Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

آمدن فغفور به جنگ نریمان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سوی لشکرش پهلوان رفت باز
۲
به پیکار فغفور بر کرد ساز
۳
وز آن سو سپه را چو فغفور شاه
۴
فرستاد زی پهلوان کینه خواه
۵
به در بر همیشه هزاران هزار
۶
سپه داشت گردان خنجر گزار
۷
هزار و صد و شصت شه پیش اوی
۸
بدند از سپاهش همه خویش اوی
۹
ازو چارصد را به پرده سرای
۱۰
زدندی همه کوس و زرّینه نای
۱۱
بدش رسم هر روز فرشی دگر
۱۲
ز شاهانه دیبای چینی به زر
۱۳
یکی دست زیبای او جامه نیز
۱۴
یکی خوب دوشیزه دلبر کنیز
۱۵
بد از شهر ها سیصد و شست و پنج
۱۶
ز گردش سراسر چو آکنده گنج
۱۷
خراج یکی شهر هر بامداد
۱۸
رسیدی بدو از ره رسم و داد
۱۹
هر آن کار و رایی که انداختی
۲۰
بگفت ستاره شمر ساختی
۲۱
بخوان برش هر روز چون شش هزار
۲۲
بدی مرد در بزم هم زین شمار
۲۳
به جایی که رفتی برون با سپاه
۲۴
به رزم ، ار به بزم ، ار به نخچیرگاه
۲۵
ز خویشان و از ویژگان هفت کس
۲۶
بدندی ز پیرامنش پیش و پس
۲۷
چنان یکسر از جامه و اسپ ساز
۲۸
بدان تا کس از بُن نداندش باز
۲۹
بدش کوشکی یکسر از آبنوس
۳۰
بدان کوشک از زرّ هفتاد کوس
۳۱
چو از شب شدی روی گیتی دژم
۳۲
مر آن کوس ها را زدندی به هم
۳۳
همه شهر از آواز آن سر به سر
۳۴
کس از خانها شب نرفتی به در
۳۵
که هر سو کس شاه بشتافتی
۳۶
بکشتی روان هر که را یافتی
۳۷
به رزم نریمان چو شد کار سخت
۳۸
در گنج بگشاد و بر بست رخت
۳۹
هیونان بختی ده و شش هزار
۴۰
به هم ساخت با آلت کارزار
۴۱
چهل گاو گردون ز زر بار کرد
۴۲
دو صد دیگر از دیبه انبار کرد
۴۳
بفرمود تا هر که در کشورش
۴۴
شهی بود با لشکر آمد برش
۴۵
ببستند بر پیل صندوق و کوس
۴۶
ز گرد آبگون چرخ گشت آبنوس
۴۷
سپاهی فراز آمد از چین ستان
۴۸
به رزم از یلان هر یکی کین ستان
۴۹
نه از مرگشان باک نز تیغ تیز
۵۰
نه از آب بیم و نه زآتش گریز
۵۱
به مردی یگانه به کوشش گروه
۵۲
بر زخم سندان برِ حمله کوه
۵۳
به دل شیر تند و به تن پیل مست
۵۴
به کین برق تیز و به تیر ابردست
۵۵
فزون ز ابرشان ناوک انداختن
۵۶
هم از بادشان تیزتر تاختن
۵۷
بد اسپ از گیا بیش وز ریگ مرد
۵۸
از اختر سپاهش بد از چرخ گرد
۵۹
ز رنگین سپرها در و دشت و راغ
۶۰
چنان گشت کز گل به نوروز باغ
۶۱
ز هر پیکری بود چندان درفش
۶۲
که از سایه شد روز تابان بنفش
۶۳
یکی نیستان بود پر پیل و کرگ
۶۴
ز نیزه نی اش پاک وز تیغ برگ
۶۵
ز پیروزه تختی به زر کرده بند
۶۶
نهادند بر چار پیل بلند
۶۷
بر آن تخت بنشست فغفور شاه
۶۸
ز بَر چتر و بر سر ز گوهر کلاه
۶۹
فرازش درفشی درفشان چو شید
۷۰
به پیکر طرازیده پیل سپید
۷۱
سرش طغری و تنش یکسر ز زرّ
۷۲
ز یاقوت چشم از زبرجدش بر
۷۳
بتی بودش از زرّ گوهر نگار
۷۴
فراوان بر او برده لؤلؤ به کار
۷۵
ببردش که تا گر شود کار سخت
۷۶
کندش او گه رزم پیروز بخت
۷۷
ز پیش سپه پیل تیرست و شست
۷۸
شده زیر پی شان سر کوه پست
۷۹
همه پشت پیلان رویینه تن
۸۰
