Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

پند دادن گرشاسب نریمان را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بدو گفت پیش از شدن هوش دار
۲
نگر تا چه گویم به دل گوش دار
۳
جوان را اگر چه سخن سودمند
۴
ز پیران نکوتر پذیرند پند
۵
تو لشکر نبردی دگر زی نبرد
۶
ندیدی ز گیتی بسی گرم و سرد
۷
نهاد سپه بردن و تاختن
۸
بیآموز با صّف کین ساختن
۹
چو خواهی سپه را سوی رزم برد
۱۰
مکن پیشرو جز دلیران گرد
۱۱
سپه پیش دارد و بنه باز پس
۱۲
ز گرد بنه گرد بسیار کس
۱۳
چنان تاختن بر که اسپان ز کار
۱۴
نباشند سست ار بود کارزار
۱۵
به دشواری اندر مرو با سپاه
۱۶
نه بی‌رهنمونان به نادیده راه
۱۷
همان دیده‌بان دار بر تیغ کوه
۱۸
به هامون طلایه گروها گروه
۱۹
چو پیدا شود کینه خواهی بزرگ
۲۰
که باشد قوی با سپاهی بزرگ
۲۱
به هر گوشه کارآگهان برگمار
۲۲
نهانش همی جوی با آشکار
۲۳
ز نخچیر و از می به پرهیز باش
۲۴
به‌شب دیر خسب و به‌گه خیز باش
۲۵
چو لشکرگه آید برابر فراز
۲۶
شبیخون نگه دار و لشکر بساز
۲۷
بگرد سپه سربه‌سر کنده کن
۲۸
طلایه ز هر سو پراکنده کن
۲۹
هم از کنده و چاه پوشیده سر
۳۰
بپرهیز و آسان شبیخون مبر
۳۱
به نوبت ز جاندار وز پاسبان
۳۲
کسان دار هم گرد و هم مهربان
۳۳
سپه پاک با ترگ و خفتان کین بدان
۳۴
شب و روز میدار و اسپان به زین
۳۵
گه که آراست خواهی مصاف به
۳۶
منی بفکن از سر گه نام و لاف
۳۷
داد و دهش دل بیارای و رای
۳۸
پذیرش کن از نیکوی با خدای
۳۹
به دشت گل وخار و کند آب و چاه
۴۰
مکن رزم کافتد به سختی سپاه
۴۱
همیدون میآرای از آن سو نبرد
۴۲
که در دیده باد آورد خاک و گرد
۴۳
وز آن روی کز تیغ کوه آفتاب
۴۴
دو چشم ترا تیره دارد ز تاب
۴۵
به جایی گزین رزمگاه استوار
۴۶
به آب و علف راه نزدیک وخوار
۴۷
ز پس دار در استواری بنه
۴۸
برش لشکری رزم را یک تنه
۴۹
پیاده به پیش ار صف ساخته
۵۰
سپر در سپر تیغ و خشت آخته
۵۱
پس از هر سپر هم پی بدگمان
۵۲
خدنگ افکنی در کمین با کمان
۵۳
چنان کن که هرنیزه وز روز جنگ
۵۴
سپردار باشد کمانی به چنگ
۵۵
به نیزه درون ره چنان ساخته
۵۶
کزو ناوکی گردد انداخته
۵۷
به هر ده دلاور یک آتش فکن
۵۸
نهاده به پیکار و کین جان و تن
۵۹
سوارانشان در قفا صف زده
۶۰
پس پشتشان زنده پیلان رده
۶۱
صفی ‌راست هربرراه و صفی‌به‌خم
۶۲
صفی چارسو درکشیده به هم
۶۳
پیاده چو دیوار بر چای پیش
۶۴
سواران درآمد شد از جای خویش
۶۵
گروهی به کوشش میان بسته تنگ
۶۶
گروهی در آسایش از بهر جنگ
۶۷
پس پشت لشکر سری با سپاه
۶۸
کمین را ز هر گوشه بربسته راه
۶۹
گشاده ره پیل تا در شکست
۷۰
از ایشان نگردد سپه پای خوست
۷۱
پر انبوه صندوق پیل نبرد
۷۲
ز چرخی و از آتش انداز مرد
۷۳
سران را سزا جای دیدار کن
۷۴
درفش از چپ و راست بسیار کن
۷۵
فراوان ز گردان گردنفراز
۷۶
ز بهر پسین حمله را دار باز
۷۷
نخستین تن از دشمنت دار گوش به
۷۸
پس آن‌گاه بر زخم دشمن بکوش
۷۹
گردون روان قلعه‌ها کن بلند
۸۰
بر آنسان کز آتش نیاید گزند
۸۱
همه برج آن قلعه بالا و زیر
۸۲
پر از گونه‌گون رزم ساز دلیر
۸۳
ز هر یک چنان ساخته بانگ تیز
۸۴
کزاو پیل و اسپ اوفتد در گریز
۸۵
