Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

رسیدن گرشاسب به یاری اثرط و شبیخون او

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پس که چو خور ساز رفتن گرفت
۲
رخش اندک اندک نهفتن گرفت
۳
غو دیده بان از برِ مه رسید
۴
که آمد درفش سپهبد پدید
۵
خروش یلان شد ز شادی بر ابر
۶
ستد ناله ی کوس هوش هژبر
۷
سپه را دل آمد همه باز جای
۸
یکی مرد ده را بیفشرد پای
۹
بر آن بود دشمن که شب در نهان
۱۰
گریزند زاول گره ناگهان
۱۱
ز گرشاسب آگه نبودند کس
۱۲
شب آمد ز پیکار کردند بس
۱۳
یل پهلوان داشت کآمد ز راه
۱۴
تنی ده هزار از یلان سپاه
۱۵
که هر کز گریزندگان یافت زود
۱۶
عنانشان ز ره باز برتافت زود
۱۷
هم از ره که آمد نشد زی پدر
۱۸
به کین بست بر جنگ جستن کمر
۱۹
سران سپه و اثرط سرافراز
۲۰
به صد لابه بردندش از پیش باز
۲۱
ببد تا برآسود و چیزی بخورد
۲۲
ز لشکر بپرسید پس وز نبرد
۲۳
جز از کشتگان هر که را نام برد
۲۴
همه خسته دید از بزرگان وخرد
۲۵
ز بس خشم وکین کرد سوگند یاد
۲۶
که بدهم من امشب بدین جنگ داد
۲۷
زنم تیغ چندان که از جوش خون
۲۸
رخ قیر گون شب کنم لاله گون
۲۹
شب تار وشبرنگ در زیر من
۳۰
که تا بد بر ِ گرز وشمشیر من
۳۱
طلایه فرستاد هم در شتاب
۳۲
زمانی گران کرد مژگان به خواب
۳۳
شبی همچو زنگی سه تر ز زاغ
۳۴
مه نو چو در دست زنگی چراغ
۳۵
سیاهیش بر هم سیاهی پذیر
۳۶
چو موج از بر موج دریای قیر
۳۷
چو هندو به قار اندر اندوده روی
۳۸
سیه جامه وز رخ فروهشته موی
۳۹
چنان تیره گیتی که از لب خروش
۴۰
ز بس تیرگی ره نبردی به گوش
۴۱
میان هوا جای جای ابر ونم
۴۲
چو افتاده بر چشم تاریک تم
۴۳
جهان گفتیی دوزخی بود تار
۴۴
به هر گوشه دیو اندراو صدهزار
۴۵
از انگشت بدشان همه پیرهن
۴۶
دمان باد تاریک ودود از دهن
۴۷
زمین را که از غار دیدار نه
۴۸
زمان را ره و روی رفتار نه
۴۹
به زندان شب در به بند آفتاب
۵۰
فروهشته بر دیده ها پرده خواب
۵۱
فرشته گرفته ز بس بیم پاس
۵۲
پری در نهیب ، اهرمن در هراس
۵۳
بسان تنی بی روان بُد زمین
۵۴
هوا چون دژم سوکیی دل غمین
۵۵
بدان سوک برکرده گردون ز رشک
۵۶
رخ نیلگون پُر ز سیمین سرشک
۵۷
چو خم گاه چوگانی از سیم ماه
۵۸
درآن خم پدیدار گویی سیاه
۵۹
تو گفتی سپهر آینست از فراز
۶۰
ستاره درو چشم زنگیست باز
۶۱
درین شب سپهبد چو لختی غنود
۶۲
ز بهر شبیخون بر آراست زود
۶۳
همان نامور ویژگان را که داشت
۶۴
برون برد وز ره عنان بازگاشت
۶۵
چو نزدیکی خیل دشمن رسید
۶۶
سواری صد آمد طلایه پدید
۶۷
کشید ابر بیجاده باز از نیام
۶۸
برانگیخت شبرنگ وبرگفت نام
۶۹
ز زین کرد مر چند را سرنشیب
۷۰
گرفتند دیگر گریز از نهیب
۷۱
سپهدار با ویژگان گفت هین
۷۲
گرید از پس ام گرز وشمشیر کین
۷۳
همه گوش دارید آوای من
۷۴
گراییدن گرز سرسای من
۷۵
بزد نعره ای کز جهان خاست جوش
۷۶
زدشمن چهل مُرد وصد شد زهوش
۷۷
به یک ره بر انبوه لشکر زدند
۷۸
سپه با طلایه به هم برزدند
۷۹
