خبر یافتن فغفور از کشتن جرماس و قلا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
وز آن روی جرماس و جنگی قلا
۲
چو ماندند بی جان به چنگ بلا
۳
ز هر در خبر نزد فغفور شد
۴
دژم گشت و ز آرام دل دور شد
۵
یکی هفته با درد و با سوک بود
۶
از آن پس تکین تاش را خواند زود
۷
دوباره چهل بار بیور هزار
۸
گزین کرد گُردان خنجر گذار
۹
برایشان ز خویشان دو سالار کرد
۱۰
دو صد پیل با هر یکی بار کرد
۱۱
شتابنده فرمود تا رزم ساز
۱۲
همه پیش گرشاسب رفتند باز
۱۳
دگر لشکری بی کران بر شمرد
۱۴
که آید به جنگ نریمان گرد
۱۵
بد اندر کجا پهلوان سپاه
۱۶
که آمد نوند نریمان ز راه
۱۷
خبر داد کز نزد فغفور چین
۱۸
سپاهی بی اندازه آید به کین
۱۹
درازای لشکرگه آن سپاه
۲۰
به نزد عقاب ار بپّرد دو ماه
۲۱
بیابان یکی گام بی مرد نیست
۲۲
همه چرخ یک برج بی گرد نیست
۲۳
سوی من دگر لشکری رزم ساز
۲۴
برون کرد خواهم شدن پیش باز
۲۵
ز دو روی پیشست پیکار سخت
۲۶
بکوشیم تا مر کِرا یار بخت
۲۷
به پاسخ سپهدار گفتش که هیچ
۲۸
مبر غم تو رزم آر و مردی پسیچ
۲۹
به هر کار بیدار و بشکول باش
۳۰
به شب دشمن خواب فرغول باش
۳۱
دو چندان اگر لشکر آید به جنگ
۳۲
به یک حمله شان بیش ندهم درنگ
۳۳
کنم کارزای به روز ستیز
۳۴
کز او باز گویند تا رستخیز
۳۵
ده و شش هزار دگر نامجوی
۳۶
به یاری فرستاد نزدیک اوی
۳۷
یکی نامه شاه کجا در نهان
۳۸
بیآورد زی پهلوان جهان
۳۹
که سالار فغفور چین داده بود
۴۰
نهفته پیامش فرستاده بود
۴۱
که چون با سپه گردن افراخته
۴۲
بیایم ، کنم صفّ کین ساخته
۴۳
تو زآن سو بزن بر بُنه با سپاه
۴۴
به شمشیر از ایرانیان کینه خواه
۴۵
سپهبد ورا گشت از آن مِهر دوست
۴۶
بدانست کز دل هواخواه اوست
۴۷
بسی دادش امید و چندی نواخت
۴۸
هم آنجا که بُد کار لشکر بساخت
۴۹
که بُد شهر با لشکری یار او
۵۰
همه خشنو از خوب کردار او
۵۱
چو بدخواه با لشکر اندر رسید
۵۲
برابر ستاره به مه بر کشید
۵۳
یکی پیل بُدش از سپیدی چو عاج
۵۴
ببست لز برش تخت صندوق ساج
۵۵
گزین کرد گردی هزار از سران
۵۶
برافراخت از کوهه گرز گران
۵۷
سوی چینیان رفت تا بنگرد
۵۸
درفش سران یک به یک بشمرد
۵۹
جهان دید یک سر رده در رده
۶۰
شراع و درفش و ستاره زده
۶۱
ز هر سو سرا پرده از رنگ رنگ
۶۲
همان خرگه و خیمهای پلنگ
۶۳
طلایه چو دیدش سبک تاختند
۶۴
به یک جای پیکار برساختند
۶۵
سپهبد برانگیخت پیل از نخست
۶۶
ز ترکش خدنگی دو شاخه بجست
۶۷
یکی را زد افتاد بر گردنش
۶۸
سرش را چو گویی ربود از تنش
۶۹
دگر دید تازان سواری دلیر
۷۰
سبک جست با خنجر از پیل زیر
۷۱
زدش بر سر و ترگ و خفتان کین
۷۲
به دو نیم شد مری با اسپ و زین
۷۳
طلایه چو دیدند بگریختند
۷۴
کس از بیم جان در نیاویختند
۷۵
جهان پهلوان نیز برگشت باز
۷۶
که شب تنگ بُد نبد رزم ساز
۷۷
تن کشتگان هر دو زآن دشت کین
۷۸
به سالار بردند ترکان چین
۷۹
دل هر دو سالار از آن خیره شد
۸۰
جهان پیش چشم یلان تیره شد
۸۱
بر افکند هر یک نوندی به راه
۸۲
یکی نامه با کشتگان پیش شاه
۸۳
که گفتند گرشاب سست است و پیر
۸۴
ببین زخمش اینک به تیغ و به تیر
۸۵
به پیکان سر از تن رباید همی
۸۶
به تیغش ز یک تن دو آید همی
۸۷
از ایران سپاهست بسیار مر
۸۸
همه جان فروشان پیکارخر
۸۹
سوارانش چونان که روز نبرد
۹۰
ز دریا به گردون برآرند گرد
۹۱
به نوک سنان روم بر چین زنند
۹۲
به گرد مه از نیزه پرچین زنند
۹۳
پیاده چو بندند درهم سرای
۹۴
نه پیچند اگر موج خیزد ز جای
۹۵
تو گویی که دیوار صف بسته اند
۹۶
اگر چون درخت از زمین رسته اند
۹۷
به آهون زدن در زمان از شتاب
۹۸
سبکتر ز ماهی روند اندر آب
۹۹
اگر در بیابان بَر ریگ و سنگ
۱۰۰
نشان سازی از حلقهٔ خرد تنگ
۱۰۱
به زودی ز صد میل ره بیشتر
۱۰۲
بر آن حلقه ز آهون برآرند سر
۱۰۳
سپهکش چو گرشاسب گرد دلیر
۱۰۴
که نخچیر او گرگ و دیوست و شیر
۱۰۵
ز هامون به پیل اندرون روز کین
۱۰۶
درآید چو چابک سواری به زین
۱۰۷
یکی نیزه زآهن به چنگ اندرون
۱۰۸
تو گویی که هست آسمان را ستون
۱۰۹
کجا کوفت برکوه گرز گران
۱۱۰
در آن زخم کُه بگذرد کاروان
۱۱۱
پیاده کند بیش جنگ و نبرد
۱۱۲
بر آرد ز گردان گه حمله گرد
۱۱۳
ولیکن به بخت تو شاه بلند
۱۱۴
پَس نامه نزد تو باشد به بند
۱۱۵
چو شب تیغ مَه برکشید از نیام
۱۱۶
به ادهم برافکند زرین ستام
۱۱۷
ز هر دو سپه خاست بانگ جرس
۱۱۸
طلایه همی گشت بر پیش و پس
۱۱۹
همه شب دلیران ایران و چین
۱۲۰
در آرایش رزم بودند و کین