Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

رفتن نریمان به شهر فغنشور

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
نریمان از آن پس چو یک مه نشست
۲
هر آنچ آمدش گنج خاقان به دست
۳
به سالار شهر کجا برشمرد
۴
بنه نیز هرچ آن نشایست برد
۵
بدو گفت چون عمم آید فراز
۶
همیدون بدو پاک بسپار باز
۷
وز آنجا دو هفته بیابان و دشت
۸
سپرد و ز مرز کجا بر گذشت
۹
به شهر فغنشور شد با سپاه
۱۰
بزد خیمه گردش هم از گرد راه
۱۱
فرستوه شاه فغشور بود
۱۲
کز اختر به شاهیش منشور بود
۱۳
بفرمود پیکار و بر باره شد
۱۴
همه شهر با او به نظاره شد
۱۵
نریمان همان روز در مرغزار
۱۶
همی گشت بر گرد لشکر سوار
۱۷
چو پیل دونده یکی گاو میش
۱۸
همی تاخت خیلی در افکنده پیش
۱۹
چپ و راست حمله برآراسته
۲۰
همه باره زو خنده برخاسته
۲۱
نریمان چو دیدش پس از اسپ جست
۲۲
سروهاش بگرفت هر دو به دست
۲۳
به یک زور گردنش بر تافت تفت
۲۴
سرش را بکند و بیفکند و رفت
۲۵
شد از بیم بر چشم شه تیره هور
۲۶
به دل گفت با این که شورد به زور
۲۷
بشد جان جرماس و جنگی قلا
۲۸
چرا من شوم خیره پیش بلا
۲۹
چو تازه گل روز پژمرده شد
۳۰
چراغ سپهر از پس پرده شد
۳۱
بسازید صد تخت زیبا ز گنج
۳۲
ز دینار چین بدره پنجاه و پنج
۳۳
ستاره سرا پردهٔ زرّبفت
۳۴
به بر گستوان و زره پیل هفت
۳۵
چهل خیمه ساده ز چرم پلنگ
۳۶
ستاره ده از دیبهٔ رنگ رنگ
۳۷
هزار اشتر از بختی و جنگلی
۳۸
دو صد اسپ تاتاری و جز غلی
۳۹
صد از ریدگ ترک و دلبر کنیز
۴۰
سلیح و طرایف ز هر گونه چیز
۴۱
چو خورشید بر شیر بنهادگاه
۴۲
میان پیشش اندر بخم کرد ماه
۴۳
همه برد پیش نریمان گرد
۴۴
به مهر آفرین کرد و بر وی شمرد
۴۵
بدو گفت ما پیش تو بنده ایم
۴۶
کِه و مِه دل از مهرت آکنده ایم
۴۷
به شهر اندرون هر چه خواهد سپاه
۴۸
به داد و ستد برگشادست راه
۴۹
از آغاز کن کار فغفور راست
۵۰
پس آنگه ز ما هر چه خواهی تراست
۵۱
سپهبد پسندید و بگشاد چهر
۵۲
بپیوست با او به یک جای مهر
۵۳
به بزم و به نخچیر و چوگان و گوی
۵۴
زمانی نبودی جدا هیچ از وی
۵۵
چنین گفت یک شب فرستوه شاه
۵۶
که دارم یکی خوب نخچیر گاه
۵۷
کُه و دشتش آهو گله به گله
۵۸
همان یال پرورده گور یله
۵۹
گوزنان و غُرمان شده تیز دَن
۶۰
به شورش درون شیر با کرگدن
۶۱
چو فردا شود چاک روز آشکار
۶۲
سزد گر بدان جای جویی شکار
۶۳
می و بزم و نخچیر در هم زنیم
۶۴
دمادم نبید دمادم زنیم
۶۵
به هر باده ز آغاز شب تا به بن
۶۶
از آن دشت نخچیرشان بُد سخن
۶۷
ببودند مست و بخفتند شاد
