Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

رفتن گرشاسب به درگاه شاه روم و کمان کشیدن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو بنهاد گردون ز یاقوت زرد
۲
روان مهره بر بیرم لاجورد
۳
سپهبد سوی دیدن شاه شد
۴
به نزد سیه پوش در گاه شد
۵
بدو گفت کز خانه آوارده ام
۶
ز ایران یکی مرد بیواره ام
۷
به پیوند شاه آمدم آرزوی
۸
بخواهم کشیدن کمان پیش اوی
۹
جدا هر کسش خیره پنداشتند
۱۰
ز گفتار او خنده برداشتند
۱۱
که گنج و سلیح و سپاهت کجاست
۱۲
اگر دختر شهریارت هواست
۱۳
ز شاهان و از خسروان زمین
۱۴
بسی خواستند از شه ما همین
۱۵
تو مردی یک اسپه نهفته نژاد
۱۶
به تو چون دهد چون بدیشان نداد
۱۷
چو چندی گواژه زدند او خموش
۱۸
برآشفت و گفت این چه بانگ و خروش
۱۹
به گیتی بسی چیز زشت و نکوست
۲۰
به هر کس دهد آنچه روزی اوست
۲۱
بسا کس که بر خورد و هرگز نکاشت
۲۲
بسا کس که کارید و بر برنداشت
۲۳
بسا زار و بیمار و نومید و سست
۲۴
که مُردش پزشک و ببود او درست
۲۵
بزرگ آن نباشد که شاه و سترگ
۲۶
بزرگ آنکه نزدیک یزدان بزرگ
۲۷
کشیدن کمان است پیمان شاه
۲۸
چو بوداین، چه بایست گنج و سپاه
۲۹
سلیح ار ندارم نه لشکر نه گنج
۳۰
دل و زور دارم به هنگام رنج
۳۱
خرد جوشن و بازوام خنجرست
۳۲
هنر گنج و تیر و سنان لشکرست
۳۳
کرا نازمودی گه نام و لاف
۳۴
نشاید شمردنش خوار از گزاف
۳۵
ز یکّی چراغ آتش افروختن
۳۶
توان بیشهٔ بی کران سوختن
۳۷
به شاه آگهی داد سالار بار
۳۸
بدو گفت شه رو ورا ایدر آر
۳۹
بود ابلهی غرچه ای بی گمان
۴۰
بخندیم باری بدو یک زمان
۴۱
به سیلی رگ سرش پیدا کنیم
۴۲
خمار شبانه بدو بشکنیم
۴۳
کسی به نداند کشیدن ستم
۴۴
ز درویش جایی که بینی دژم
۴۵
چو پیش شه آمد زمین داد بوس
۴۶
بپرسید شاهش ز روی فسوس
۴۷
که داماد فرخنده شاد آمدی
۴۸
از ایران شتابان چو باد آمدی
۴۹
به بالا بلندی و آکنده یال
۵۰
چه نامی بدین شاخ و این برز و بال
۵۱
بدو گفت گرد سپهبد نژاد
۵۲
مرا باب نامم کمان کش نهاد
۵۳
به دامادی شه گر آیم پسند
۵۴
بخواهم کشید این کمان بلند
۵۵
چنانش کشم چون برآرم به زه
۵۶
که بپسندی و گویی از دل که زه
۵۷
بدو گفت شاه ار کشی این درست
۵۸
به یزدان که فرزند من جفت تست
۵۹
و گرنایی از راه پیمان برون
۶۰
ز دار اندر آویزمت سرنگون
۶۱
بدین خورد سوگند و خط داد شاه
۶۲
گوا کرد چند از مهان سپاه
۶۳
چو شد بسته پیمانشان زین نشان
۶۴
کمان آوریدند ده تن کشان
۶۵
نشسته به نزد پدر ماه چهر
۶۶
شده گونه از روی و لرزان ز مهر
۶۷
سپهبد چو باید به زانو نشست
۶۸
به دیدار دلبر بیازید دست
