دیدن گرشاسب دخمه سیامک را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز ملاّح گرشاسب پرسید و گفت
۲
که این حصن را چیست اندر نهفت
۳
چنین گفت کاین حصن جایی نکوست
۴
ستودان فرّخ سیامک در اوست
۵
بُنش بر ز پولاد ارزیز پوش
۶
برآورده دیوارش از هفت جوش
۷
سپه گردش اندر به گشتن شتافت
۸
بجستند چندی درش کس نیافت
۹
چنین گفت ملاّح پسش مِهان
۱۰
که ناید در این را پدید از نهان
۱۱
مگر جامه یکسر پرستنده وار
۱۲
بپوشید و نالید بر کردگار
۱۳
گوان جامه رزم بنداختند
۱۴
نیایش کنان دست بفراختند
۱۵
هم آن گه شد از باره مردی پدید
۱۶
کزو خوبتر آدمی کس ندید
۱۷
چنان بد که چشمش سه بد هر سه باز
۱۸
دو از زیر ابرو یکی از فراز
۱۹
فسونی به آواز خواندن گرفت
۲۰
ز دلها تَفِ غم نشاندن گرفت
۲۱
حصار از خروشش پرآواز شد
۲۲
ز دیوار هر سو دری باز شد
۲۳
یکی باغ دیدند خوش چون بهشت
۲۴
پر از تازه گل های اردیبهشت
۲۵
نِهادش چو رامش گوارنده نوش
۲۶
نسیمش چو دانش فزاینده هوش
۲۷
از آوای رامش خوش انگیزتر
۲۸
ز دیدار خوبان دلاویزتر
۲۹
درختی درو سرکشیده به ماه
۳۰
تنش سر به سر سبز و، شاخش سیاه
۳۱
هم برگ او چون سپرهای زرد
۳۲
پدیدار در هر یکی چهر مرد
۳۳
بسان کدو میوه زو سرنگون
۳۴
به خوشی چو قند و به سرخی چو خون
۳۵
سپهبد ز مرد سه چشمه سخن
۳۶
بپرسید ، کار درخت کهن
۳۷
چنین گفت کآغاز گیتی درست
۳۸
نخست این بُد از هر درختی که رُست
۳۹
همه ساله این میوه باشد بروی
۴۰
چو شکر به طعم و چو عنبر به بوی
۴۱
نگردد ز بُن کم بر و برگ و بر
۴۲
چو کم شد ، یکی باز روید دگر
۴۳
ور از یک زمانش ببویی فزون
۴۴
ز خوشی ز بینی گشایدت خون
۴۵
ازین هر که یک میوه یابد خورش
۴۶
یکی هفته بس باشدش پرورش
۴۷
از آن خورد و مر هر کسی را بداد
۴۸
یکی کاخ را ز آن سپس در گشاد
۴۹
پدید آمد ایوانی از جزع پاک
۵۰
چو چرخ شب از گوهر تابناک
۵۱
همه بوم و دیوار تا کنگره
۵۲
به دُرّ و زبر جد درون یکسره
۵۳
بلورینه تختی درو شاهوار
۵۴
بتی بر وی از زرّ گوهر نگار
۵۵
ز یاقوت لوحی گرفته به دست
۵۶
بر آن لوح خفته سر افکنده پست
۵۷
ز بالاش تابوتی آویخته
۵۸
هم از زرّ و از گوهر انگیخته
۵۹
سپهبد دگر ره ز پالیزبان
۶۰
بپرسید و بگشاد گویا زبان
۶۱
که این بت چه چیزست تابوت چیست
۶۲
همیدون نگارنده بر لوح کیست
۶۳
چنین گفت کاین تخت و ایوان و ساز
۶۴
بدان کز سیامک بماندست باز
۶۵
همین بزمگاه دلارای اوست
۶۶
درین نغز تابوت هم جای اوست
۶۷
چو رفت او ، بتی همچنان ساختند
۶۸
برینسانش بر تخت بنشاختند
۶۹
بدان تا پرستندش از مهر اوی
۷۰
گسارند با بت غم از چهر اوی
۷۱
ازین کاخ هر کس که چیزی برد
۷۲
نیابد برون راه تا بگذرد
۷۳
ازو یادگارست گفتار چند
