رفتن نریمان به توران و دیدن شگفتیها
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو شد هفتهای شهری آمدش پیش
۲
کهی نزدش از مه بلندیش بیش
۳
همه که دل خاره سنگین ز آب
۴
بسان گیا رسته زو زرّ ناب
۵
از آن شهریان هر که زآن زر برد
۶
جز اندک نبردند از آن زر خرد
۷
چو بسیار بردندی اندر زمان
۸
بمردندی و جمله دودمان
۹
همه شهر درویش بودند سخت
۱۰
گیابودشان پوشش و فرش و رخت
۱۱
ندید اندرایشان ازین سود و رفت
۱۲
برآمد به کوهی شتابنده تفت
۱۳
بدو گفت رهبر که گر زین سپاه
۱۴
کند بانگ یک تن درین تنگ راه
۱۵
ز باران چنان سیل از افراز و شیب
۱۶
بخیزد که از عمق باشد نهیب
۱۷
همیدون چنین گفت است کوهی دگر
۱۸
که آهن چو ساییش بر سنگ بر
۱۹
همه این جهان پر ز باران شود
۲۰
هوا دیده سوکواران شود
۲۱
کسی کاو بد آن کوه پوید سوار
۲۲
گرد در نمد نعل اسپ استوار
۲۳
وگرنه ز باران یکی سیل سخت
۲۴
بخیزد که از بن برآرد درخت
۲۵
بر آنسوی که تنگ کوهیست نیز
۲۶
دو میل اندرو رستنی نیست چیز
۲۷
در آن تنگ هرکس که دارد خروش
۲۸
گرد سنگباران ز هر جای جوش
۲۹
چنین گوید آن کاو ز دانا گروه
۳۰
که دیوان همی افکنندش ز کوه
۳۱
سپهدار خاموش ازو برگذشت
۳۲
دگر پیشش آمد یکی پهن دشت
۳۳
درو چشمه آب چون خون به رنگ
۳۴
بر چشمه کرده گوزنی ز سنگ
۳۵
در آن بوم و بر هر گوزنی که درد
۳۶
برو چیره گشتی، بماندی ز خورد
۳۷
دوان تاختی پیش او چون نوند
۳۸
تن خویش سودی در او بار چند
۳۹
چوروزش بدی مانده گشتی درست
۴۰
چو مرگی بدی گشتی افتاده سست
۴۱
دگر دید شهری نو آیین به راه
۴۲
کهی نزد او سرش بر اوج ماه
۴۳
همه سینه کوه بید و خدنگ
۴۴
یکی بیشه گردش زریر و زرنگ
۴۵
سر تیغ آن که همه خاک بود
۴۶
گیاه و گلش پاک تریاک بود
۴۷
کسی کآن گیا با می خوشگوار
۴۸
بخوردی، نکردی برو زهر کار
۴۹
شهش داشت آن را نگهبان بسی
۵۰
نماندی که بی هدیه بردی کسی
۵۱
چو بشنید کآمد نریمان گرد
۵۲
شد و هدیه بیکران پبش برد
۵۳
ز تریاک و از گونهگونه گهر
۵۴
ز زربفت چینی و از سیم و زر
۵۵
سپهبد به جاهش بسی برفزود
۵۶
فرو آمد آنجا و یک هفته بود
۵۷
بدان شهر گلزار بسیار بود
۵۸
یکی چشمه به میان گلزار بود
۵۹
به پهنا فزون از دو میدان زمین
۶۰
همه آب آن چشمه چون انگبین
۶۱
چو خورشید گیتی بیاراستی
۶۲
یکی بانگ ازآن چشمه برخاستی
۶۳
همه سنگش از زیر هم در شتاب
۶۴
دویدی ستادی برافراز آب
۶۵
چوکردی نهان خور فروغ از جهان
۶۶
همان سنگها بازگشتی نهان
۶۷
از آن چند برد از پی آزمون
۶۸
سپه راند یک هفته دیگر فزون
۶۹
یکی بیشه و خوش چراگاه بود
۷۰
همه بیشه پرنده روباه بود
۷۱
چو مرغان به پرواز در هر کنار
۷۲
چهبر شخّ و هامون چهبر کوهسار
۷۳
به هر درد پرّش بدی سود و بال
۷۴
ولیکن بدی شوم بانگش به فال
۷۵
بیاندازه زان روبهان سر برید
۷۶
وز آن جا بشد نزد شهری رسید
۷۷
بَر شهر بد ژرف چاهی مغاک بدان
۷۸
درو چشمه آب چون سیم پاک
۷۹
چشمه در هر که یک تنگ بار چو
۸۰