سپه برهم افتاد شیب وفراز
۸۰
رکیب از عنان کس ندانست باز
۸۱
رمیدند پیلان و اپان زجای
۸۲
سپردند مر خیمه خا را به پای
۸۳
همی تاخت هرکس درآن جنگ وشور
۸۴
یکی زی سلیح ویکی زی ستور
۸۵
دلیران زاول چو پیلان مست
۸۶
دوان هر سوی گرز وخنجر به دست
۸۷
سراپرده ز آتش برافروختند
۸۸
بسی خرگه وخمیه ها سوختند
۸۹
شد از تابش تیغ ها تیره شب
۹۰
چو زنگی که بگشاید از خنده لب
۹۱
تو گفتی به دوزخ درون اهرمن
۹۲
دمد هر سوی آتش همی از دهن
۹۳
به کم یک زمان خاست صد جا فزون
۹۴
ز گردان تل کشته و جوی خون
۹۵
یکی را فکنده ز تن پای ودست
۹۶
یکی را سر ومغز از گرز پست
۹۷
یکی دوزخی وار تن سوخته
۹۸
سلیح وسلب ز آتش افروخته
۹۹
چو سیم روان برزد از چرخ سر
۱۰۰
برآن سیم خورشیذ بر ریخت زر
۱۰۱
بد از رنگ خورشید وز خون مرد
۱۰۲
همه دشت چون دیبه ی سرخ و زرد
۱۰۳
سپهبد سوی صف پیلان دمان
۱۰۴
چو باد از کمین تاخت بر زه کمان
۱۰۵
به تیر اندرآن حمله بفکند تفت
۱۰۶
ز پیلان برگستوان دارهفت
۱۰۷
به ترگ و به جوشن ز کابل گرو
۱۰۸
یکی دیده بان دید بر تیغ کوه
۱۰۹
زدش بر بر ودل خدنگی درشت
۱۱۰
چنان کز دلش جست بیرون زپشت
۱۱۱
بشد تیر پنهان به سنگ اندرون
۱۱۲
فتاد از کمر مرد بی جان نگون
۱۱۳
وز آن جای با ویژگان رفت چیر
۱۱۴
سوی لشکرش همچو ارغنده شیر
۱۱۵
به شادی برآمد ز لشکر خروش
۱۱۶
فتاد از غو کوس در چرخ جوش
۱۱۷
ز کابل سپه کشته شد شش هزار
۱۱۸
ندانست کس خستگان را شمار
۱۱۹
نبد کشته از خیل گرشاسب کس
۱۲۰
شمردند، یک مرد کم بود وبس
۱۲۱
رسید آن یکی نیز تازان نوند
۱۲۲
گرفته سواری به خم کمند
۱۲۳
همه خیل کابل شدند انجمن
۱۲۴
برآن کشته پیلان پولادتن
۱۲۵
به یک تیر بد هریک افکنده خوار
۱۲۶
براین سو زده کرده زآن برز کوه
۱۲۷
همیدون بر آن دیده بان یک گروه
۱۲۸
شدند انبه از زیر کرده ز آن سو گذار
۱۲۹
بدیدند در سنگ نادیده تیر
۱۳۰
یلان را همه روی شد چون زریر
۱۳۱
بدانست هرکس به فرهنگ زود
۱۳۲
که آن زخم از شست گرشاسب بود
۱۳۳
زد اسپ از میان شاه کابل چو باد
۱۳۴
سوی لشکر زابل آواز داد
۱۳۵
ز گرشاسب پرسید گفتا کجاست
۱۳۶
دهیدم ازو مژده گر باشماست
۱۳۷
که با او به جنگ بهو بوده ام
۱۳۸
همه کشور هند پیموده ام
۱۳۹
شنیدم که زاول بپرداختست
۱۴۰
به شهریست کآنرا کنون ساختست
۱۴۱
یکی گفت نشناسی ای رفته هوش
۱۴۲
که گرشاسب کرد این همه رزم دوش
۱۴۳
هم از ره که آمد فکند این سران
۱۴۴
برآرد کنون گرد ازین دیگران
۱۴۵
به هنگام از ایدر گریزید زار
۱۴۶
از آن پیش کآرد کنون کارزار
۱۴۷
شه کابل آمد دو رخساره زرد
۱۴۸
به لشکر بر آن راز پیدا نکرد
۱۴۹
مترسید، گفتا که گرشاسب نیست
۱۵۰
سری نامدارست ومردی دویست
۱۵۱
شب این تیرها را وی انداختست
۱۵۲
همین تاختن ناگه او ساختست
۱۵۳
به گرشاسب یاور نباید کسم
۱۵۴
اگر اوست تنها من او را بسم
۱۵۵
شبیخون بود پیشه ی بد دلان
۱۵۶
ازین ننگ دارند جنگی یلان
۱۵۷
اگر ما برایشان شبیخون کنیم
۱۵۸
همه آب ها در شبی خون کنیم
۱۵۹
بگفت این ولشکر همه گرد کرد