۶۸
به آرامگه جمله تا بامداد
۶۹
چو از دیدهٔ روز پالود خواب
۷۰
درنگ شب قیرگون شد شتاب
۷۱
پگه دشت نخچیر برداشتند
۷۲
ز گردون مه گرد بگذاشتند
۷۳
خزان بد گه برگ ریزان رزان
۷۴
جهان سبز بیرم به زردی رزان
۷۵
ز درّ و گهر تاک رشته نمای
۷۶
زمین زرّ گداز و هوا سیم سای
۷۷
سر که سپید و رخ دشت زرد
۷۸
خم باده لعل آبدان لاژورد
۷۹
رسیده به جای سمن بادرنگ
۸۰
سترده ز چهر سمن باد رنگ
۸۱
کلنگان ز پر ساخته دستبند
۸۲
خروشان زده صف در ابر بلند
۸۳
شکاری برآمد ز بالا و زیر
۸۴
صف غرم و آهو بُدو گرگ و شیر
۸۵
ز شاخ گوزنان رمه در رمه
۸۶
زمین بیشه ای گشته عاجین همه
۸۷
ز باران هوا همچو ابر بهار
۸۸
ز خون تذروان زمین لاله زار
۸۹
دمان یوز بازان بر آهو بره
۹۰
نگون ساخته چرخ بر کودره
۹۱
به ناورد هر جای خرگوش و سگ
۹۲
ستوران به خوی غرقه مانده ز تگ
۹۳
گرفته سوی کبک شاهین شتاب
۹۴
ز خون کرده چنگل عقیقین عقاب
۹۵
فتاده غو طبل طغری در ابر
۹۶
گریزان ز گرد سواران هژبر
۹۷
ز کُه دیده بان نعره برداشته
۹۸
کمین آوران گوش بفراشته
۹۹
چو گردی شده یوز کش در نبرد
۱۰۰
بود ترگ زرّین و خفتانش زرد
۱۰۱
همه زرد خفتانش در رزمگاه
۱۰۲
ز خون گشته پر نقطهای سیاه
۱۰۳
نهاده بر آهو سیه گوش چشم
۱۰۴
جهان چون درخش از کمینگه به خشم
۱۰۵
سر گوش قیرین چو نوک قلم
۱۰۶
نشان پی اش بر زمین چون درم
۱۰۷
سپهدار در حمله بر شیر و گرگ
۱۰۸
به پیکان همی ریخت الماس مرگ
۱۰۹
گه افکند نخچیر بر دشت و راغ
۱۱۰
گهی زد به غالوک در میغ ماغ
۱۱۱
سر گور بود از کمندش به دام
۱۱۲
دلِ شیر شمشیر او را نیام
۱۱۳
بیفکند شش گرگ و جنگی دو شیر
۱۱۴
دل تشنه هامون ز خون کرد سیر
۱۱۵
نشستند از آن پس میان فرَزد
۱۱۶
همی بر گرفتند کار از میزد
۱۱۷
به زیر آب و زافراز بارنده برگ
۱۱۸
میانشان سر شیر و دندان کرگ
۱۱۹
به کف جام و در گوش بانگ رباب
۱۲۰
بر آتش سرین گوزنان کباب
۱۲۱
همان جا که مرز فرستوه بود
۱۲۲
دزی جای دزدان نستوه بود
۱۲۳
دزی سرش بر اوج رخشنده مِهر
۱۲۴
رَه پُر خمش نردبان سپهر
۱۲۵
ز بالاش گفتی که در ژرف چاه
۱۲۶
فلک چشمه و چشم ماهیست ماه
۱۲۷
به سالی شدی مرغ از او بر فراز
۱۲۸
به ماهی رسیدی از او زیر باز
۱۲۹
نریمان بپرسید کاین دز کراست
۱۳۰
فرستوه گفت ای رذ راه راست
۱۳۱
یکی دزد رهدار با مرد شست
۱۳۲
درین دز بر این کوه دارد نشست
۱۳۳
ز گاوان و از گوسفندان همه
۱۳۴
ز شهرم ربودست چندین رمه
۱۳۵
زمان تا زمان کاروان ها برد
۱۳۶
پیی جز به تاراج و خون نسپرد
۱۳۷
بر این کوه ره نیست از پیش و پس
