بازگشتن گرشاسب و دیدن شگفتیها
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پر از نخل خرما یکی بیشه دید
۲
چنان کآسمان بد درو ناپدید
۳
تو گفتی مگر هر درختی ز بار
۴
عروسیست آراسته حوروار
۵
از آهو همه بیشه بیش از گزاف
۶
از آن آب کافورش آمد ز ناف
۷
به مرز بیابان و ریگ روان
۸
گذر کرد از اندوه رسته روان
۹
بسی زرّ از آن ریگ برداشتند
۱۰
که یک گام بی زرّ نگذاشتند
۱۱
چو از ریگ بگذشت و راه دراز
۱۲
بَر مرغزاری خوش آمد فراز
۱۳
پر از مرغ رنگین همه مرغزار
۱۴
به دستان خروشنده هرمرغ زار
۱۵
از آن خیل مرغان جدا هر کسی
۱۶
گرفتند از بهر کشتن بسی
۱۷
به آهن همی حلقشان هر که کشت
۱۸
بریده نشد جز به سنگ درشت
۱۹
از آن پس کهی دید برتر ز میغ
۲۰
که از تیغ او بر زدی ماه تیغ
۲۱
هر آن مرغ پرّنده اندر هوا
۲۲
که کردی بر آن کوه رفتن هوا
۲۳
توانش نبودی پریدن ز جای
۲۴
مگر همچو پیکان دویدن به پای
۲۵
همان جا دگر سنگ بد جزع رنگ
۲۶
ز هر سنگ پیدا نگار پلنگ
۲۷
که هر سنگ اگر پاره شد صد هزار
۲۸
به هر سنگ بر بد پلنگی نگار
۲۹
از آن هر که بستی یکی بر میان
۳۰
نکردی پلنگ ژیانش زیان
۳۱
دگر جای در ره دهی چند دید
۳۲
بَر کوهی از تازه گل ناپدید
۳۳
بر آن کوه بتخانه ای ساده سنگ
۳۴
چو دیبا همه سنگ اورنگ رنگ
۳۵
یکی تخت پیروزه اندر میان
۳۶
همه تخت بر پیکر چینیان
۳۷
ز زرّ و ز یاقوت و درّ و جمست
۳۸
درو چاربت دست داده به دست
۳۹
سخنگوی هر چار با یکدگر
۴۰
نماینده انگشت و پیچنده سر
۴۱
نبدشان دل و جان و، بدشان سخن
۴۲
ندانست کس گفت ایشان ز بن
۴۳
ولیک ار بدی ده تن از مردمان
۴۴
جدا هر یکی زو به دیگر زبان
۴۵
ز هر چاربت گفتگوی و خروش
۴۶
چو گفتار خویش آمدیشان به گوش
۴۷
دگر شهری آمدش کوچک ز پیش
۴۸
در او مردم انبوه از اندازه بیش
۴۹
به نزدش یکی چشمهء آبگیر
۵۰
که پهناش نگذاشتی کس به تیر
۵۱
از آن چشمه شبگیر تا گاه شام
۵۲
همی ماهی آورد هر کس به دام
۵۳
بکردندی آن را به خورشید خشک
۵۴
چو کافور بد رنگ و ، بویش چو مشک
۵۵
جدا هر کسی رشته ز آن تافتی
۵۶
چو از پنبه زو جامه ها بافتی
۵۷
به کوه اندرش چشمه بد نیز چند
۵۸
به کام اندرون آب هر یک چو قند
۵۹
به گرما بدی گشته آن آب یخ
۶۰
به سرما روان از بَر ریگ و شخ
۶۱
دگر دید بتخانه از زرّ خام
۶۲
سپیدش در و بام چون سیم خام
۶۳
میانش یکی تخت سیمینه ساز
۶۴
بدان تخت زرین بتی خفته باز
۶۵
سَر سال چو آفتاب از بره
۶۶
فروزنده کردی جهان یکسره
۶۷
برآن تخت بت بر سر افراشتی
۶۸
بجَستی و یک نعره برداشتی
۶۹
گر آب از دهانش آمدی شاخ شاخ
۷۰
بر میوه آن سال بودی فراخ
۷۱
و گر نامدی، داشتندی به فال
۷۲
که ناچار برخاستی تنگسال
۷۳
از آن هر کس آگاه گشتی ز پیش
۷۴
مر آن سال را ساختی کار خویش
۷۵
برابرش میلی بد انگیخته
۷۶
از آن میل طبلی در آویخته
۷۷
کرا دور بودی کس و خویش ویار
۷۸
به نامش چو بردی زدی کف دو بار
۷۹
شدی طبل اگر مرده بودی خموش
۸۰
و گر زنده بودی گرفتی خروش
۸۱
از آن چند منزل دگر برگذشت
۸۲
به نخچیر گه بود روزی به دشت
۸۳
زمین دید یکسر همه ساده ریگ
