آمدن گرشاسب به بتخانه ی سوبهار
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو آمد به بتخانه ی سو بهار
۲
یکی خانه دید از خوشی پرنگار
۳
ز بر جزع و دیوار پاک از رخام
۴
درش زرّ پخته ، زمین سیم خام
۵
به هر سو بر از پیکر اختران
۶
از ایوانش انگیخته پیکران
۷
میان کرده در برج شیر آفتاب
۸
ز یاقوت رخشان و دُر خوشاب
۹
ز گوهر یکی تخت در پیشگاه
۱۰
بتی بر وی از زرّ وپیکر چو ماه
۱۱
زمان تا زمان دست بفراشتی
۱۲
گشادی کف و بانگ برداشتی
۱۳
همان گه شدی هر دو کفش پرآب
۱۴
بشسبی بدو روی وتن در شتاب
۱۵
از آن آب هر کاو کشید ی به جام
۱۶
بدیدی به خواب آنچه بودیش کام
۱۷
درختی کجا خشک ماندی ز بار
۱۸
چو ز آن آب خوردی شدی میوه دار
۱۹
کنیزان یکی خیل پیشش به پای
۲۰
پری فش همه گلرخ ودلربای
۲۱
همه ساخته میزر از پرنیان
۲۲
ز دیبا یکی کرته ای تا میان
۲۳
همی هر یک از پرّ طاووس باد
۲۴
زدش هر زمان و آفرین کرد یاد
۲۵
به نزدیک مردان به طمع بهشت
۲۶
شدندی به مزد از پی کار زشت
۲۷
بدان بُب بدادندی از مزد چیز
۲۸
کنون هست از این گونه در هند نیز
۲۹
در آن خانه دید از شمن مرد شست
۳۰
میانشان یکی پیر شمعی به دست
۳۱
بپرسید ازو کاین کنیزان که اند
۳۲
چه چیز این بت وپیش او از چه اند
۳۳
خدایست گفت این وایشان به ناز
۳۴
مگس زو همی دور دارند باز
۳۵
سپهبد بدو گفت کای خیره رای
۳۶
یکی ناتوان را چه خوانی خدای
۳۷
نه گوید ، نه بیند، نه داند سخن
۳۸
نه نیکی شناسد، نه زشتی ز بن
۳۹
خدای جهان گفت آن را سزاست
۴۰
که دانا و بر نیک وبد پادشاست
۴۱
ز فرمان او گشت گیتی پدید
۴۲
جزو هر چه هست از بن او آفرید
۴۳
فزاید زمان را و کاهد همی
۴۴
کند بی نیاز آنکه خواهد همی
۴۵
توانا خدا اوست بر هر چه هست
۴۶
نه این کش به یک پشه بر نیست دست
۴۷
که را از مگس داشت باید نگاه
۴۸
ز بد ، چون بود دیگران را پناه
۴۹
اگر نه بدی از پی برهمن
۵۰
جدا کردمی پاک سرتان زتن
۵۱
چنان کز برهمن پذیرفته بود
۵۲
نَه بد کرد بر کس ، نه خواری نمود
۵۳
وز آنجا سپه سوی کاول کشید
۵۴
برشهر لشکر فرود آورید
۵۵
همه شهر اگر مرد اگر زن بدند
۵۶
به شیون به بازار و برزن بدند
۵۷
بدان کشتگان مویه بد چپ و راست
۵۸
چو دیدند لشکر دگر مویه خاست
۵۹
همی گفت کابل شه ازغم به درد
۶۰
نباشد چنین تند و خونخواره مرد
۶۱
که خون سران ریخت چندین هزار
۶۲
دگر باره جوید همی کارزار
۶۳
نهانی یکی نامه نزدش ، نبشت
۶۴
خط و خون دیده بهم برسرشت
۶۵
که بر یک گنه گر بگشتم ز راه
۶۶
فتادم به پادفره صد گناه
۶۷
همه بوم و شهرم سر بی تن است
۶۸
به هر خانه بر کشتگان شیون است
۶۹
زیزدان و از روز انگیختن
۷۰
بیندیش و بس کن زخون ریختن
۷۱
اگر زی تو زنهار یابم درست
۷۲
همان باژ بدهم که بود از نخست
۷۳
ترا تا بوم زیر پیمان بوم
