برون آوردن شاه قیروان لشگر به جنگ
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو بر تیره شعر شب دیر باز
۲
سپیده کشید از سپیدی طراز
۳
فرو شست خور تخته لاژورد
۴
ز سیمین نقطها به زر آب زرد
۵
به دشت آمد از قیروان لشکری
۶
که بگرفت از انبوهشان کشوری
۷
سپاهی چو آشفته پیلان مست
۸
همه نیزه و تیغ و خنجر به دست
۹
گرفته سپرها ز چرم نهنگ
۱۰
برافکنده برگستوان پلنگ
۱۱
بپوشیده جوشن سران سپاه
۱۲
ز ماهی پشیزه سپید و سیاه
۱۳
یکی بهره خفتان ز کیمخت کرگ
۱۴
هم از مهرهء ماهیان خود وترگ
۱۵
دو لشکر برآمیخت از چپ و راست
۱۶
ده و گیر پرخاش جویان بخاست
۱۷
ز هر سو همی کوس زرین زدند
۱۸
دو سرنای رویین و سرغین زدند
۱۹
پر از رنگ یاقوت شد چهر تیغ
۲۰
پر از اشک الماس شد چشم میغ
۲۱
هوا پرده ای گشت چون قیر تار
۲۲
ز خشت اندرو پود و از تیر تار
۲۳
ز نعره طپان گشت بر چرخ هور
۲۴
به دیگر جهان جنبش افتاد و شور
۲۵
خم چرخ ها پاک بر هم شکست
۲۶
دل کوه و هامون به هم در نشست
۲۷
ز بس خون روان گشته هر سو به تگ
۲۸
زمین چون جگر، جوی ها گشته رگ
۲۹
ز بر مغز کوبنده کوپال بود
۳۰
به زیر از یلان بر سر او بال بود
۳۱
شده گرد چون زنگی بی دریغ
۳۲
ز خون گشته گریان و خندان ز تیغ
۳۳
از آن کین به دریا درون ماهیان
۳۴
همی کشته خوردند تا ماهیان
۳۵
سه روز این چنین بود خون ریختن
۳۶
بماندند گردان از آویختن
۳۷
نه کس را بد آرامش از جنگ و تاب
۳۸
نه در مغز هوش و، نه در دیده خواب
۳۹
کف از زخم سوده، میان از کمر
۴۰
دل از جان ستوه آمده، تن ز سر
۴۱
شد آکنده بر مرد خفتان ز گرد
۴۲
ز خوی درع ها گشته زنگار خورد
۴۳
ز بس جوش پیکار و رنج و نهیب
۴۴
نماند آن زمان پهلوان را شکیب
۴۵
میان دو صف با کمان و کمند
۴۶
برون تاخت بر زنده پیلی بلند
۴۷
به زیر اندرش گفتی آن پیل مست
۴۸
سپه کش دزی بود پولاد پست
۴۹
دزی بر سر چار پویان ستون
۵۰
ز درگاه دز اژدهایی نگون
۵۱
بسان کهی جانور تیزپوی
۵۲
چو کوهی خروشنده، کوهی بر اوی
۵۳
دَدَش خشت و نخچیر مردان جنگ
۵۴
گیاهاش ژوپین، عقابش خدنگ
۵۵
ز کفکش همی جوش بر ماه شد
۵۶
زمین هر کجا گام زد چاه شد
۵۷
سپهدار با اژدهافش درفش
۵۸
براو کرده از گرد گیتی بنفش
۵۹
به افریقی اندر زمان ترجمان
۶۰
فرستاد و گفت ای بد بدگمان
۶۱
اگر هست چرخ روان یاورت
۶۲
فرشته همه آسمان از برت
۶۳
زمین گنج داری و دریا پناه
۶۴
زمانه رهی و ستاره سپاه
۶۵
درختان شوندت دلیران جنگ
۶۶
همه برگشان تیغ گردد به چنگ
۶۷
شود کوه خفتان و خورشید ترگ
۶۸
کند یاری تیغ و خشت و تو مرگ
۶۹
بکوبم به گرز گران سرت پست
۷۰
کنم رخش از خون برو تیغ و دست
۷۱
نیرزی تو و هر چه لشکرت پاک
۷۲
بَر زخم گرزم به یک مشت خاک
۷۳
به یزدان گناهیت بودست سخت
۷۴
کت امروز پیش من افکند بخت
۷۵
به زنهار پیش آی و فرمان پرست
۷۶
که تا پیش شاهت برم بسته دست
۷۷