۸۴
بر و بوم از او همچو بر جوش دیگ
۸۵
فروزان در آن ریگ با تف و تاب
۸۶
دوان ماهیان دید همچون در آب
۸۷
به اهواز گویند باشد همین
۸۸
نیابند جایی به دیگر زمین
۸۹
به بومی بود خشک و از نم تهی
۹۰
خورندش زنان از پی فربهی
۹۱
به جایی دگر دید بر سنگلاخ
۹۲
درختی گشن برگ بسیار شاخ
۹۳
برو پشم رسته ز میشان فزون
۹۴
به نرمی چو خز و به سرخی چو خون
۹۵
یکی شهر بد نزدش آراسته
۹۶
پر از خوبی و مردم و خواسته
۹۷
از آن پشم هر کس همی تافتند
۹۸
وز او فرش و هم جامه ها بافتند
۹۹
هر آن گه خّرم بهار آمدی
۱۰۰
گل آن درخت آشکار آمدی
۱۰۱
چو گاوی یکی جانور تیزپوی
۱۰۲
ز دریا کنار آمدی نزد اوی
۱۰۳
شدی گه گهش پیش غلتان به خاک
۱۰۴
چو خواهشگری پیش یزدان پاک
۱۰۵
همی تا بدی گل ز نزدش سه ماه
۱۰۶
نرفتی، مگر زی چراگاه گاه
۱۰۷
چو گلهاش یکسر فرو ریختی
۱۰۸
خروشیدن و ناله انگیختی
۱۰۹
زدی بر زمین سر ز پیش درخت
۱۱۰
همی تا بکردی سرو لخت لخت
۱۱۱
شدی باز و تا گل ندیدی به بار
۱۱۲
نگشتی به نزد درخت آشکار
۱۱۳
از آن جایگه رفت خّرم روان
۱۱۴
به پیش آمدش ژرف رودی روان
۱۱۵
چو خور برکشیدی به خاور فرود
۱۱۶
سوی باختر رفتی آن ژرف زود
۱۱۷
چو از باختر باز برتافتی
۱۱۸
سوی خاور آن آب بشتافتی
۱۱۹
مر آن را ندانست کز چیست کس
۱۲۰
شدن روز و شب، بازگشتن ز پس
۱۲۱
دو روز از شگفتی همان جا بماند
۱۲۲
چو لختی برآسود لشکر براند
۱۲۳
یکی پشته دید از گیا حله پوش
۱۲۴
بر او سبز مرغی گرفته خروش
۱۲۵
خوش آواز مرغی فزون از عقاب
۱۲۶
کجا خشک دشتی بدو دور از آب
۱۲۷
وی از بهر مرغی بدی آبکش
۱۲۸
شدی حوصله کرده پر آب خوش
۱۲۹
یکی پشته جستی سراندر هوا
۱۳۰
نشستی براو بر کشیدی نوا
۱۳۱
که تا هر که مرغی بدی آب جوی
۱۳۲
برش تاختندی به آواز اوی
۱۳۳
مر آن مرغکان را همه آب سیر
۱۳۴
بکردی، پس از پیشه رفتی به زیر
۱۳۵
دگر چند که دید یک سو ز راه
۱۳۶
نمک سر به سر سرخ و زرد و سیاه
۱۳۷
به یک رنگ هر کوه بر گرد اوی
۱۳۸
هم از رنگش استاده آبی به جوی
۱۳۹
بر راغشان نیستان و غیش
۱۴۰
رَم شیر هر سونش از اندازه بیش
۱۴۱
یکی گلبن تازه در نیستان
۱۴۲
گلش چون قدح در کف می ستان
۱۴۳
هر آن غمگنی کآمدی نزد اوی
۱۴۴
شدی شاد کآن گل گرفتی به بوی
۱۴۵
گرش بیم بودی ز شیر نژند
۱۴۶
چو بر شیر رفتی نکردی گزند
۱۴۷
اگر چه بدی گلش پژمرده سخت
۱۴۸
چو شاخی بریدی کسی ز آن درخت
۱۴۹
به می درفکندی شکفته شدی
۱۵۰
دگر باره گلهاش کفته شدی
۱۵۱
همه نیسان گشت گرد دلیر
۱۵۲
به شمشیر بفکند بسیار شیر
۱۵۳
دگر مرغکان دید همچون چکاو
۱۵۴
همه بانگ رفت از بر چرخ گاو
۱۵۵
میان آتشی بر کشیده بلند
۱۵۶
خروشان و غلتان درو بی گزند
۱۵۷
از آن پهلوان را دو رخ برفروخت
۱۵۸
کز آتش همی پّر ایشان نسوخت
۱۵۹
به ژوها شنیدم که باشد چنین
۱۶۰
جز از بیم شروان دگر نیست این
۱۶۱
چنین گفت داننده ای زآن سپاه
۱۶۲
که شهری است ایدر به یک روزه راه
۱۶۳
به بام آنکه دارد ز هیزم پسیچ
۱۶۴
گشادن نیارند از این مرغ هیچ
۱۶۵
که آتش براو برفروزدش زود
۱۶۶
گرد نعره ز آن آتش تیز و دود
۱۶۷