۱۶۰
بزد کوس و برخاست صف نبرد
۱۶۱
سپه را سبک پهلوان صف کشید
۱۶۲
جدا جای هر سرکشی برگزید
۱۶۳
همه خستگان را ز پس بازداشت
۱۶۴
به جنگ آنکه شایسته بد برگماشت
۱۶۵
درآورد پیش اژدهافش درفش
۱۶۶
شد از تیغ هامون چو گردون بنفش
۱۶۷
دم نای رویین ز مه برگذشت
۱۶۸
غو کوس دشت و که اندر نوشت
۱۶۹
به حمله یلان در فراز ونشیب
۱۷۰
عنان گرد کردند تازان رکیب
۱۷۱
به زخم سر تیغ الماس چهر
۱۷۲
همی خون فشاندند برماه ومهر
۱۷۳
شل وخشت چون پود وچون تاربود
۱۷۴
چکاکاک برخاست از ترگ وخود
۱۷۵
زهفتم زمین گرد پیکار خاست
۱۷۶
ز دیو و پری بانگ زنهار خاست
۱۷۷
عقیقین شد ازخون به فرسنگ سنگ
۱۷۸
فروریخت از چرخ خرچنگ چنگ
۱۷۹
ز بس خنجر و نیزه ی جان ستان
۱۸۰
زمین همچو آتش بد و نیستان
۱۸۱
نگارنده ازخون سنان ها زمین
۱۸۲
گشاینده مرگ از کمان ها کمین
۱۸۳
شده تیغ ها در سر انداختن
۱۸۴
چو بازیگر از گوی ها باختن
۱۸۵
بد آتش ز هر حلقه ی درع پوش
۱۸۶
زبانه زبانه برآورده جوش
۱۸۷
تو گفتی ز بگداخته زرّ کار
۱۸۸
هوا شفشفه سازد همی صدهزار
۱۸۹
چو گرشاسب آن رزم و پیکار دید
۱۹۰
جهان پرسوار صف او بار دید
۱۹۱
به شبرنگ ِ مه نعل گردون نورد
۱۹۲
درآمد ، برافروخت گرز نبرد
۱۹۳
دو دستی همی کوفت بر مغز وترگ
۱۹۴
همی ریخت ز الماس کین زهر مرگ
۱۹۵
گه انداخت خرطوم پیلان به تیغ
۱۹۶
برافشاند گه مغز گردان به میغ
۱۹۷
کجا گرز بر زخم بگماشتی
۱۹۸
زمین از بر گاو برگاشتی
۱۹۹
زگردان به خم کمند از کمین
۲۰۰
به هر حمله دو دو ربودی ز زین
۲۰۱
سم اسپش از گرد سنگ سیاه
۲۰۲
همی کرد چون سرمه در چشم ماه
۲۰۳
دل کوه تعلش همی چاک زد
۲۰۴
زخون خرمن لاله بر خاک زد
۲۰۵
یکی پیل چون کوه هامون سپر
۲۰۶
خمش کرد خرطوم گرد کمر
۲۰۷
بکوشید کز زینش آرد به زیر
۲۰۸
نجنبید از جای گرد دلیر
۲۰۹
زدش گرز وخونش از گلو برفشاند
۲۱۰
ز سر مغزش و چشم بیرون جهاند
۲۱۱
بیفکند دیگر ز پیلان چهار
۲۱۲
همی تاخت غران چو ابر بهار
۲۱۳
رمیدند پیلان از آن جنگجوی
۲۱۴
سوی لشکر خویش دادند روی
۲۱۵
فکندند بسیار و کردند پست
۲۱۶
درفش دلیران نگون شد ز دست
۲۱۷
بدانست هر کس که گرشاسبست
۲۱۸
سخن گفتن شاه گوشاسبست
۲۱۹
که و دشت از افکنده بُد ناپدید
۲۲۰
گریزنده کس دو به یک جا ندید
۲۲۱
سواران رمان گشته بی هوش و هال
۲۲۲
پیاده ز پیلان شده پایمال
۲۲۳
به راهی دگر هر یکی گشته گم
۲۲۴
ز بر کرکس وغول تازان به دم
۲۲۵
چوشب قطره قطره خوی سندروس
۲۲۶
پراکند بر گنبد آبنوس
۲۲۷
ده وشش هزار آزموده سوار
۲۲۸
گرفته شد و کشته پنجه هزار
۲۲۹
سراپرده وخیمه و خواسته
۲۳۰
سلیح و ستوران آراسته
۲۳۱
همه گرد کردند از اندازه بیش
۲۳۲
جدا برد ازو هر کسی به خویش
۲۳۳
گرفتاریان با همه هر چه بود
۲۳۴
سپهبد به زاول فرستاد زود
۲۳۵
ده ودو هزار از دلیران گرد
۲۳۶
گزین کرد ودیگر به اثرط سپرد
۲۳۷
مرورا به زاول فرستاد باز
۲۳۸
شد او سوی کاول به کین رزم ساز

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.