۶۹
کمان را ز بالای سر برفراشت
۷۰
به انگشت چون چرخ گردان بگاشت
۷۱
به زانو نهاد و به زه بر کشید
۷۲
پس آنگاه نرمک سه ره در کشید
۷۳
چهارم درآهخت از آنسان شگفت
۷۴
که هر دو کمان گوشه گوشش گرفت
۷۵
کمان کرد دو نیم و زه لخت لخت
۷۶
همیدون بینداخت در پیش تخت
۷۷
برآمد یکی نعره زان سرکشان
۷۸
درو خیره شد شاه چون بی هشان
۷۹
بدو گفت کانت به گوهر رسید
۸۰
بر شادی از رنجت آمد پدید
۸۱
کنون جفت تست از جهان دخترم
۸۲
توی فال فرخ ترین اخترم
۸۳
ولیکن زمان ده که تا کار اوی
۸۴
چو باید بسازم سزاوار اوی
۸۵
زمان گفت ندهم که او مرمراست
۸۶
اگر وی زمان خواهد از من رواست
۸۷
من اکنون ز شادی نگیرم گذر
۸۸
چه دانم که باشد زمانی دگر
۸۹
ز دختر بپرسید پس شهریار
۹۰
بترسید دختر ز تیمار یار
۹۱
که سازد نهان شه به جانش گزند
۹۲
چنین گفت کای خسرو ارجمند
۹۳
گر او زور کم داشتی زین کمان
۹۴
سر دار جایش بُدی بی گمان
۹۵
کنون چون گرو برد پیمان وراست
۹۶
چه خواهم زمان زو که فرمان وراست
۹۷
کس از تخمهٔ ما ز پیمان نگشت
۹۸
نشاید ترا نیز از آیین گذشت
۹۹
دروغ آزمودن ز بیچارگیست
۱۰۰
نگوید کرا در هنر یارگیست
۱۰۱
زنان را بود شوی کردن هنر
۱۰۲
بر شوی به زن، که نزد پدر
۱۰۳
بود سیب خوشبوی بر شاخ خویش
۱۰۴
ولیکن به خانه دهد بوی بیش
۱۰۵
زن ار چند با چیز و با آبروی
۱۰۶
نگیرد دلش خرمی جز به شوی
۱۰۷
چو نیمه است تنها زن ار چه نکوست
۱۰۸
دگر نیمه اش سایهٔ شوی اوست
۱۰۹
اگر مامت از شوی برتافتی
۱۱۰
چو تا شاه فرزند کی یافتی
۱۱۱
ز مردان به فرزند گیرند یاد
۱۱۲
زن از شوی و مردان ز فرزند شاد
۱۱۳
برآشفت شه گفت بر انجمن
۱۱۴
دریغا ز بهرت همه رنج من
۱۱۵
بتو داشتم عود هندی امید
۱۱۶
کنون هستی از آزمون خشک بید
۱۱۷
گمان نام بردمت ننگ آمدی
۱۱۸
گهر داشتم طمع سنگ آمدی
۱۱۹
برو کت شب تیره گم باد راه
۱۲۰
ز پس آتش و باد و، در پیش چاه
۱۲۱
اگر مرغ پران شوی ور پری
۱۲۲
پیی زین سپس کاخ من نسپری
۱۲۳
ز هر کس پشیمان تر آن را شناس
۱۲۴
که نیکی کند با کسی ناسپاس
۱۲۵
نهادش کف اندر کف پهلوان
۱۲۶
که تازید زود از برم هر دوان
۱۲۷
اگرتان بود دیر ایدر درنگ
۱۲۸
نبینید جز تیرباران و سنگ
۱۲۹
سپهبد گشاد از دو بازوی خویش
۱۳۰
ز یاقوت رخشان دو صد پاره پیش
۱۳۱
بر افشاند بر تاج دلدار ماه
۱۳۲
شد از شهر بیرون هم از پیش شاه
۱۳۳
نشاندش بر اسپ و میان بست تنگ
۱۳۴
همی رفت پیشش به کف پالهنگ
۱۳۵
خبر یافت بازارگان کاوبرفت
۱۳۶
به بدرود کردنش بشتافت تفت
۱۳۷
پسش برد یک کیسه دینار زرد
۱۳۸
ابا توشه و بارهٔ ره نورد
۱۳۹
بدو داد و برگشت زی خانه باز
