شگفتی جزیره قالون و جنگ گرشاسب با سگسار
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جزیری که مرزش نبد نیم پی
۲
جز از سنگ و خار و گزستان و نی
۳
ز یک پهلوش بیشه آب کند
۴
کلاتی درو بُرز کوهی بلند
۵
بپرسید ملاّح را نامجوی
۶
که ایدر چه چیز از شگفتی ، بگوی
۷
چنین گفت دانا کز آن روی کوه
۸
بسی لشکرند از یلان همگروه
۹
سپاهی که سگسار خوانندشان
۱۰
دلیران پیکار دانند شان
۱۱
چو غولانشان چهره ، چون سگ دهن
۱۲
بسان بزان موی پوشیده تن
۱۳
به دندان گراز و به دو گوش پیل
۱۴
به رخ زرد و اندام همرنگ نیل
۱۵
گیاشان بود فرش و گستردنی
۱۶
ز ماهی و از میوه شان خوردنی
۱۷
ازین کوه سنباده و زر برند
۱۸
هم ارزیز و پولاد و گوهر برند
۱۹
هر آن کآید ایدر خریدارشان
۲۰
ز مرجان بود وز شبه بارشان
۲۱
شبه هر چه مردست افسر کنند
۲۲
ز مرجان زنان تاج و زیور کنند
۲۳
بود اسپشان در یکی مرغزار
۲۴
ز هر رنگ افزونتر از ده هزار
۲۵
هر اسپی ز باد بزان تیزتر
۲۶
ز موج دمان حمله انگیز تر
۲۷
چو روزی بود روز رزم و ستیز
۲۸
همه زی فسیله شتابند تیز
۲۹
جدا هر یک اسپی چو ارغنده شیر
۳۰
به خمّ کمند اندر آرند زیر
۳۱
سوار آورند اندر آورد و کین
۳۲
نه بر تن سلیح و نه بر اسپ زین
۳۳
کمندی و تیغی به کف تافته
۳۴
بُش بارگی چون عنان بافته
۳۵
سری حلقه در گرد بازو کمند
۳۶
سری گرد اسپ و میان کرده بند
۳۷
گرفته ستونی ز ده رش فزون
۳۸
دو شاخ آهنین در سر هر ستون
۳۹
بَرِ کوه در زخم هامون کنند
۴۰
دل و چشم خور چشمه خون کنند
۴۱
به نیرو کنند از بُن آسان درخت
۴۲
بدرّند از آوا دل سنگ سخت
۴۳
به دریا شتابان نهنگ آورند
۴۴
به شمشیر با شیر جنگ آورند
۴۵
بسان گرازان بر اندام مرد
۴۶
به دندان بدرّند درع نبرد
۴۷
ربایند مرد از بر زین چو دود
۴۸
خورندش هم اندر زمان زنده زود
۴۹
بسی رزم کردی به پیروز بخت
۵۰
نیامدت پیش این چنین رزم سخت
۵۱
بشد زآن دژم گرد لشکر پناه
۵۲
هم آن جا به شب خیمه زد با سپاه
۵۳
چو خور بُرد در قبه آبنوس
۵۴
پس پرده زرد مه را عروس
۵۵
شب از رشک زد قیرگون جامه چاک
۵۶
ز بر عقد پیرایه بگسست پاک
۵۷
پدید آمد از بیشه وز تیغ کوه
۵۸
از آن پیل گوشان گروها گروه
۵۹
ز کار سپه آگهی یافتند
۶۰
به پیکار چون شیر بشتافتند
۶۱
بر اسپان بی زین به تیغ و کمند
۶۲
خروشان چو تندر در ابر بلند
۶۳
به دست از درختان الماس شاخ
۶۴
گرفتند ناورد دشت فراخ
۶۵
بر آمد یکی نابیوسان نبرد
۶۶
که دریا همه خون شد دشت گرد
۶۷
هر ایرانیی تاختند از کمین
۶۸
فکندند از ایشان یکی بر زمین
۶۹
شد از تف تیغ آب دریا بخار
۷۰
رخ خور بخارید نیزه به خار
۷۱
ز خون آب در جوی چون باده گشت
۷۲
به کُه کهربا لعل و بیجاده گشت
۷۳
