نامه گرشاسب به فغفور چین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
و زآن سو همان روز کاو رفته بود
۲
سپهبد نبیسنده را گفت زود
۳
یکی نامه آکنده از خشم و کین
۴
بیارای نزدیک فغفور چین
۵
بگو باژ و ساو آنچه باید بساز
۶
چو خاقان یغر پیش آی باز
۷
وگرنه به پای اندر آرم سرت
۸
نهم بر سر از موج خون افسرت
۹
چو گریان بتی گشت کلک دبیر
۱۰
زسیمش تن و، سرزمشک و عبیر
۱۱
به نوشین دو لب برزد ازمشک دم
۱۲
ز پر سرمه دیده ببارید نم
۱۳
سرشکش همه گوهر و قیر شد
۱۴
گهر دانش و قیر زنجیر شد
۱۵
تو گفتی که تند اژدهایی ز زرّ
۱۶
که بر گنج دانش نهادست سر
۱۷
از آن گنج یاقوت و درّ خرد
۱۸
همی از بر سیم برگسترد
۱۹
از آغاز چون کلک درقار زد
۲۰
رقم بر سرش نام دادار زد
۲۱
خداوند دانای پروردگار
۲۲
ز دیده نهان وز خرد آشکار
۲۳
جهان چون یکی پادشاهیست راست
۲۴
بر این پادشاهی مر او پادشاست
۲۵
زمین هست گنجش همیشه به جای
۲۶
زرش رستنی، چرخ گردان سرای
۲۷
هوا و آتش و آب فرمانبران
۲۸
شب و روز یک و، سپاه اختران
۲۹
بر هر یکی دانشش را رهست
۳۰
وز ایشان هر آنچ آید او آگهست
۳۱
دگر گفت کاین نامه نغزگوی
۳۲
ز گرشاسب زاول شه نامجوی
۳۳
به نزدیک فغفور فرخ نژاد
۳۴
که ماچ ین وچین سربهسر زوست شاد
۳۵
بدان ای ز شاهان توران زمین
۳۶
دلت کرده بر اسپ فرهنگ زین
۳۷
که تخت شهی دیگرآیین گرفت
۳۸
زمانه ره فرّه دین گرفت
۳۹
فریدون فرّخ به گرز نبرد
۴۰
ز ضحاک تازی برآورد گرد
۴۱
ببردش به کوه دماوند بست
۴۲
به جایش به تخت شهی برنشست
۴۳
بیاراست از داد و خوبی جهان
۴۴
به فرمانش گشتند یکسر شهان
۴۵
فرستاد مر کاوه را رزمکاو
۴۶
به خاورزمین از پی باژ و ساو
۴۷
وزین سو مرا گفت برکش سپاه
۴۸
به فغفور شو باژ وساوش بخواه
۴۹
شنیدی که در کاول و مرز سند
۵۰
چهکردم چهدر خاور و روم و هند
۵۱
چه باشیر و پیل و چه بادیو و گرگ
۵۲
چه با اژدها رفته در کام مرگ
۵۳
چه کس را نبد تاب من روز کین
۵۴
ترا هم نباشد به دانش ببین
۵۵
مکن آنچه زو رنج کشور بود
۵۶
پس از جنگ فرجام کیفر بود
۵۷
بمالدت دست زمان گوش بخت
۵۸
چو از ما رسد مالشی برتو سخت
۵۹
به فرمان شاه آی با باژ پیش
۶۰
چنان کن که خاقان وز آن نیز بیش
۶۱
پیام آنچه گفتن ز بر تا فرود
۶۲
چو فرمان بری باد بر تو درورد
۶۳
به کوره خرد در ربیر کهن
۶۴
همی کرد پالوده سیم سخن
۶۵
خطش گفتی و خامه درّ بار
۶۶
که ازمشک مورست و ازرزّ مار
۶۷
همه دانه مور از او گهر
۶۸
همه زهر مارش عبیر و شکر
۶۹
چوقرطاس پوشید مشکین زره
۷۰
بزد بر کمربند زرین گره
۷۱
سپهبد زبان آوری نغز گوی
۷۲
برون کرد و بسپرد نامه بروی
۷۳
نشست شه چین به جندان بدی
۷۴
که شهری نبودی که چندان بودی
۷۵
هزاران هزار از یلان سپاه
۷۶
به درگاه برداشت بیگاه و گاه
۷۷
وز آن جز که دستور و سالار بار
۷۸
ندیدی به سالی ورا یک دو بار
۷۹
بد آراسته شهرش از گونهگون
۸۰
ز شش میل ره گردش اندر فزون
۸۱
همه خانها برهم افراشته
۸۲
به صد رنگ هر خانه بنگاشته
۸۳
سپاهی و شهریش با دسترس
۸۴