۱۴۰
خبر شد به نزد شه سرفراز
۱۴۱
بخواندش، بپرسید کاین مرد کیست
۱۴۲
بدو مهر جستن ترا بهر چیست
۱۴۳
زبان مرد بازارگان برگشاد
۱۴۴
همه داستان پیش شه کرد یاد
۱۴۵
ز راه و ز دزدان و از کار اوی
۱۴۶
ز زور و ز مردی و پیکار اوی
۱۴۷
رخ شاه از انده پر آژنگ شد
۱۴۸
ز کرده پشیمان و دلتنگ شد
۱۴۹
به دل گفت شاید که هست این جوان
۱۵۰
ز پشت کیان یا ز تخم گوان
۱۵۱
اگر او نبودی چنین نامدار
۱۵۲
ز لؤلؤ نکردی به پیشم نثار
۱۵۳
سری با دو صد گرد گردن فراز
۱۵۴
فرستاد کآریدش از راه باز
۱۵۵
مجویید گفت از بن آیین جنگ
۱۵۶
به خوشی بکوشید کآید به چنگ
۱۵۷
دوم روز نزدیکی چشمه سار
۱۵۸
رسیدند زی پهلوان سوار
۱۵۹
سپهبد چو دید آسمان تیره فام
۱۶۰
بزد بر سر اسپ جنگی لگام
۱۶۱
درآمد به هنجار ره ره نورد
۱۶۲
ز زین کوهه آویخت گرز نبرد
۱۶۳
دمان شد سنان بر همه کرد راست
۱۶۴
خروشید کاین گرد و تازش چراست
۱۶۵
بدو پیشرو گفت فرمود شاه
۱۶۶
که تابی عنان تکاور ز راه
۱۶۷
همی گوید ار بازگردی برم
۱۶۸
ازین پس تو باشی سر لشگرم
۱۶۹
همی گوید ار باز گردی برم
۱۷۰
ازین پس تو باشی سر لشگرم
۱۷۱
همه کشور و گنج و گاهم تراست
۱۷۲
برم بیشی از دیده و دست راست
۱۷۳
نتابم سر از رای تو اندکی
۱۷۴
تنِ ما دو باشد دل و جان یکی
۱۷۵
چنین داد پاسخ که شه را بگوی
۱۷۶
که چیزی که هرگزنیابی مجوی
۱۷۷
پی صید جسته شده تیز گام
۱۷۸
چه تازی همی خیره در دست دام
۱۷۹
هر آن خشت کز کالبد شد به در
۱۸۰
برآن کالبد باز ناید دگر
۱۸۱
گهر داشتی ارج نشناختی
۱۸۲
به نادانی از کف بینداختی
۱۸۳
بر چشم آن کس دو دیده تباه
۱۸۴
کجا روشن آید درفشنده ماه
۱۸۵
ندانی همی زشت کردار خویش
۱۸۶
بدانی چو پاداشت آید به پیش
۱۸۷
نه آگه بود مست بی هُش ز کار
۱۸۸
شود آگه آن گه که شد هوشیار
۱۸۹
به فرمان اگر بست باید میان
۱۹۰
چرا باید آمد سوی رومیان
۱۹۱
بر شاه ایرانم امید هست
۱۹۲
چراغم چه باید، چو خورشید هست
۱۹۳
کرا پر طاووس باشد به باغ
۱۹۴
چگونه نهد دل به دیدار زاغ
۱۹۵
به دست شهان بر چو خو کرد باز
۱۹۶
شود ز آشیان ساختن بی نیاز
۱۹۷
بهین جای هر جا که باشم مراست
۱۹۸
کجا گور و دشتست و آب و گیاست
۱۹۹
نیایم ز پس باز ازین گفته بس
۲۰۰
ز پس باد رویم گر آیم ز پس
۲۰۱
کنون گر نتابید زی شه عنان
۲۰۲
ز گفتن گرایم به گرز و سنان
۲۰۳
سخن کس نیارست کردن دراز
۲۰۴
همه خوار و نومید گشتند باز
۲۰۵
سپهبد شتابید نزدیک ماه
۲۰۶
زمانی برآسود و برداشت راه
۲۰۷
به سوی بیابان مصر از شتاب
۲۰۸
همی راند یک هفته بی خورد و خواب

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.