
۷۱
میان بزرگانش سالار کرد
۷۲
درفش و سپاهش پدیدار کرد
۷۳
چنین بود گیتی و چونین بود
۷۴
گهش مهربانی و گه کین بود
۷۵
یکی را دهد رنج و بُرّد ز گنج
۷۶
یکی را دهد گنج نابرده رنج
۷۷
همه کارش آشوب و پنداشتیست
۷۸
ازو آشتی جنگ و جنگ آشتیست
۷۹
کرا بیش بخشد بزرگی و ناز
۸۰
فزونتر دهد رنج و گرم و گداز
۸۱
درو هر که گویی تن آسان ترست
۸۲
همو بیش با رنج و دردسرست
۸۳
توان خو ازو دست برداشتن
۸۴
وزین خو نشایدش برگاشتن
۸۵
از آن پس بهو چون به بند اوفتاد
۸۶
سپهدار و مهراج گشتند شاد
۸۷
همه شب به رود و می دلفروز
۸۸
ببودند تا بر زد از خاک روز
۸۹
چو گردون پیروزه از جوشنش
۹۰
بکند آن همه کوکب روشنش
۹۱
سپاه بهو رزم را کرد رای
۹۲
کشیدند صف پیش پرده سرای
۹۳
ندیدندش و جست هر کس بسی
۹۴
فتادند ازو در گمان هر کسی
۹۵
گه بگریخت در شب نهان از سپاه
۹۶
وگر شد به زنهار مهراج شاه
۹۷
ز جان یکسر امّید برداشتند
۹۸
سلیح و بُنه پاک بگذاشتند
۹۹
گریزان سوی بیشه و دشت و کوه
۱۰۰
نهادند سرها گروه ها گروه
۱۰۱
دلیران ایران هر آنکس که بود
۱۰۲
پی گردشان برگرفتند زود
۱۰۳
نهادند جنگی ستیزندگان
۱۰۴
سنان در قفای گریزندگان
۱۰۵
فکندند چندان ازیشان نگون
۱۰۶
که بُد کشته هر سو سه منزل فزون
۱۰۷
جهان بود پر خیمه و چارپای
۱۰۸
سلیح و بنه پاک مانده به جای
۱۰۹
ز خرگاه وز فرش وز سیم و زر
۱۱۰
ز درع و ز خفتان ز خود و سپر
۱۱۱
همه هر چه بُد برکه و دشت و غار
۱۱۲
سلیح نبردی هزاران هزار
۱۱۳
همی گرد کردند بیش از دو ماه
۱۱۴
یکی کوه بُد سرکشیده به ماه
۱۱۵
که پیلی به گردش به روز دراز
۱۱۶
نگشتی نرفتیش مرغ از فراز
۱۱۷
سپهبد بهین بر گزید از میان
۱۱۸
ببخشید دیگر بر ایرانیان
۱۱۹
همانجا یکی هفته دل شادکام
۱۲۰
برآسود با بخشش و رود و جام
۱۲۱
چو هفته سرآمد به مهراج گفت
۱۲۲
که این کار با کام دل گشت جفت
۱۲۳
بفرمایید ار نیز کاریست شاه
۱۲۴
وگر نیست دستور باشد به راه
۱۲۵
بدو گفت مهراج کز فرّ بخت
۱۲۶
ز تو یافتم پادشاهی و تخت
۱۲۷
نماند ست کاری فزاینده نام
۱۲۸
کنون چون بهو را فکندی به دام
۱۲۹
پسر با برادرش هر دو به هم
۱۳۰
سرندیب دارند با باد و دم
۱۳۱
رویم اندرین چاره افسون کنیم
۱۳۲
ز چنگالشان شهر بیرون کنیم
۱۳۳
جهان پهلوان گرد گردنفراز
۱۳۴
چو بشنید گفتار مهراج باز
۱۳۵
اسیران هر آنکس که آمد به مشت
۱۳۶
کرا کشت بایست یکسر بکشت
۱۳۷
بهو را به خواری و بند گران
۱۳۸
به دژها فرستاد با دیگران
۱۳۹
وز آنجا سپه برد زی زنگبار
۱۴۰
بشد تا جزیری به دریا کنار
۱۴۱