نبود اندر آن شهر درویش کش
۸۵
چو ششماهه ره بوم توران زمین
۸۶
به شاهی ورا بود زیر نگین
۸۷
سرایی بدش سر کشیده به ماه
۸۸
درازا و پهنا دو فرسنگ راه
۸۹
ز خاراش دیوار و بوم از رخام
۹۰
در او کوشکی یکسر از سیم خام
۹۱
هر ایوان در آن کوشک از لازورد
۹۲
زبر جزع و بومش همه زرّ زرد
۹۳
ز یاقوت و از گوهر آبدار
۹۴
هر ایوان پر از صد هزاران نگار
۹۵
کشیده میان سرای از فراز
۹۶
منقش یکی پرنیان پهن باز
۹۷
چو بر وی فکندی فروغ آفتاب
۹۸
ز گوهر گرفتی جهان رنگ و تاب
۹۹
در ایوانش از زرّ تختی که شاه
۱۰۰
نشستی بر آن شاد در پیشگاه
۱۰۱
یکی گرزن از گوهر آمیخته
۱۰۲
ز بالای تختش درآویخته
۱۰۳
بر افراز گرزن زیا قوت و زرّ
۱۰۴
یکی نغز طاووس بگشاده پر
۱۰۵
زمان تا زمان بانگ برداشتی
۱۰۶
ز بالای شه بال بفراشتی
۱۰۷
به تاجش بر از کام دُرّ خوشاب
۱۰۸
فشاندی و از دُم بر او مشک ناب
۱۰۹
چو از ره فرستادهٔ سرفراز
۱۱۰
بیامد بر شاه توران فراز
۱۱۱
ز دروازه تا درگه شه دو میل
۱۱۲
دو رویه سپه دید و بالا و پیل
۱۱۳
کشیده به درگاه گرگ و نهنگ
۱۱۴
به زنجیرها بسته شیر و پلنگ
۱۱۵
ز دهلیز تا پردهٔ شهریار
۱۱۶
فروزنده شمع از دو رو صد هزار
۱۱۷
فرستاده چون چهرهٔ شه بدید
۱۱۸
زمین بوسه داد آفرین گسترید
۱۱۹
یکی کارگه ساخت از هوش و مغز
۱۲۰
ز دیبای دانش به گفتار نغز
۱۲۱
ز جان پود کرد و ز فرهنگ تار
۱۲۲
ز اندیشه رنگ و ز معنی نگار
۱۲۳
همی بافت در یکدگر تار و پود
۱۲۴
بگفت آنچه بود از پیام و درود
۱۲۵
ز پوزش چو پرداخت نامه بداد
۱۲۶
دبیر آنچه بود اندرو کرد یاد
۱۲۷
چنان گشت فغفور از آن نامه تند
۱۲۸
که از حدّتش گشت الماس کند
۱۲۹
کمان دو ابرو به هم بر شکست
۱۳۰
به تیغ زبان برد دشنام دست
۱۳۱
بدو گفت شاهت گه نام و لاف
۱۳۲
که باشد که راند زبان بر گزاف
۱۳۳
زمین نیست گرد سپاه مرا
۱۳۴
نه خورشید یک بارگاه مرا
۱۳۵
اگر گنج سازم بیابان خشک
۱۳۶
کنم سنگ او گوهر و ، ریگ مشک
۱۳۷
سواراند گردم هزاران هزار
۱۳۸
پراکنده را کـس نداند شمار
۱۳۹
زخویشان هزار و صدو شصت و پنج
۱۴۰
به نزدم شهان اند با تاج و گنج
۱۴۱
از ایشان دو صد راست زرّینه کوس
۱۴۲
که دارند بر چرخ گردان فسوس
۱۴۳
چو خواهد جهان خور به زرآب شست
۱۴۴
ز گیتی بر این بوم تابد نخست
۱۴۵
در این شهر بتخانه دارم هزار
۱۴۶
که هر یک به از گنج او شست بار
۱۴۷
همه کشورم کان سیمست و زر
۱۴۸
کُهشن معدن لاژورد و گهر
۱۴۹
درختش طبر خون و بیشه خدنگ
۱۵۰
گیا سنبل و عود و بیجاده سنگ
۱۵۱
پری چهرگانش بُت دلنواز
۱۵۲
ددش یوز و مرغانش طوطیّ و باز
۱۵۳
یلانش کمند افکن و گردگیر
۱۵۴
سوارانش دوزنده سندان به تیر
۱۵۵
ز خاکش روان سیم خیزد چو آب
۱۵۶
فتد ز آهوش نافهٔ مشک ناب
۱۵۷
برویدش زرّ چون گیا از زمین
۱۵۸
ببارد ز میغش سرشک انگبین
۱۵۹
طرایف همیدون ز گیتی فزون
۱۶۰
هم از خسروی دیبهٔ گونه گون
۱۶۱
دگر جوشن و ترگ و درع گوان
۱۶۲
سپرهای مدهون و برگستوان
۱۶۳
زما چین و چین تا به جیحون مراست
۱۶۴
بزرگی ز هر شاهی افزون مراست
۱۶۵
