Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

نامه گرشاسب به شاه قیروان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
وز آن سو جهان پهلوان با سپاه
۲
بیآمد به یک منزلی کینه خواه
۳
به خیمه بپوشید روی زمین
۴
دبیر نویسنده را گفت هین
۵
گشای از خرد با سر خامه راز
۶
به افریقی از من یکی نامه ساز
۷
سخن ها درشت آر از اندازه بیش
۸
بخوانش به فرمان کمربسته پیش
۹
نویسنده کرد از سخن رستخیز
۱۰
به انگشت مر خامه را گفت خیز
۱۱
شد آن خامه چون کش بتی دلپذیر
۱۲
پرستنده دست چابک دبیر
۱۳
ز دیده همی ریخت باران مشک
۱۴
به مژگان همی رفت کافور خشک
۱۵
گهی شد سوی خانه آبنوس
۱۶
گهی روی سیمین زمین داد بوس
۱۷
نخست از سخن نام یزدان نگاشت
۱۸
که گشت زمان بر دو گونه بداشت
۱۹
سرانجام گیتی در آغاز بست
۲۰
روان را به باد روان بازبست
۲۱
خم چرخ جای خور و ماه کرد
۲۲
زمین گوهران را گره گاه کرد
۲۳
دگر گفت ضحاک شاه جهان
۲۴
شنیدست کردارت اندر نهان
۲۵
که خوبربد و جنگ و خون کرده ای
۲۶
ز بند خرد سر به برون کرده ای
۲۷
مرا مارکش خواندی و بدسرشت
۲۸
ورا نام بردی به دشنام زشت
۲۹
شدی سرکش ایدون که چون اهرمن
۳۰
نبینی همی کس بر از خویشتن
۳۱
کنون کآمدم رزم را خاستی
۳۲
جز آن دیدی آخر که خود خواستی
۳۳
به چونین سپه رزم سازی همی
۳۴
به زور تن خویش نازی همی
۳۵
ز کژی نشد راست کار کسی
۳۶
به ناموس رستن نشاید بسی
۳۷
نگه کن که بر منهراس دلیر
۳۸
چه آوردم از گرز و بازوی چیر
۳۹
گرفتمش تنها چو جنگ آمدم
۴۰
که در جنگش از یار ننگ امدم
۴۱
همه کشور روم تا بوم هند
۴۲
به هم بر زدم تا به دریای سند
۴۳
نه کس دید یارست برز مرا
۴۴
نه برتافت که باد گرز مرا
۴۵
کنون گر نگیری ره کهتری
۴۶
نیایی بَر شه به فرمانبری
۴۷
به خاک آرم از ماه گاه ترا
۴۸
براندازم این بارگاه ترا
۴۹
تنت پیش جنگال شیران برم
۵۰
سرت بر سنان سوی ایران برم
۵۱
به قرطاس بر شد پراکنده حرف
۵۲
بسان صف ماغ بر سوی برف
۵۳
چو نامه ز خامه به پایان رسید
۵۴
سپهبد فرستاده ای برگزید
۵۵
دگر داد چندی پیام درشت
۵۶
فرستاده پوینده نامه به مشت
۵۷
چو آمد به نزد شه قیروان
۵۸
ورا دید خندان و روشن روان
۵۹
در ایوانی از درّ تابان چو هور
۶۰
زمین جزع و دیور زرّ و بلو
۶۱
دو صد کنگره گردش افراشته
۶۲
به یاقوت و در پاک بنگاشته
۶۳
برابرش یک صفّه دیگر ز زر
۶۴
زمین سیم و بامش ز جزع و گهر
۶۵
چهل تخت زرین درو شاهوار
۶۶
چه از زرّش پایه چه از زرّ نگار
۶۷
میانش ستون چار بفراخته
۶۸
سپید و بنفش از گهر ساخته
۶۹
چنان هر ستونی که از رنگ و تاب
۷۰
گرفتی ز دیدار او دیده آب
۷۱
مهین مسجد قیروان را کنون
۷۲
بماندست گویند از آن دو ستون
۷۳
نهفته به زربفت چینی طراز
۷۴
گشایندشان روز آدینه باز
۷۵
برافراز تختی ز زر بود شاه
۷۶
به کف گرز و بر سر ز گوهر کلاه
۷۷
فرسته چو بایست نامه بداد
۷۸
نویسنده بر شه همی کرد یاد
۷۹
به چوگان فرهنگ پیر کهن
۸۰
به میدان درافکند گوی سخن
۸۱
بگفت آنچه بود از پیام درشت
۸۲
تو گفتی که شمشیر دارد به مشت
۸۳
برافروخت افریقی از کین و خشم
۸۴
بپرداخت دل بر فرسته ز چشم
۸۵
بفرمود تا دست سیلی کنند
۸۶
به سیلی قفاگهش نیلی کنند
۸۷