و گرنه بیا هر دو از نام وننگ
۷۸
بکوشیم پیش دو لشکر به جنگ
۷۹
ببینیم تا بر که سختی بود
۸۰
که را زآسمان چیر بختی بود
۸۱
نباید مگر نیز خون ریختن
۸۲
رهند این دو لشکر از آویختن
۸۳
دژم گفتش افریقی جنگجوی
۸۴
که رو خیره سر پهلوان را بگوی
۸۵
تو مشتی نخوردی ز مشت تو بیش
۸۶
همان زان گران آیدت مشت خویش
۸۷
جوان کش بود زَهره و زور تن
۸۸
نبیند کسی برتر از خویشتن
۸۹
به ماری بسباس دیوی نژند
۹۰
چه جویی بزرگی و نام بلند
۹۱
که تنها چو خنجر به چنگ آیدم
۹۲
ز صد چون تو در جنگ ننگ آیدم
۹۳
به کین بر زمان پیشدستی کنم
۹۴
به یک دست با پیل کستی کنم
۹۵
اگر تنت دریاست ور کوه برز
۹۶
بسوزم به تیغ و بدرّم به گرز
۹۷
تو پنجه تن از لشکرت بر گزین
۹۸
من از لشکر خویشتن همچنین
۹۹
ببینیم تا در صفت کارزار
۱۰۰
کرا زین دو لشکر بود کار زار
۱۰۱
چو ایشان ز هم می برآرند گرد
۱۰۲
من و تو شویم آن گهی همنبرد
۱۰۳
بگفتند و هر دو ز لشکر چو شیر
۱۰۴
گزیدند پنجاه گرد دلیر
۱۰۵
به ده جای کوشش برانگیختند
۱۰۶
بهم پنج پنج اندر آویختند
۱۰۷
هم آورد سوی هم آورد شد
۱۰۸
در و دشت بر چرخ ناوردشد
۱۰۹
گه این جست کین و گه این گفت نام
۱۱۰
گه آن تیغ بر کف گه آن خم خام
۱۱۱
هوا پر تف خشت و شمشیر شد
۱۱۲
دل ریگ تشنه ز خون سیر شد
۱۱۳
به کم یک زمان اندر آوردگاه
۱۱۴
بد افکنده هر سو یکی کینه خواه
۱۱۵
به سربر شده خاک وخون خود و ترگ
۱۱۶
به کف تیغشان گشته منشور مرگ
۱۱۷
چو از نیمه خم یافت بالای روز
۱۱۸
به خاور شتابید گیتی فروز
۱۱۹
ز خیل فریقی نبد مانده کس
۱۲۰
یکی بود از ایرانیان کشته بس
۱۲۱
خروش درای و غو نای و کوس
۱۲۲
برآمد ز ایرانیان برفسوس
۱۲۳
شه قیروان رخ پر از رنگ شد
۱۲۴
از افسوس گرشاسب دلتنگ شد
۱۲۵
خروشید کاکنون مرا و تراست
۱۲۶
به نزدیک او تاخت از قلب راست
۱۲۷
یکی خشت شاهین زو مارپیچ
۱۲۸
به کف داشت کز پیچ ناسود هیچ
۱۲۹
بزد بر سر پیل و برگاشتش
۱۳۰
بر این گوش و ز آن گوش بگذاشتش
۱۳۱
زدش دیگری بر قفا ناگهان
۱۳۲
که رستش چو دندان برون از دهان
۱۳۳
خروشی بزد پیل و بفتاد پست
۱۳۴
سبک پهلوان جَست و بفراخت دست
۱۳۵
چنان کوفت بر سرش گرز از کمین
۱۳۶
که زیرش بلرزید نیمی زمین
۱۳۷
برآمیخت مغزش به خون و به خاک
۱۳۸
سپه روی برگاشت از جنگ پاک
۱۳۹
گریزان چنان شد در آن گرد گرد
۱۴۰
کز انبه همی مَرد بر مَرد مرد
۱۴۱
چو شب را دونده نوند سیاه
۱۴۲
همه تن شد ابلق ز تابنده ماه
۱۴۳
همه دشت بد رود خون تاخته
۱۴۴
سلیح و درفش و سرانداخته
۱۴۵
کسی رست کاو شد به شهر اندرون
۱۴۶
دگر کشته شد آنکه ماند از برون
۱۴۷
سلیح و سلب هر چه بر دشت و کوه
۱۴۸
بد افکنده از خیل خاور گروه
۱۴۹
همه برگرفتند ایران سپاه
۱۵۰
کس اندر شمارش ندانست راه
۱۵۱
چنینست و زینگونه تا بد بسست
۱۵۲
زیان کسی سود دیگر کسست
۱۵۳
یکی تا نیابد غم رفته چیز
۱۵۴
بدان هم نگردد یکی شاد نیز