به رزم اژدهای سرافشان من ام
۱۶۶
به بزم آفتاب درفشان من ام
۱۶۷
خدایست کز من مه و برترست
۱۶۸
دگر هر که او مر مرا کهترست
۱۶۹
پسر را فرستاده ام رزمساز
۱۷۰
که از هر سویی لشکر آرد فراز
۱۷۱
چو او در رسد ساز ایران کنم
۱۷۲
همه بوم تا روم ویران کنم
۱۷۳
فرستاده گر کشتن آیین بُدی
۱۷۴
سرت را کنون خاک بالین بدی
۱۷۵
زبان یافت گوینده اندر سخن
۱۷۶
چنین گفت کای شاه تندی نکن
۱۷۷
بسی راندی از گفت بی سود و خنج
۱۷۸
اگر پاسخ سرد یابی مرنج
۱۷۹
مزن زشت بیغاره ز ایران زمین
۱۸۰
که یک شهر او به ز ما چین و چین
۱۸۱
به هر شه بر از بخت چیر آن بود
۱۸۲
که او در جهان شاه ایران بود
۱۸۳
به ایران شود باژ یکسر شهان
۱۸۴
نشد باژ او هیچ جای از جهان
۱۸۵
از ایران جز آزاده هرگز نخاست
۱۸۶
خرید از شما بنده هر کس که خواست
۱۸۷
ز ما پیشتان نیست بنده کسی
۱۸۸
و هست از شما بنده ما را بسی
۱۸۹
وفا ناید از ترک هرگز پدید
۱۹۰
وز ایرانیان جز وفا کس ندید
۱۹۱
شما بت پرستید و خورشید و ماه
۱۹۲
در ایران به یزدان شناسند راه
۱۹۳
ز کان شبه وز کُه سیم و زر
۱۹۴
ز پولاد و پیروزه و از گهر
۱۹۵
هم از دیبه و جامهٔ گون گون
۱۹۶
به ایران همه هست از ایدر فزون
۱۹۷
سواران ما هم دلاورترند
۱۹۸
یکی با صد از چینیان همبرند
۱۹۹
شما را ز مردانگی نیست کار
۲۰۰
مگر چون زنان بوی و رنگ و نگار
۲۰۱
هنرتان به دیباست پیراستن
۲۰۲
دگر نقش بام و در آراستن
۲۰۳
فروهشتن تاب زلف دراز
۲۰۴
خم جعد ر ا دادن از حلقه ساز
۲۰۵
سراسر به طاووس مانید نر
۲۰۶
که جز رنگ چیزی ندارد هنر
۲۰۷
خرد باید از مرد و فرهنگ و سنگ
۲۰۸
نه پوشیدن جامه و بوی و رنگ
۲۰۹
اگر خور بر این بوم تابد نخست
۲۱۰
چه باشد نه تنها خور از بهر تست
۲۱۱
وگر بر کران جهانی رواست
۲۱۲
زیان چیست کاندر میان شاه ماست
۲۱۳
ز تن جای ناخن به یک سو برست
۲۱۴
دل اندر میانست کاو مهترست
۲۱۵
ز پیرامن چشم خونست و پوست
۲۱۶
میان اندرست آنکه بیننده اوست
۲۱۷
تو گر چه بزرگی و با تاج و تخت
۲۱۸
فریدون مِه از تو به فرهنگ و بخت
۲۱۹
نشان بر فزونیّ گنج و سپاه
۲۲۰
همین بس که هست او ز تو باژ خواه
۲۲۱
اگر شب دو صد ماه گیتی فروز
۲۲۲
نتابد همان چون در خشنده روز
۲۲۳
هنر ها سراسر به گفتار نیست
۲۲۴
دو صد گفت چون نیم کردار نیست
۲۲۵
نباید ترا شد به پیکار او
۲۲۶
که اینک خود آمد سپهدار او
۲۲۷
اگر کوهی از کوهه در رزمگاه
۲۲۸
به نیزه ربایدت چون باد کاه
۲۲۹
چه نازی به چندین بت و بتکده
۲۳۰
که فردا بود پاک بر هم زده
۲۳۱
دگر باره فغفور شد تیز خشم
۲۳۲
برافراخت تاج و برافروخت چشم
۲۳۳
بر اندش به خواری و زخم درشت
۲۳۴
بدرّید و بنداخت نامه ز مشت
۲۳۵
دو ره صدهزار از یلان برشمرد
۲۳۶
به مهتر پسر داد خاقان گرد
۲۳۷
پذیره فرستاد پرخاشجوی
۲۳۸
پسر سوی پیکار بنهاد روی
۲۳۹
فرستاده زی پهلوان شد ز پیش
۲۴۰
ز فغفور گفت آنچه بُد کم و بیش
۲۴۱
خبر داد دیگر که لشکر به جنگ
۲۴۲
فرستاد و اینک رسیدند تنگ
۲۴۳
سواران کین توز بی حدّ و مر
۲۴۴
فرستاد همراه با یک پسر