داستان دهقان توانگر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دهی دید در راه در دشت و راغ
۲
بی اندازه پیرامنش کشت و باغ
۳
مِه ده پذیره شدش با گروه
۴
بیاراست بزمی به فرّ و شکوه
۵
ورا میهمان داشت با مهتران
۶
پراکنده نزل و علف بی کران
۷
به هر کس چنان هدیه دادن گرفت
۸
کزاو ماند گرد سپهبد شگفت
۹
چه مردی بدو گفت کاین دستگاه
۱۰
شهان را بود بر فزونی و گاه
۱۱
چنین داد پاسخ که دهقان به کار
۱۲
چو از کشت شد وز گله مایه دار
۱۳
براو بی زیان بگذرد سال پنج
۱۴
بیابد بر از هر چه برداشت رنج
۱۵
نباشد شگفت از ره باستان
۱۶
که از سیم و زر باشدش آستان
۱۷
توانگر چو من نیست ایدر کسی
۱۸
ندارم کس و چیز دارم بسی
۱۹
خورم خوش همی هر چه دارم به ناز
۲۰
نپایم که گیتی نپاید دراز
۲۱
توانگر که او را نه پوشش نه خورد
۲۲
چه او و چه درویش با گرم و درد
۲۳
همه شادی آنراست کش خواستست
۲۴
کرا خواسته کارش آراستست
۲۵
بسان درختیست گردنده دهر
۲۶
گهی زهر بارش گهی پای زهر
۲۷
به چشم سر آیدت حور بهشت
۲۸
به چشم دل از دیو دارد سرشت
۲۹
یکی خانه آباد هرگز نکرد
۳۰
که از ده فزون بر نیآورد گرد
۳۱
درو خوش دو تن راست چون بنگری
۳۲
به غم نیست این هر دو را رهبری
۳۳
یکی آنکه از رأی و دانش تهیست
۳۴
دگر آنکه باچیز و با فرهیست
۳۵
مه ده منم و این ده ایدر مراست
۳۶
از ایران پدر مادرم از کجاست
۳۷
خداوند این کشتورز و گله
۳۸
به من شاه چین کرد این ده یله
۳۹
مرا شادمان داشت فغفور چین
۴۰
بر او کردم اندر جهان آفرین
۴۱
سپهدار نیز ارش باشد پسند
۴۲
ز تاراجم ایمن کند وز گزند
۴۳
هر آنچش هوا بُد سپهدار داد
۴۴
وز آنجا سپه راند هم بامداد
۴۵
به منزل سراپرده چون برکشید
۴۶
ز دهقان یکی نامه اندر رسید
۴۷
که زنهار شاها بدین مرد پیر
۴۸
ببخشای و من بنده را دست گیر
۴۹
کنیزی بُدم چنگساز از چگل
۵۰
فزاینده مهر و رباینده دل
۵۱
به مشکوی سرو بهاری سرای
۵۲
به بزم اندر آوای بلبل سرای
۵۳
به پیری جوان بودم از ناز او
۵۴
شده دل به دستان و آواز او
۵۵
بر او بر کسی ز آن سپه شیفتست
۵۶
ز پنهانش بُر دست و بفریفتست
۵۷
جهان پهلوانش گر آرد به دست
۵۸
فرستم به جایش پرستار شست
۵۹
اگر یابم آن زاد سرو روان
۶۰
تن مرده را داده باشی روان
۶۱
دژم شد جهان پهلوان چون شنید
۶۲
بسی در سپه جست و نامد پدید
۶۳
سرایی یکی دید کش پرده بود
۶۴
پس خیمه اندر نهان کرده بود
۶۵
به چین هر دو بگریختن خواستند
۶۶
نهانی چو ره را بر آراستند
۶۷
شد این آگهی زی سپهبد درست
۶۸
سبک هر دوان را گرفت و بجست
۶۹
کنیزک پدید آمد اندر قبای
۷۰
میان بسته چون ریدگان سرای
۷۱
زره کرده پوشش به جای حریر
۷۲
کمر همچو دربسته مژگان چو تیر
۷۳
دو مشکین کمند از بر گرد ماه
۷۴
گره کرده در زیر پَرّ کلاه
۷۵
مراو را ز صد گونه خوبی و ناز
۷۶
فرستاد نزدیک بهمرد باز
۷۷
همان جا به درگاه دهقان پیر
۷۸
ببارید بر بنده باران تیر
۷۹
سرش را ز تن برد و بردار کرد
۸۰
تنش را خور گرگ و کفتار کرد
۸۱
وز آن جا به شهر فغفور شد
۸۲
بر آسود و از رنجگی دور شد
۸۳
به بدرود کردن فرستوه شاه
۸۴
در آن هفته بُد با نریمان به راه
۸۵
همان روز کآمد سپهبد فراز
۸۶
وی آمد هم از راه زی شهر باز
۸۷
ز نزل و علف هر چه بودش توان
۸۸
بیاراست و آمد بَر پهلوان
۸۹
بسی هدیه های نوآیینش داد
۹۰
همیدون یکی گاو زرینش داد
۹۱
نگارش ز یاقوت و دُرّ خوشاب
۹۲
درونش بیاکنده از مشک ناب
۹۳
ز نو ارغوان وز سپرغم به بر
۹۴
یکی افسرش برنهاده به سر
۹۵
بدو گفت داریم ما هر کسی