۱۳۸
همین یک تنه راه تنگست و بس
۱۳۹
همه ساله خیلی برین کوهسار
۱۴۰
نشینند و ندهند کس را گذار
۱۴۱
سپهدار گفتا رهمانت ازین
۱۴۲
کنم راست این کوه و دز با زمین
۱۴۳
کمین را دو صد گرد سرکش بخواند
۱۴۴
به بیغولها در نهان در نشاند
۱۴۵
ز هر گوشه ای گفت دارید گوش
۱۴۶
چو من زین سر کُه بر آرم خروش
۱۴۷
شما سر همه سوی بالا نهید
۱۴۸
مترسید از راست وز چپ دهید
۱۴۹
همان گه بپوشید خفتان کین
۱۵۰
ز بالا قبا کرده زربفت چین
۱۵۱
به دستار شاره بپوشید ترگ
۱۵۲
نهان زیر در گرز بارنده مرگ
۱۵۳
بیآمد چو شد تنگ با تیغ کوه
۱۵۴
زدند از برش بانگ تند آن گروه
۱۵۵
کزاین سان براین کُه چه پویی دلیر
۱۵۶
مگر هستی از سرت یک باره سیر
۱۵۷
برین رای تو چیز دُزدیدنیست
۱۵۸
و یا رای این کوه و دِز دیدنست
۱۵۹
چنین گفت کز دشت نخچیر گاه
۱۶۰
به سالارتان نامه دارم ز شاه
۱۶۱
از آن شاره سربند و چینی قبای
۱۶۲
نهانش نیاورد کس را بجای
۱۶۳
چو آمد بَر تیغ کهسار و بُرز
۱۶۴
بزد نعرهٔ تند و بفراخت گرز
۱۶۵
سپه یکسر آواش بشناختند
۱۶۶
خروشان سوی تیغ کُه تاختند
۱۶۷
ز دز نیز دزدان همه پیش باز
۱۶۸
دویدند و پیوست رزمی دراز
۱۶۹
ز تفّ تَبر و آتش تیغ و تاب
۱۷۰
برون تاخت از خاره آهن چو آب
۱۷۱
چنان هر کمر جوی خون در گرفت
۱۷۲
کِه کُه چادر لعل در سر گرفت
۱۷۳
بر آن راه داران چو شد کار تنگ
۱۷۴
برفتند در دز گریزان ز جنگ
۱۷۵
سپه صف زد از گِرد دِز چار سو
۱۷۶
دل مِهر و مه رزم کرد آرزو
۱۷۷
ز پیکان کین آتش انگیختند
۱۷۸
به هر جای لاتو در آویختند
۱۷۹
هوا گشت زنبور خانه ز تیر
۱۸۰
شد از سنگ باران رخ خور چو قیر
۱۸۱
همی جنگ عراده از هر کران
۱۸۲
ببارید بر مغز سنگ گران
۱۸۳
همان ابر که بار پیکار ساز
۱۸۴
که بارانش از زیر بُد بر فراز
۱۸۵
درختیست گفتی روان قلعه کن
۱۸۶
ازآهن ورا برگ و شاخ از رسن
۱۸۷
براو آشیان کرده مرغان جنگ
۱۸۸
چه مرغان کشان مرگ منقار و چنگ
۱۸۹
هرآن مرغ کز وی به پرواز شد
۱۹۰
ز زخمش سر کوه پُر ماز شد
۱۹۱
بُن باره سر تا سر آهون زدند
۱۹۲
نگون باره بر روی هامون زدند
۱۹۳
به رخنه سپه سر نهادند زود
۱۹۴
ز دزدان بکشتند هر کس که بود
۱۹۵
به سالار دزدان چو بشتافتند
۱۹۶
به کنجیش در خانه ای یافتند
۱۹۷
تنی ده ز یارانش با او به هم
۱۹۸
به دشنه دریدند دل در شکم
۱۹۹
نریمان یل هر چه چیزی شگفت
۲۰۰
در آن دز بد از خواسته ، بر گرفت
۲۰۱
دِز آن گه فرستوه را داد باز
۲۰۲
کشیدند زی شهر با کام و ناز

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.