۷۴
رکاب ترا بنده فرمان بوم
۷۵
سپهبد برآشفت وگفتا ز جنگ
۷۶
چو ماندی ، شدی سوی نیرنگ و رنگ
۷۷
هر آن کاو به نیکی نهان و آشکار
۷۸
دهد پند و او خود بود زشتکار
۷۹
چو شمعی بود کو کم و بیش را
۸۰
دهد نور وسوزد تن خویش را
۸۱
تو خویشان من کشته و آن تو من
۸۲
کجا راست باشد دل هردو تن
۸۳
کدیور کجا بفکند بدُمّ مار
۸۴
کند مار مر دست او را فکار
۸۵
همی تا به دُم بیند این و آن به دست
۸۶
ز دل دشمنیشان نخواهد نشست
۸۷
بدین نیکوی ایمنی نایدت
۸۸
نه نازش بدین لشکر افزایدت
۸۹
که فردا به جوی آب ها خون کنم
۹۰
گراین شهر چرخست هامون کنم
۹۱
به خنجر تنت ریزه خواهد بُدن
۹۲
سرت بر سر نیزه خواهد بُدن
۹۳
یکی تیغ نو دارم الماس گون
۹۴
به زخم تو خواهمش کرد آزمون
۹۵
د دان را سوی لشکر تست گوش
۹۶
که کی خونشان گرزم آرد به جوش
۹۷
سنانم به مغز تو دارد امید
۹۸
همین داده ام کرکسان را نوید
۹۹
هُش از شاه کابل بشد کاین شنید
۱۰۰
به جنگ از سپه پشت گرمی ندید
۱۰۱
همه لشکرش نیز پیش از ستیز
۱۰۲
بدند از نهان یک یک اندر گریز
۱۰۳
ببد تادم شب جهان تار کرد
۱۰۴
سواری صد از ویژگان یار کرد
۱۰۵
نه از جفتش آمد نه از گنج یاد
۱۰۶
گریزان سوی مولتان سر نهاد
۱۰۷
سپهبد خیر یافت هم در زمان
۱۰۸
بشد در پی اش همچو باد دمان
۱۰۹
هم از گرد ره چون رسید اندروی
۱۱۰
درآهیخت گرز گران جنگجوی
۱۱۱
دو دستی چنان زدش بر سر زکین
۱۱۲
که بالاش پهناش شد در زمین
۱۱۳
سوارانش را باز پس بست دست
۱۱۴
به لشکر گه آورد و بفکند پست
۱۱۵
ز کاول به گردون برافکند خاک
۱۱۶
سپه دست تاراج رون خون به جوی
۱۱۷
سوی بام هر خانه دادند روی
۱۱۸
شد از ناودان ها روان خون به جوی
۱۱۹
همه شهر و بوم آتش و گرد خاست
۱۲۰
زهر سو خروش زن و مرد خاست
۱۲۱
به صحرا یکی هفته ناکاسته
۱۲۲
کشیدند لشکر همی خواسته
۱۲۳
زن و مرد پیش سپهبد به راه
۱۲۴
دویدند گریان و فریادخواه
۱۲۵
زبس بانگ وفریاد خرد وبزرگ
۱۲۶
ببخشودشان پهلوان سترگ
۱۲۷
سپه را ز بد دست کوتاه کرد
۱۲۸
پس آهنگ سوی در شاه کرد
۱۲۹
به ره در میان بُد یکی تنگ کوی
۱۳۰
زنی دید پاکیزه و خوب روی
۱۳۱
همی جُست از نامداران نشان
۱۳۲
که گرشاسب کاو افسر سرکشان
۱۳۳
بگویید تا اندرین خانه زود
۱۳۴
بیاید که داردش بسیار سود
۱۳۵
سپهبد بدانست کان یافه زن
۱۳۶
همان است کش گفته بُد بر همن
۱۳۷
یکی را که بد دشمنش در نهفت
۱۳۸
بیاورد و گرشاسب اینست گفت
۱۳۹
فرستاد با او به خانه درون
۱۴۰
نهانی زن جادوی پرفسون
۱۴۱
یکی آسیا سنگ بد ساخته
۱۴۲
ز بالای دهلیز بفراخته
۱۴۳
چو مرد اندر آن خانه بنهاد پای
۱۴۴
فروهشت بر وی بکشتش به جای
۱۴۵
سپهبد شد آگاه و آتش فروخت
۱۴۶
زن جادوی وخانه هر دو بسوخت
۱۴۷
سپاس فراوان به دل یاد کرد
۱۴۸
که ز آن بد تنش ایزد آزاد کرد