۹۶
در این گاو مروای فرّخ بسی
۹۷
ورا سال گیریم از اختر به فال
۹۸
بدو فرّخت باد گوییم سال
۹۹
به زرّش چنان کاو نکاهد زرنگ
۱۰۰
مکاه و مسای از فراوان درنگ
۱۰۱
به گوهرش بادی گرامی چنوی
۱۰۲
بدین بوی گیتی ز تو مشکبوی
۱۰۳
بدینسان سپر غم چو آن ارغوان
۱۰۴
سرت سبز و رخ لعل و بختت جوان
۱۰۵
پذیرفت از او پهلوان سترگ
۱۰۶
بر آن فال بر ساخت بزمی بزرگ
۱۰۷
سه روز از می ناب برداشت بهر
۱۰۸
به روز چهارم بیامد به شهر
۱۰۹
همه کوی و بازار گشتن گرفت
۱۱۰
به هر جای بتخانه ای بد شگفت
۱۱۱
یکی بتکده دید ساده ز سنگ
۱۱۲
چهل ناخشه هر یک ار بیر رنگ
۱۱۳
به هر ناخشه بر چهل لاد نیز
۱۱۴
ز جزع و رخام و ز هر گونه چیز
۱۱۵
درو گنبدی آبنوسی بلند
۱۱۶
ز گوهر نگار وی از زرّ بند
۱۱۷
چراغ فروزنده گردش هزار
۱۱۸
به آلت همه سیم و بسد نگار
۱۱۹
ستونی میانش در از لاژورد
۱۲۰
خروسی بر او کرده از زرّ زرد
۱۲۱
ز هر سو در آن گنبد آبنوس
۱۲۲
زدی هر زمان یک خروش آن خروس
۱۲۳
چو مُردی چراغی شدی او فراز
۱۲۴
به منقار بفروختی زود باز
۱۲۵
یکی حوض زیر ستون از رخام
۱۲۶
برش بسته دکّانی از سیم خام
۱۲۷
بتی بر وی از سنگ بنشاسته
۱۲۸
به پیرایه و افسر آراسته
۱۲۹
به پیکر چو مردی نشسته به جای
۱۳۰
سرافراخته گرد کرده دو پای
۱۳۱
شمن گرد وی خیل از چینیان
۱۳۲
سترده ز نخ پاک و بسته میان
۱۳۳
دویدند زی پهلوان هر که بود
۱۳۴
جدا هر کسش نو پرستش نمود
۱۳۵
در آن انجمن دید پیری کهن
۱۳۶
بپرسیدش از کار آن بت سخن
۱۳۷
به پاسخ چنان گفت پیر آن زمان
۱۳۸
که هست این خدای آمده ز آسمان
۱۳۹
به دل هر چه داریم کام و هوا
۱۴۰
چو خواهیم ازو زود گردد روا
۱۴۱
برآورد گرشاسب از خشم جوش
۱۴۲
چنین گفت کای گمره تیره هوش
۱۴۳
یکی نا توان چون بود کردگار
۱۴۴
نه گویا نه بینا نه دانا به کار
۱۴۵
خدای جهان کردگارست و بس
۱۴۶
که بر ما توانا جز او نیست کس
۱۴۷
یکی کز سپهر روان تا به خاک
۱۴۸
جهان یکسر او آفریدست پاک
۱۴۹
نه چون کرد رنج آمدش زو به چیز
۱۵۰
نه گر بر گِرد رنجی آیدش نیز
۱۵۱
به یک بنده بدهد سراسر جهان
۱۵۲
ندارد به کاهش زمان جهان
۱۵۳
بدان تا بداند دل راهجوی
۱۵۴
که ارجی ندارد جهان پیش اوی
۱۵۵
ره بت پرستی هم از شیث خواست
۱۵۶
که از مرگ چون گشت با خاک راست
۱۵۷
به شاگردی اش هر که دلشاد بود
۱۵۸
دل و دانش و دینش آباد بود
۱۵۹
چنان پیکری را نهادند پیش
۱۶۰
پرستیدنش ره گرفتند و کیش
۱۶۱
کنون نیز هر جا که شاهی بود
۱۶۲
دگر دانشی پیشگاهی بود
۱۶۳
چو میرد بتی را به هم چهر اوی
۱۶۴
پرستش کنند از پی مهر اوی
۱۶۵
ز دوزخ ندان جاودان رستگار
۱۶۶
کسی را که این باشدش کردگار
۱۶۷
دگر ره شمن گفت کای نیکنام
۱۶۸
خدای تو چندست و دینش کدام
۱۶۹
چنین داد پاسخ که پیدا و راز
۱۷۰
یکست ایزد داور بی نیاز
۱۷۱
سپهر او برآورد و این اختران
۱۷۲
همو ساخت بنیاد این گوهران
۱۷۳
تن و جان ما را به هم یار کرد
۱۷۴
خرد را بدین هر دو سالار کرد
۱۷۵
گوا کرد بر بنده گوینده راست
۱۷۶
دو گیتی براو مر یکی بی گواست
۱۷۷
چو از پادشاهیش یاد آیدت
۱۷۸
دگر پادشاهی به باد آیدت
۱۷۹
رَه دینش آنست کز هر گناه
۱۸۰
بتابیّ و فرمانش داری نگاه
۱۸۱
به هستیش خستو شوی از نخست
۱۸۲
یکییش ز آن پس بدانی درست
۱۸۳
به پیغمبرش بگروی هر که هست
۱۸۴
نیاویزی از شاخ بیداد دست
۱۸۵
بدانی که انگیز شست و شمار
۱۸۶
همیدون به پول چنیود گذار
۱۸۷
عنان سخن هر کسی کاو بتافت
۱۸۸
سر رشتهٔ پاسخش کس نیافت
۱۸۹
بماندند خیره دل از پیش اوی
۱۹۰
گرفتند بسیار کس کیش اوی