۷۴
نوشته برین لوح بسیار پند
۷۵
که ای آن که آیی درین خوب جای
۷۶
ببینی ستودان من و این سرای
۷۷
سیامک منم شاه والا گهر
۷۸
که فرخ کیومرث بودم پدر
۷۹
به فرمان من بود روی زمی
۸۰
دد و مرغ و دیو و پری و آدمی
۸۱
شب و روز جز شاد نگذاشتم
۸۲
ز هر خوشیی بهره برداشتم
۸۳
بُد اندر جهان سال عمرم هزار
۸۴
دو صد بر وی افزون کم از سی و چار
۸۵
چو گفتم جهان شد به فرمان من
۸۶
بگردید گردون ز پیمان من
۸۷
پی اسپ عمرم ز تک باز ماند
۸۸
همه کار شاهیم نا ساز ماند
۸۹
اگر چه بُدم گنج شاهی بسی
۹۰
بدانگونه رفتم که کمتر کسی
۹۱
چنین آمد این گیتی بیدرنگ
۹۲
نخستین دهد نوش و آن گه شرنگ
۹۳
بدارد چو فرزند در بر به ناز
۹۴
کند پس به زیر لگد پست باز
۹۵
نگر تا نباشی برو استوار
۹۶
به من بنگر و زو دل ایمن مدار
۹۷
درو کام دل کس به از من نراند
۹۸
نماند به کس بر چو بر من نماند
۹۹
نبد شه ز من نامبردارتر
۱۰۰
کنون هم ز من نیست کس خوار تر
۱۰۱
سپهبد گشاد از مژه جوی خون
۱۰۲
بدو گفت کی نیکدل رهنمون
۱۰۳
مرا باش بر پندی آموزگار
۱۰۴
که باشد ز گفتار تو یادگار
۱۰۵
چنین گفت دانا که باری نخست
۱۰۶
ز هستیّ یزدان شو آگه درست
۱۰۷
بدان کز خرد آشکار و نهفت
۱۰۸
یکی اوست ، دیگر همه چیز جفت
۱۰۹
ازو ترس و از بد بدو کن پناه
۱۱۰
بتاب از گمان و بترس از گناه
۱۱۱
مجوی آن گناهی که گویی نهان
۱۱۲
کنم ، تا نبیند کس اندر جهان
۱۱۳
که گر کس نبیند همی آشکار
۱۱۴
نهان او همی بیندت شرم دار
۱۱۵
چرا ز آن که سود اندر او ناپدید
۱۱۶
تن پاک را کرد باید پلید
۱۱۷
سه بدخواه داری به بد رهنمون
۱۱۸
دو پوشیده در تن ، یکی از برون
۱۱۹
درونت یکی خشم و دیگر هواست
۱۲۰
برون مستیی کز خرد نارواست
۱۲۱
چو خواهی به هر درد درمان خویش
۱۲۲
بدار این سه را زیر فرمان خویش
۱۲۳
خرد مستی و خشم را بند کن
۱۲۴
هوا بنده و دل خداوند کن
۱۲۵
منه دل بدین گنبد چاپلوس
۱۲۶
که گیتی فسانست و باد و فسوس
۱۲۷
بود جُستنش کار دشخوارتر
۱۲۸
چو آمد به کف ، نیست زو خوارتر
۱۲۹
مجوی آز و از دل خردمند باش
۱۳۰
به بخش خداوند خرسند باش
۱۳۱
شب و روز گیتی اگر چه بسست
۱۳۲
ترا نیست یکسر که جز تو کسست
۱۳۳
بود خیره دل سال و مه مرد آز
۱۳۴
کفش بسته همواره و چشم باز
۱۳۵
دهد رشک را چیرگی پر خرد
۱۳۶
خورد چیز خود هر کس او غم خورد
۱۳۷
سپهدار را ز آن سخن های نغز
۱۳۸
بیفزود زور دل و هوش مغز
۱۳۹
فراوان گهر دادش و سیم و زر
۱۴۰
نپذرفت و گفت ای یل پُرهنر
۱۴۱
من آن دادمت کآید از جان پاک
۱۴۲
تو آنم دهی کآید از سنگ و خاک
۱۴۳
منت راه یزدان نمودم که چون
۱۴۴
تو زی دیو باشی مرا رهنمون
۱۴۵
گرم رای باشد به زرّ و به دُر
۱۴۶
ازین هر دو این کاخ من هست پُر
۱۴۷