چنان ساز قلبت که از چپ و راست
۸۶
رسد زود یاور چو فریاد خاست
۸۷
ممان کارد از قلب کس پیش پای
۸۸
مگر قلب دشمن بجنبد ز جای
۸۹
چو داری پیاده سپه یکسره
۹۰
بود جای پیکار کوه و دره
۹۱
سوی رزم باید شدن همگروه
۹۲
گرفتن سر تیغ و پایان کوه
۹۳
وگر دشت ساده بود رزمگاه
۹۴
به هم حلقه باید که بندد سپاه
۹۵
وگر خیل دشمن پیاده بود
۹۶
صف رزم بر دشت ساده بود
۹۷
سوارانت را بر یکی جا بدار
۹۸
که تا مانده گردند ایشان ز کار
۹۹
چو بر جنگ پیلانت باشد شتاب
۱۰۰
به هامون برافکن پراکنده آب
۱۰۱
که تا پیل گردد هراسیده دل
۱۰۲
نیارد نهان پی از بوی گل
۱۰۳
چو آید گه جمله کت بسپرد
۱۰۴
رهش باز ده زود تا بگذرد
۱۰۵
به پیکان الماس چشمش بدوز
۱۰۶
دگر تخت و صندوقش ازبر بسوز
۱۰۷
همه تیر بر پای و ناخن زنش
۱۰۸
مراو را فکن گرز بر گردنش
۱۰۹
وگر خیل بدخواه از آن تو بیش
۱۱۰
توجایی گزین تنگ برگرد خویش
۱۱۱
مجوی از دو سو رزم کآید گزند
۱۱۲
ز یک روی بگشای و دیگر ببند
۱۱۳
بسازی دگر جوی هر روز کین
۱۱۴
کمین نه نهان و همی بین کمین
۱۱۵
سپاه ترا دل ده اندر نبرد
۱۱۶
همی گرد هر جای با دار و برد
۱۱۷
کسی گر به پیکار نام آورد
۱۱۸
سر جنگجویی به دام آورد
۱۱۹
مراو را به نیکی و خلعت رسان
۱۲۰
که تا زور گیرند دیگر کسان
۱۲۱
به جنگ آنکه سست آید از آزمون
۱۲۲
ورا نام بفکن ز دیوان برون
۱۲۳
ز دشمن چو بینی سواری دلیر
۱۲۴
میان دو صف بر یلان تو چیر
۱۲۵
سواران جنگی بر او بر گمار
۱۲۶
ستوه آورش هر سوی از کار
۱۲۷
ز بدخواه در آشتی ساختن
۱۲۸
زار بترس از شبیخون و از تاختن
۱۲۹
نگه کن کمینش به گاه ستیز
۱۳۰
هم از بازگشتنش گاه گریز
۱۳۱
از او تا نپردازی اندر شکست
۱۳۲
سپه را مده سوی تاراج دست
۱۳۳
چوبینی که دشمن زپس رخت‌وساز
۱۳۴
همی اندک اندک فرستند باز
۱۳۵
گر از درد باشند بیمار و سست
۱۳۶
گر از خستگی‌ها به تن نادرست
۱۳۷
وگر کم بود کس که جنگی بود
۱۳۸
وگر از علف راه تنگی بود بود
۱۳۹
ور از رزمگه کاهل آیند پیش
۱۴۰
حمله‌هاشان نه بر جای خویش
۱۴۱
بدین وقت‌ها رأی آویختن
۱۴۲
فزون کن که خواهند بگریختن
۱۴۳
چو زنهار خواهند، زنهار ده
۱۴۴
که زنهار دادن به پیکار به
۱۴۵
چنانشان مگردان ز بیچارگی
۱۴۶
که جان را بکوشند یکبارگی
۱۴۷
ز بن بر گزیندگان ره مگیر
۱۴۸
مریز از کسی خون که باشد گزیر
۱۴۹
چو تنوان گرفتن گریبان جنگ
۱۵۰
سوی دامن آشتی یاز چنگ
۱۵۱
به هر کار در زور کردن مشور
۱۵۲
که چاره بسی جای بهتر ز زور
۱۵۳
چو ثابت نباشد به جنگ و ستیز
۱۵۴
از آن به نباشد که گیری گریز
۱۵۵
به جنگ ارچه رفتن زه بهروزیست
۱۵۶
گریز به هنگام پیروزیست
۱۵۷
چو گویند کز جنگ برگاشت پشت
۱۵۸
از آن به که گویند دشمنش کشت
۱۵۹
بدّم گریزندگان شب مپوی
۱۶۰
چو دشمن شد آواره بیشش مجوی
۱۶۱
وگر کار کوشش بباشد دراز
۱۶۲
نگردد همی دشمن از جنگ باز
۱۶۳
ممان کز علف هیچ یابند بهر
۱۶۴
نهان آبخورشان بیاکن به زهر
۱۶۵
فکن تخم بد در چراگاهشان
۱۶۶
خسک ریز و چه ساز در راهشان
۱۶۷
همه یاد دار آنچت آموختم
۱۶۸
که من کین بدین چاره‌ها توختم
۱۶۹
بدو پاک بسپرد زاول سپاه
۱۷۰
نریمان به شبگیر برداشت راه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.