۱۵۵
زمین تا به جایی نیفتد مغاک
۱۵۶
دگر جای بالا نگیرد ز خاک
۱۵۷
سپهدار از آن پس بر شهر تنگ
۱۵۸
همی بود سه روز و نامد به جنگ
۱۵۹
چهارم چوزد گنبد لاژورد
۱۶۰
به کهساربر چتر دیبای زرد
۱۶۱
به زاری بزرگان آن بوم و شهر
۱۶۲
برفتند نزد سپهبد دو بهر
۱۶۳
کفن در بر و برهنه پای و سر
۱۶۴
یکی کودک خرد هر یک به بر
۱۶۵
و گر گونه گون هدیه آراستند
۱۶۶
وز او پوزش بی کران خواستند
۱۶۷
که افریقی ار گم شد از رأی و راه
۱۶۸
ز بدبختی آورد بر خود سپاه
۱۶۹
ستم کرده بر ما و بر جان خویش
۱۷۰
کنون هر چه کرد از بد آمدش پیش
۱۷۱
اگر زاد مردی کند پهلون
۱۷۲
ببخشد به ما بی گناهان روان
۱۷۳
ور افکند خواهد سر ما ز تن
۱۷۴
شدیم اینک از پیشش اندر کفن
۱۷۵
وز این کودکان گر دلش کینه جوی
۱۷۶
ببریم سرشان همه پیش اوی
۱۷۷
سپهبد به جان ایمنی دادشان
۱۷۸
سوی خانه دلخوش فرستادشان
۱۷۹
پس آن گرد سالار را خواند پیش
۱۸۰
که پذرفته بودش به زنهار خویش
۱۸۱
ورا کرد بر قیروان شهریار
۱۸۲
به شادی شدندش همه شهریار
۱۸۳
نثار و گهر ریختش هر کسی
۱۸۴
ز هر گونه بردند هدیه بسی
۱۸۵
از آن پس که سالار بد شاه گشت
۱۸۶
بلند افسرش همبر ماه گشت
۱۸۷
جهان را چنین پای بازی بسست
۱۸۸
ز هر رنگ نیرنگ سازی بسست
۱۸۹
یکی را ز ماهی رساند به ماه
۱۹۰
یکی را زماه اندر آرد به چاه
۱۹۱
یکی چیز گرد آرد از هر دری
۱۹۲
کشد رنج و ، آسان خورد دیگری
۱۹۳
نه زو شاید ایمن بدن روز ناز
۱۹۴
نه نومید گشتن به روز نیاز
۱۹۵
بسا کس که صد ساله را کار پیش
۱۹۶
همی کرد و روزی نبد زنده بیش
۱۹۷
بسا سالیان بسته دربند و چاه
۱۹۸
که شد روز دیگر خداوند جاه
۱۹۹
جهان جاودان با کسی رام نیست
۲۰۰
به یک خو برش هرگز آرام نیست
۲۰۱
دهندست، لیکن به هر روی وسان
۲۰۲
به کس چیز ندهد جز آن کسان
۲۰۳
به شادی بداردت بر بیش و کم
۲۰۴
از آن پس دلت را سپارد به غم
۲۰۵
یکی میهمان خوان پر خواستست
۲۰۶
تو مهمان، زمین خوان آراستست
۲۰۷
بخور زود ازو میهمان وار سیر
۲۰۸
که مهمان نماند به یک جای دیر
۲۰۹
چه باید که رنج فزونی بریم
۲۱۰
به دشمن بمانیم و خود بگذریم
۲۱۱
پس آن خیره سالار بی مغز و هوش
۲۱۲
که گرشاسب بینیش ببرید و گوش
۲۱۳
ببرد از مهان مرد صد را ز راه
۲۱۴
چنان ساخت کز بامداد پگاه
۲۱۵
چو آید نشیند بر شاه دیر
۲۱۶
گروهش نهان درع و خنجر به زیر
۲۱۷
ببرند ناگه سر شاه پست
۲۱۸
بگیرند شهر و برآرند دست
۲۱۹
کسی بر شه آن راز بگشاد زود
۲۲۰
شه از ویژگان هر که شایسته بود
۲۲۱
سگالید با ریدگان سرای
۲۲۲
همه تیغ و جوشن به زیر قبای
۲۲۳
درفش شب تیره چون شد نگون
۲۲۴
دمید آتش از گنبد آبگون
۲۲۵
نشست از برگاه بر شاه نو
۲۲۶
مهان ره گشادند بر راه رو
۲۲۷
چو پیش آمد آن بدنهان باگروه
۲۲۸
برافراخت سر شاه دانش پژوه
۲۲۹
بدو گفت کای غمر تنبل سگال
۲۳۰
همی خویشتن بر من آری همال
۲۳۱
کجا آید از غرم کار هژبر