درودش سمن برگ پیری ز بن
۸۸
برید از دهانش درخت سخن
۸۹
به خواری و دشنام و زخمش براند
۹۰
دو سالار بودش ز لشکر بخواند
۹۱
دو ره صد هزار از دلیران خویش
۹۲
بدیشان سپرد و فرستاد پیش
۹۳
فرسته بر پهلوان شست پگاه
۹۴
خبر دادش از کار شاه و سپاه
۹۵
ز کینه به خون پهلوان شست چنگ
۹۶
سبک با سپه شد پذیره به جنگ
۹۷
دو لشکر برابر چو صف ساختند
۹۸
درفش از بر مه برافراختند
۹۹
شد از مهره بر مهر گردون خروش
۱۰۰
دم نای در گیتی افکند جوش
۱۰۱
زمین با مه از گرد انباز گشت
۱۰۲
ز خاور ز بس بیم خور بازگشت
۱۰۳
شد از سهم پیچان نهنگ اندر آب
۱۰۴
به که بچه بگذاشت پرّان عقاب
۱۰۵
دو لشکر به یک ره به هم بر زدند
۱۰۶
گهی گرز کین گاه خنجر زدند
۱۰۷
ز بس کشته چرخ انبه جان گرفت
۱۰۸
ز بس خون دل خاره مرجان گرفت
۱۰۹
ز گردان خاور سواری چون ابر
۱۱۰
برون تاخت با خشت و با خود و گبر
۱۱۱
صف خیل ایران پراکنده کرد
۱۱۲
کجا تاخت هامون پرافکنده کرد
۱۱۳
چو آمد بر پهلوان سپاه
۱۱۴
ورا دید بر پیل در قلبگاه
۱۱۵
بر او خشتی از گرد بنداخت تفت
۱۱۶
تو گفتی ستاره ز گردون برفت
۱۱۷
نیامد گزندی به گرد دلیر
۱۱۸
هم آن گه ز پیل ژیان جست زیر
۱۱۹
گربیانش با دست و خنجر به مشت
۱۲۰
گرفت و ، ز زین زد بکشت
۱۲۱
هم از جای تن بر سپه برفکند
۱۲۲
همه شیب و بالا تن و سر فکند
۱۲۳
بدین دست نیزه، بدان تیغ تیز
۱۲۴
به هر دو همی جست رزم و ستیز
۱۲۵
به نیزه ز پیل و ، به خنجر ز زین
۱۲۶
پلان را همی زد نگون بر زمین
۱۲۷
دو سالار افریقی از جنگ او
۱۲۸
بماندند بیچاره در چنگ او
۱۲۹
سپه نیز ترسنده گشتند پاک
۱۳۰
ز خون همچو شنگرف شد روی خاک
۱۳۱
یکی زآن دو سالار هشیارتر
۱۳۲
خردمند تر بود بیدار تر
۱۳۳
به دل گفت کز شاه شد تاج و تخت
۱۳۴
همین پهلوانست پیروز بخت
۱۳۵
کنون پیش از این کاین کآشفته سپاه
۱۳۶
شکست آرد و کار گردد تباه
۱۳۷
بَر پهلوان رفت باید مرا
۱۳۸
کز او هر چه خواهم برآید مرا
۱۳۹
هر آن کاو به هر کار بیند ز پیش
۱۴۰
پشیمان نگردد ز کردار خویش
۱۴۱
بتر کار را چاره باید گزید
۱۴۲
که آسان ترین چاره آید پدید
۱۴۳
سبک با تنی صد سران سپاه
۱۴۴
بَر پهلوان رفت زنهار خواه
۱۴۵
بسی چیز دادش جهان پهلوان
۱۴۶
پذیرفت شاهیش بر قیروان
۱۴۷
همان گه به کین با سپه حمله برد
۱۴۸
هر آن کس که بود از دلیران گرد
۱۴۹
ز کشته چنان گشت بالا و پست
۱۵۰
که هامون ز مرکز فروتر نشست
۱۵۱
به قلب آنکه سالار بد کشته شد
۱۵۲
بداندیش را بخت برگشته شد
۱۵۳
سواران بریدند بر گستوان
۱۵۴
فکندند خفتان و خنجر گران
۱۵۵
یکی خواست زنهار و دیگر گریخت
۱۵۶
دلاور ز بد دل فزونتر گریخت
۱۵۷
چنین تا در قیروان ز اسب ومرد
۱۵۸
همه کشته بد راه پر خون و گرد
۱۵۹
ز بس خون که هر جای پاشیده شد
۱۶۰
زمین همچو روی خراشیده بود
۱۶۱
چو آورد چرخ از ستاره سپاه
۱۶۲
شب قیرگون شد گروس سیاه
۱۶۳
مه اندر کمان برد سیمین سپر
۱۶۴
میان بست جوزا به زرین کمر
۱۶۵
سپهبد بر مرز شهر ودود
۱۶۶
بزد خیمه تا لشگر آمد فرود
۱۶۷
بر افریقی از غم جهان تنگ شد
۱۶۸
دگر ره سوی چارهء جنگ شد
۱۶۹
همه شب به کار سپه ساختن
۱۷۰
نپرداخت از گنج پرداختن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.