درافکندی از یک رطل تا هزار
۸۱
کوه آبش از موج بفراختی
۸۲
ز پس باز بر خشکی انداختی
۸۳
به خون و به دزدی چو آن مردمان
۸۴
شدندی به دل بر کسی بدگمان
۸۵
ببستی شه او را سبک دست و پای
۸۶
در آن چشمه انداختی هم به جای
۸۷
شدی، گر گنهکار بودی، تباه
۸۸
فتادی برون، گر بدی بیگناه
۸۹
دگر دید دشتی همه کند مند
۹۰
در آن دشت سهمن درختی بلند
۹۱
تنش سبز وشاخش همه چون زریر
۹۲
به زیرش یکی چشمه آبی چو قیر
۹۳
چو پیچان رسن برگهای دراز
۹۴
فروهشته زو تا به هامون فراز
۹۵
زنخچیر هرچ اندر آن دشت و کوه
۹۶
به بیماری اندر بماندی ستوه
۹۷
ویدی بشستی در آن چشمه تن
۹۸
ز پیش درخت آمدی چون شمن
۹۹
خروشان پرستیدن آراستی
۱۰۰
نشستی گهی، گاه برخاستی
۱۰۱
درست ار شدی در زمان باز جای
۱۰۲
و گر نه بمردی فتادی به جای
۱۰۳
ز نخچیر کز گرد او مرده بود
۱۰۴
دو پرتاب ره چرم گسترده بود
۱۰۵
نه بربیخ وشاخش نه بربرگ و بار
۱۰۶
نکردی ز بن آتش تیزکار
۱۰۷
همه دشت با شیر و گرگ و پلنگ
۱۰۸
بد ازگرد او غرم و آهوی و رنگ
۱۰۹
نه با آهوان یوز را بد ستیز
۱۱۰
نه از شیر مرغوم را بد گریز
۱۱۱
به شهری دگر نزد رودی رسید
۱۱۲
به هر سوش مردم پراکنده دید
۱۱۳
میان غلیژن زبر وز فرود
۱۱۴
همه پشم جستند از آن ژرف رود
۱۱۵
کز آن هر که دارد چو ز ابر بلند
۱۱۶
برو آتش افتد نباید گزند
۱۱۷
همه بندهوار آمدندش ز پیش
۱۱۸
ببردند از آن پشم از اندازه بیش
۱۱۹
همان جایگه دید مردی دورنگ
۱۲۰
سپید و سیه تنش همچون پلنگ
۱۲۱
سه چشمش یکی بر فراز ودو زیر
۱۲۲
بهدندان چوخوکان بهناخن چوشیر
۱۲۳
ز گردش رده مردمان بیشمار
۱۲۴
بسی کژدم زنده از پیش و مار
۱۲۵
همی خورد از آن کش گزندی نبود
۱۲۶
وزآن هر چه او را بزد مرد زود
۱۲۷
سبک زآن پلنگینه دیو نژند
۱۲۸
به خنجر سر و دست بیرون فکند
۱۲۹
به جای دگر دید دو بیشه تنگ
۱۳۰
ازاینسو طبرخون وزآن سوخدنگ
۱۳۱
بَر هر دو بیشه یکی برز کوه
۱۳۲
برآن کوه کپی فراوان گروه
۱۳۳
به گردش بسی چشمه نفت و قیر
۱۳۴
فرازش چو دریا یکی آبگیر
۱۳۵
به دشت اندرون شهری آراسته
۱۳۶
چو گنجی پراکنده از خواسته
۱۳۷
همه مردمش را فزون از شمار
۱۳۸
از آن کپیان برده و پیشکار
۱۳۹
ز زیور همه غرق در سیم و زر
۱۴۰
بسا کی ز گل برنهاده به سر
۱۴۱
به بازار چون بنده فرزند نیز
۱۴۲
در آن شهر بفروختندی به چیز
۱۴۳
هم اندر زمان کس بَر شاه کرد
۱۴۴
ز کاری که بایستش آگاه کرد
۱۴۵
نبد شاه را ز اختر نیک بهر نریمان
۱۴۶
به پیکارش آورد لشکر ز شهر
۱۴۷
بیاورد لشکر به جنگ
۱۴۸
زمانه بدان پادشا کرد تنگ
۱۴۹
به کم یک زمان زان سپاه بزرگ
۱۵۰
بد افکنده بسیار گردد سترگ
۱۵۱
گرفتندش و لشکر آواره گشت
۱۵۲
همه شهر با خاک همواره گشت
۱۵۳
ز تاراج آن شهر وز گنج شاه
۱۵۴
توانگر ببودند یکسر سپاه
۱۵۵
بدین سان دو ماه اندر آن مرز شاد
۱۵۶
همی گشت و بسیار درها گشاد
۱۵۷
بسی شهر و بتخانه تاراج کرد
۱۵۸
بسی شاه را بیسر و تاج کرد
۱۵۹
بسی مرد گردافکن پهلوان
۱۶۰
که از گرز بشکستشان پهلوان