چنان کوبش گرز و کوبال بود
۷۴
که دام و دد از بانگ بی هال بود
۷۵
شده عمرها کوته و کین دراز
۷۶
دَمِ اژدهای فلک مانده باز
۷۷
خدنگ از دل جنگیان کینه توز
۷۸
تبر مغز کاف و ، سنان سینه دوز
۷۹
هوا چون شب و گرد چون دیو زشت
۸۰
درو چو شهاب روان تیر و خشت
۸۱
زمانه بر الماس مرجان نشان
۸۲
به مرجان در از بردن جان نشان
۸۳
ز جان سیر گردان و وز جنگ نه
۸۴
روان راهش و چهره را رنگ نه
۸۵
ز چرح اختر از بیم بگریخته
۸۶
شب از روز دست اندر آویخته
۸۷
پری بی هُش از بانگ و دیوانه دیو
۸۸
زمین پر ز آوای و کُه با غریو
۸۹
به زنهار دهر و به افغان سپهر
۹۰
به اندرز ماه و به فریاد مهر
۹۱
سپهدار بر کرد شولک ز جای
۹۲
کشیده به کین تیغ کشور گشای
۹۳
ز هر سو که ناورد و پیکار کرد
۹۴
که و دشت گفتی به پرگار کرد
۹۵
از آن پیل گوشان برآورد جوش
۹۶
به هر گوشه زایشان سرافکند و گوش
۹۷
فرو کوفت بر میسره میمنه
۹۸
صف قلب ببرید و زد بر بنه
۹۹
به نیزه همی دیده مه بدوخت
۱۰۰
تف خنجرش پشت ماهی بسوخت
۱۰۱
از ایرانیان کس نبد دیده چیر
۱۰۲
چُنان دیو چهران گرد دلیر
۱۰۳
نه از خشت و نز تیر غم داشتند
۱۰۴
نه از گرز وز تیغ سرگاشتند
۱۰۵
چنان داشتند اسپ تازنده تیز
۱۰۶
که گر حمله بردی به زخم از گریز
۱۰۷
زدندی و از دست هر گرد گیر
۱۰۸
نه خشت اندر ایشان رسیدی نه تیر
۱۰۹
کرا بر ربودندی از پشت زین
۱۱۰
به زخم کمند از کمان وز کمین
۱۱۱
یکی سرش کندی یکی دست و پای
۱۱۲
بخوردندی از پیش صف هم به جای
۱۱۳
برینگونه کردند رزمی درشت
۱۱۴
از ایرانیان چند خوردند و کشت
۱۱۵
سبک داد فرمان سپهبد که جنگ
۱۱۶
مجویید کس جز به تیر خدنگ
۱۱۷
دلیران به تیر و کمان تاختند
۱۱۸
همه نیزه و تیغ بنداختند
۱۱۹
جهان گشت پر ابر الماس ریز
۱۲۰
شد از خاک و خون باد شنگرف بیز
۱۲۱
هوا تیره چون پود بر تار شد
۱۲۲
بر آن دیو چهران جهان تار شد
۱۲۳
ز غم نعره شان بانگ و فریاد گشت
۱۲۴
ز پیکان جگر کان پولاد گشت
۱۲۵
کس از خیل ایشان نبد مرد تیر
۱۲۶
بماندند در زخم او خیره خیر
۱۲۷
همی هر کسی تیر از آنکس که خست
۱۲۸
کشیدی چو ژوپین فکندی ز دست
۱۲۹
از آن روز یک نیمه بگذشته بود
۱۳۰
کزیشان دو بهره فزون کشته بود
۱۳۱
بُد از مغزشان وز دل و استخوان
۱۳۲
ددان را بر آن دشت هر جای خوان
۱۳۳
بر آن خوان کباب از جگرها به جوش
۱۳۴
سرانشان برو کاسه و سفره گوش
۱۳۵
تو گفتی که ترگیست هر سو نگون
۱۳۶
فراز سپرهای شنگرف گون
۱۳۷
گروهی به بیشه درون تاختند
۱۳۸
دگر تن به دریا در انداختند
۱۳۹
سپه خار و خارا بهم بر زدند
۱۴۰
همه بیشه را آتش اندر زدند
۱۴۱
سراسر همه بیشه چون برفروخت
۱۴۲
هر آن کس که بُد زنده زیشان بسوخت
۱۴۳
بگشتند از آن پس کُه و مرغزار
۱۴۴
حصاری بدیدند بر کوهسار