ولیکن چو با هر دوام کار نیست
۱۴۸
چو هرگز نباشدم تیمار نیست
۱۴۹
کسی کو جهان را بود خواستار
۱۵۰
ورا دانش آید ، نه گوهر به کار
۱۵۱
اگر درّ را ارج بودی بسی
۱۵۲
به خاک و به سنگش ندادی کسی
۱۵۳
چه باید بدان شاد بودن که اوی
۱۵۴
کند دوست را دشمن کینه جوی
۱۵۵
چو بنهی نگهداشتن بایدت
۱۵۶
چو بدهیش درویشی افزایدت
۱۵۷
نه اینجات از مرگ دارد نگاه
۱۵۸
نه چون شد بوی با تو آید به راه
۱۵۹
به شاه سیامک نگر کاین سرای
۱۶۰
برآورد و این کاخ شاهانه جای
۱۶۱
بدین بیکران گوهر پر بها
۱۶۲
هم از چنگ مرگش نیامد رها
۱۶۳
به چندین گهرها و زرّش که بود
۱۶۴
ندانست یک روز عمرش فزود
۱۶۵
مدان به ز دانش یکی خواسته
۱۶۶
که ناید هم از دهش کاسته
۱۶۷
روان را بود مایه زندگی
۱۶۸
رساند به آزادی از بندگی
۱۶۹
بدین جایت از بد نگهبان بود
۱۷۰
چو زایدر شدی توشه جان بود
۱۷۱
ز دانش به اندر جهان هیچ نیست
۱۷۲
تن مرده و جان نادان یکیست
۱۷۳
برهنه بُدی کآمدی در جهان
۱۷۴
نبد با تو چیز آشکار و نهان
۱۷۵
چـــنـــان کـــآمـــدی هـــمـــچـــنـــان بـــگـــذری
۱۷۶
خـــوروپـــوشـــش افـــزون تـــرا بـــر سری
۱۷۷
ازوچـــون خـــور و پـــوشـــش آمـــد بـــه دســـت
۱۷۸
دل انـــدر فـــزونـــی نـــبـــایـــدتبـــســـت
۱۷۹
مــــن ایـــن هـــر دو دارم کــه ایـــزد ز بـــخـــت
۱۸۰
یـــکـــی مـــهـــربــان دایـــه کـــرد ایـــن درخــت
۱۸۱
گـــهِ تـــشـــنـــگی بـــخـــشـــد از بـــیـــخــم آب
۱۸۲
بـــه گـــرمـــا کـــنـــد ســـایـــه ام ز آفـــتـــاب
۱۸۳
خـــورم زیـــن بـــّرِاو و پـــوشـــم ز بــــرگ
۱۸۴
مــــرا ایـــن بـــســنــدســت تــا روز مــــرگ
۱۸۵
بـــبـــدخـــیـــره دل هـــر کـه زو ایـــن شـــنود
۱۸۶
نـــیـــایـــش فـــزودند و پـــوزش نـــمـــود
۱۸۷
بــــرون آمـــدنـــد از بـــرش هـــمـــگـــروه
۱۸۸
بــــگـــشـــتـنـد چـــنـــدی در آن دشـــت و کـــوه
۱۸۹
در آن کـــُه بـــســـی کـــان ســـنـبـاده بــود
۱۹۰
هـــم الـــمــاس ویـــاقـــوت بـــیـــجـاده بــود
۱۹۱
گـــل و نـــیـــشـــکر بــیــکـــران و انــگــبین
۱۹۲
گـــیـــادار و از مــیــوه هـا هــم چـــنــیــن
۱۹۳
صــــف ســـنــبــل و بــیــشهٔ زعــفــران
۱۹۴
روان لادن و بـــیـــشــهٔ خـــیـــزران
۱۹۵
چـــو دیــــد آن چــنـــان جـــای مـــهـــراج شـــاه
۱۹۶
دریـــغ آمـــدش کـــآن نــــدارد نـــگـــاه
۱۹۷
ز گـــردان ســـری بـا ســـپـــه شـــش هـــزار
۱۹۸
بـــدان جـــایـــگـــاه کـــرد فـــرمـــانـــگـــزار
۱۹۹
وزآن جــنــگــی اســپــان هــمــه هــر چـه بود
۲۰۰
بـــه کـــشـــتی فـــکـــنـــدنـــد و رانـــدنـــد زود