۲۳۲
کجا آورد گرد باران چو ابر
۲۳۳
چو گل کی دهد بار خار درشت
۲۳۴
گهر چون صدف کی دهد سنگپشت
۲۳۵
نخستینت کو گنج و فّر و مهی
۲۳۶
که جویی همی همت تخت و تاج شهی
۲۳۷
نه بر جای هر کار ناسازوار
۲۳۸
بود چون پلی ز آنسوی جویبار
۲۳۹
تن غنده را پای باید نخست
۲۴۰
پس آن گاه خلخالش باید جست
۲۴۱
چنان دادن که بخت بدت خوار کرد
۲۴۲
جهان خوردت و باز نشخوار کرد
۲۴۳
نبد در خور پهلوان این هنر
۲۴۴
که گوشت برید و نبرید سر
۲۴۵
پس از خشم فرمود و گفتا دهید
۲۴۶
همه دست و خنجر به خون برنهید
۲۴۷
دل و مغز سالار کردند چاک
۲۴۸
گروهانش را سر بریدند پاک
۲۴۹
فکندند تنشان به ره یکسره
۲۵۰
سرانشان زدند از بر کنگره
۲۵۱
که تا هر که بیند بداند درست
۲۵۲
که با شه نباید ز دل کینه جست
۲۵۳
رهی را شدن در دم مار وشیر
۲۵۴
از آن به که بر شاه باشد دلیر
۲۵۵
زمانه چنینست ناپایدار
۲۵۶
گه این راست دشمن، گه آنراست یار
۲۵۷
دو دستست مر چرخ را کارگر
۲۵۸
بدین تیغ دارد، به دیگر گهر
۲۵۹
یکی را به گوهر توانگر کند
۲۶۰
یکی را تن از تیغ بی سر کند
۲۶۱
چو زآن کین شد آگه سپهدار گو
۲۶۲
ببد شاد و آمد بر شاه نو
۲۶۳
پسندید و گفت از تو چونین سزید
۲۶۴
که زشتیست بند بدان را کلید
۲۶۵
سپهریست شاهی ورا مهر گاه
۲۶۶
بروجش دژ و اخترانش سپاه
۲۶۷
عروسیست خوبیش باژ و درم
۲۶۸
سر تیغ پیرایه، کابین قلم
۲۶۹
به سهم وسکه داشت باید شهی
۲۷۰
که چون این دو نبود نپاید مهی
۲۷۱
به کار شهی هر که سستی کند
۲۷۲
بر او هرکسی چیره دستی کند
۲۷۳
نکوکاری ار چه براز خوش خوییست
۲۷۴
بسی جای زشتی به از نیکوییست
۲۷۵
از آن پس یکی ماه دل شادمان
۲۷۶
بدش با مهان سپه میهمان
۲۷۷
نهان گنج افریقی از زیر خاک
۲۷۸
همه هر چه گفتند برداشت پاک
۲۷۹
همان جا بر قیروان با سپاه
۲۸۰
همی بود دل شادمان هفت ماه
۲۸۱
بزرگان و شاهان خاور زمین
۲۸۲
ز بربر دگر سروران همچنین
۲۸۳
جدا گونه گون هدیه ها ساختند
۲۸۴
یکی گنج هر یک بپرداختند
۲۸۵
شده آکنه نزدیکش از باژ و ساو
۲۸۶
ز دینار گنجی چهل چرم گاو
۲۸۷
ز خرگاه و از فرش و پرده سرای
۲۸۸
که داند شمرد آنچش آمد به جای
۲۸۹
طرایف بد از پیل سیصد فزون
۲۹۰
هم از بار دیبا هزاران هیون
۲۹۱
دگر چاره صد بختی و بیسراک
۲۹۲
به صندوق ها بار بد سیم پاک
۲۹۳
دو صد شاخ مرجان به زر کرده بند
۲۹۴
که هر شاخ از آن بد درختی بلند
۲۹۵
دو صد درج دّر و عقیق و بلور
۲۹۶
هزار و چهل و تنگ خز و سمور
۲۹۷
ز زنگی و نوبی سیه تر ز قار
۲۹۸
دگر گونه گون بردهء بی شمار
۲۹۹
هزار استر زینی تیز گام
۳۰۰
سراسر به زرّین و سیمین ستام
۳۰۱
هزار از عتابی خز رنگ رنگ
۳۰۲
شتروار صد پوست های پلنگ
۳۰۳
ز موی سمندر صد و شست ازار
۳۰۴
که نکند بر او آتش تیزکار
۳۰۵
زرافه چهل گردن افراشته
۳۰۶
همه تن چو دیبای بنگاشته
۳۰۷
همه برد از آن جایگه با سپاه
۳۰۸
به سوی قراطیه برداشت راه