پر از کوه و بیشه جزیری فراخ
۱۴۲
درختش همه عود گسترده شاخ
۱۴۳
کُهش کان ارزیر و الماس بود
۱۴۴
همه بیشه اش جای نسناس بود
۱۴۵
ز گِردش صدف بیکران ریخته
۱۴۶
به گل موج دریا برآمیخته
۱۴۷
سپاه آن صدف ها همی کافتند
۱۴۸
به خروار دُر هر کسی یافتند
۱۴۹
چنان بود از و هر دُر شاهوار
۱۵۰
کجا ژاله گردد سرشک بهار
۱۵۱
چو سیصد هزار از دَرِ تاج بود
۱۵۲
که در پنج یک بهر مهراج بود
۱۵۳
به گرشاسب بخشید پاک آنچه یافت
۱۵۴
وز آنجا سوی راه دریا شتافت
۱۵۵
به یک کوهشان جای آرام بود
۱۵۶
کجا نام او ذات اوهام بود
۱۵۷
به نزد سرندیب کوهی بلند
۱۵۸
پر از بیشه و مردم کشتمند
۱۵۹
ز غواص دیدند مردی هزار
۱۶۰
رده ساخته گرد دریا کنار
۱۶۱
گروهی شده ز آب جویان صدف
۱۶۲
گروهی صدف کاف خنجر به کف
۱۶۳
سپهدار مهراج و چندین گروه
۱۶۴
ستادند نظاره شان گرد کوه
۱۶۵
ز دُر آنچه نیکوتر آمد به دست
۱۶۶
گزیدند بیش از دو صد با شست
۱۶۷
به مهراج دادند و مهراج شاه
۱۶۸
به گرشاسب بخشید و ایران سپاه
۱۶۹
همان گه غریوی ز لشکر بخاست
۱۷۰
کزاین بیشه ناگاه بر دست راست
۱۷۱
دویدند دو دیو و از ما دو مرد
۱۷۲
ربودند و بردند و کشتند و خورد
۱۷۳
سپهبد سبک جست با گرز جنگ
۱۷۴
بپوشید درع و ، میان بست تنگ
۱۷۵
یکی گفت تندی مکن با غریو
۱۷۶
درین بیشه نسناس باشد ، نه دیو
۱۷۷
به بالا یکایک چو سرو بلند
۱۷۸
به اندام پر موی چو ن گوسپند
۱۷۹
همه سرخ موی و همه سبز موی
۱۸۰
دو سوی قفا چشم و دو سوی روی
۱۸۱
به اندام هم ماده هم نیز نر
۱۸۲
همی بچه زایند چون یکدگر
۱۸۳
دو زیشان در آرند پیلی به زیر
۱۸۴
کشند و خورند و نگردند سیر
۱۸۵
یکی به ز ما صد به جنگ و ستیز
۱۸۶
فزونشان تک از تازی اسپان تیز
۱۸۷
سپهبد به دادار سوگند خورد
۱۸۸
که امروز تنها نمایم نبرد
۱۸۹
کُشم هر چه نسناس آیدم پیش
۱۹۰
اگر صد هزارند و زین نیز بیش
۱۹۱
بگفت این و شد سوی بیشه دمان
۱۹۲
همی گشت با گرز و تیر و کمان
۱۹۳
ز نسناس شش دید جایی به هم
۱۹۴
یکی پیل کشته دریده شکم
۱۹۵
چو دیدندش از جایگه تاختند
۱۹۶
ز پیرامنش جنگ برساختند
۱۹۷
به خنجر دو را پای بفکند و دست
۱۹۸
دو را زیر گرز گران کرد پست
۱۹۹
دو با خشم و کین زو در آویختند
۲۰۰
به دندان از آن خون همی ریختند
۲۰۱
بزد هر دو را خنجر دل شکاف
۲۰۲
بدرّیدشان از گلو تا به ناف
۲۰۳
سرانشان به لشکر گه آورد شاد
۲۰۴
به بزم اندرون پیش گردان نهاد
۲۰۵
بماندند ازو خیره دل هر کسی
۲۰۶
بُد از هر زبان آفرینش بسی
۲۰۷
بفرمود تا پوستهاشان به درگاه
۲۰۸
به کشتی کشند اندر آکنده کاه