دو هفته چنان چون سمندر بود
۱۶۸
ندارد غم ار بآتش اندر بود
۱۶۹
کشندش سبک هر که آرد به دست
۱۷۰
بدان شهر خوانندش آتش پرست
۱۷۱
از آن برد چندی ز بهر شگفت
۱۷۲
وز آن دشت روز دگر برگرفت
۱۷۳
شد آنجا که گیرد همی روی بوم
۱۷۴
ز بهر محیط آب دریای روم
۱۷۵
ازین سو بدان سوی دیگر کشید
۱۷۶
سوی مرز شیزر سپه در کشید
۱۷۷
چنان دید دریا ز بس موج تیز
۱۷۸
که بر هم زدی گیتی از رستخیز
۱۷۹
تو گفتی زمین رزم سازد همی
۱۸۰
سپه ساخت بر چرخ بازد همی
۱۸۱
شدست ابر گردش به کین تاختن
۱۸۲
سوارانش کوه اند در تاختن
۱۸۳
ز شبگیر تانیم شب در خروش
۱۸۴
دریدی همی چرخ را موج گوش
۱۸۵
ستادی گه نیمشب چون زمین
۱۸۶
بدی تاسپیده دمان همچنین
۱۸۷
در آن شورش آمد همی زی کنار
۱۸۸
شکسته شدی خایهء بی شمار
۱۸۹
که هر یک سر موج را تاج بود
۱۹۰
به بالا مه از گنبد عاج بود
۱۹۱
نه آن خایه دانست کس کز کجاست
۱۹۲
نه آن مرغ کز وی چنان خایه خاست
۱۹۳
همان جا دگر دید چند آبگیر
۱۹۴
پر از مردم خرد همرنگ قیر
۱۹۵
که گرز آن یکی ساعتی دور از آب
۱۹۶
بماندی، بمردی هم اندر شتاب
۱۹۷
دگر جانور دید چندان هزار
۱۹۸
که میگشت بر گرد دریا کنار]
۱۹۹
شنیدم که شب هم بر آن بوم و بر
۲۰۰
ز دریا برآید یکی جانور
۲۰۱
ز زردی همه پیکرش زرّ فام
۲۰۲
درفشان چو خورشید هنگام بام
۲۰۳
تن آنجا که خارد به سنگ اندرون
۲۰۴
زمین گردد از موی او زرّ گون
۲۰۵
برد هر کسی جامه بافد از وی
۲۰۶
چو آتش دهد تاب و چون مشک بوی
۲۰۷
ز صد گونه هزمان بدو گرد گرد
۲۰۸
کس اش باز نشناسد از زرّ زرد
۲۰۹
از او کمترین جامه شاهوار
۲۱۰
به ارزد به دینار گنجی هزار
۲۱۱
یکی جامه ز آن تا ببردی به گنج
۲۱۲
به کف نآمدی جز به بسیار رنج
۲۱۳
جهان پهلوان داشت ز آن جامه شست
۲۱۴
که ناید به عمری یکی ز آن به دست
۲۱۵
چهل روز نزدیک دریا کنار
۲۱۶
شب از بزم ناسود و روز از شکار
۲۱۷
در آن مرز بد بیشه بید وغرو
۲۱۸
میانش بنی نوژ برتر ز سرو
۲۱۹
درو رسته گل صدهزاران فزون
۲۲۰
سپیدش گل و برگ زنگارگون
۲۲۱
هر آن کس کز آن گل گرفتی به بوی
۲۲۲
شدی مست وخواب او فتادی بر اوی
۲۲۳
چو بغنودی آن کار دیدی به خواب
۲۲۴
کزو شست باید همی تن به آب
۲۲۵
ببوئید و شد هر کس از خواب سست
۲۲۶
وز آن خواب تنشان ببایست شست
۲۲۷
سوی اندلس برد از آن جا سپاه
۲۲۸
که آرام نآورد روزی به راه
۲۲۹
بر اندلس باز دل شادکام
۲۳۰
برآسود یک هفته با بزم و جام
۲۳۱
سر هفته برداشت و جایی رسید
۲۳۲
کهی چند راهمبر مه بدید
۲۳۳
پر از برف هر که ز بن تا به تیغ
۲۳۴
برافراز هر که یکی تیره میغ
۲۳۵
به سرما و گرمای سخت شگرف
۲۳۶
بر آن کوه ها میغ بودی و برف
۲۳۷
بر آن برف بد جانور مه ز پیل
۲۳۸
چو مشکی پر از آب همرنگ نیل
۲۳۹
گشادند و خوردند هر کس همی
۲۴۰
از آن آب خوش شان نبد بس همی
۲۴۱
سپه گرد هر کوه بشتافتند
۲۴۲
بسی کان سیم سره یافتند
۲۴۳
همه در دل سنگ بگداخته
۲۴۴
چو آب فسرده برون تاخته
۲۴۵
به خروار بردند از آن هر کسی
۲۴۶
دگر نیز از ایشان سرآمد بسی
۲۴۷
سپهبد هیونان سرکش هزار
۲۴۸
به صندوق ها کرد از آن نقره بار