پُر از ناوک انداز و آتش فکن
۸۱
ز لشکر همی خواست گرد سوار
۸۲
بر آن سان که خیزد ز دریا بخار
۸۳
ز جندان به ده روزه راه دراز
۸۴
بیآمد بر ژرف رودی فراز
۸۵
ستاره شمر گفت از آن سوی رود
۸۶
مرو لشکر آور هم ایدر فرود
۸۷
که گر کودکی زان سوی رود پای
۸۸
مرو لشکر آواره گردد ز جای
۸۹
بُد از یک سوی رود فغفور شاه
۹۰
دگر سو نریمان به یک روزه راه
۹۱
شه آگه ز فغفور کآمد به جنگ
۹۲
بیار است لشکر چو شد کار تنگ
۹۳
به ایرانیان گفت گردان چین
۹۴
هراسیده اند از شما روز کین
۹۵
نباید که امشب شبیخون کنند
۹۶
به کین از شما دشت پر خون کنند
۹۷
چو آید شب آتش مسوزید کس
۹۸
نه آواز باید نه بانگ جرس
۹۹
بوید از کمین دیده بگماشته
۱۰۰
زره در بر ، اسپان به زین داشته
۱۰۱
به آذرشن و ارفش شیرفش
۱۰۲
سپرد از دو لشکر کینه کش
۱۰۳
فرستادشان بر چپ و دست راست
۱۰۴
کمین کرد خود هم بدان سو که خاست
۱۰۵
چو پوشید شب عاج گیتی بشیز
۱۰۶
پراکند بر سبز مینا پشیز
۱۰۷
تو گفتی که بر تخت پیروزه پوش
۱۰۸
گهر ریخت هندوی گوهر فروش
۱۰۹
ز ترکان شهی بود فرمانگزار
۱۱۰
سپه داشت از جنگیان سی هزار
۱۱۱
سوی رزم ایرانیان با شتاب
۱۱۲
شبیخون سگالید و بگذشت از آب
۱۱۳
بیآمد بی آگاهی شاه چین
۱۱۴
کمین کرد و آگه نبود از کمین
۱۱۵
سپه دید در خیمها بی هراس
۱۱۶
نه جایی طلایه نه آواز پاس
۱۱۷
بزد کوس و تن بر سپه برفکند
۱۱۸
خروش یلان شد به ابر بلند
۱۱۹
درآمد ز چپ ارفش کابلی
۱۲۰
سوی راست آذرشن زابلی
۱۲۱
پس اندر نریمان و ایرانیان
۱۲۲
گرفتند بدخواه را در میان
۱۲۳
شب قیرگون شد ز گرد سپاه
۱۲۴
چو زنگی که پوشد پرند سیاه
۱۲۵
جهان پاک چون تیره دوزخ نمود
۱۲۶
در او تیغ چون آتش و شب چو دود
۱۲۷
دلیران دشمن به بند کمند
۱۲۸
چو دیوان شب تیره گردن به بند
۱۲۹
ز ترکان نرستند جز اندکی
۱۳۰
نشد باز جای از دو صدشان یکی
۱۳۱
چو از دامن ژرف دریای قار
۱۳۲
سپیده برآمد چو سیمین بخار
۱۳۳
گیاها بد از خون تبرخون شده
۱۳۴
دل خاره زیر تبر خون شده
۱۳۵
گریزندگان نزد فغفور باز
۱۳۶
رسیدند ، با رنج و گرم و گداز
۱۳۷
ستاره شمر شد غمی ز آن شتاب
۱۳۸
که لشکر گذر کرد نا گه ز آب
۱۳۹
بدانست کافتاد خواهد شکست
۱۴۰
سبک نزد شه رفت زیجی به دست
۱۴۱
بدو گفت بر تیغ این کُه یکی
۱۴۲
شوم بنگرم راز چرخ اندکی
۱۴۳
بدین چاره بگریخت شد نا پدید
۱۴۴
دگر تا شه چین بُد او را ندید
۱۴۵
به دُمّ گریزندگان بر دمان
۱۴۶
بیآمد نریمان هم اندر زمان
۱۴۷
دو ره گُرد بودش ده و شش هزار
۱۴۸
برآراست از گرد ره کارزار
۱۴۹
ببد تند فغفور هم در شتاب
۱۵۰
بیآمد به پیکار ازین سوی آب
۱۵۱
دو لشکر رده ساختند از دو روی
۱۵۲
جهان گشت پر گرد پرخاشجوی
۱۵۳
غوکوس با مهره بر شد به هم
۱۵۴
ز شیپور و از نای برخاست دم
۱۵۵
بپوشید پهنای هامون ز مرد
۱۵۶
ببد خشک دریای گردون ز گرد
۱۵۷
ز خون گشت روی زمین پرنگار
۱۵۸
ز پیکان دل و چشم کیوان فکار
۱۵۹
زمین آنکه از بر بُد از زیر شد
۱۶۰
جهان را دل از خویشتن سیر شد
۱۶۱
ز بس گونه گونه درفش سپاه
۱۶۲
بهاریست گفتی همه رزمگاه
۱۶۳
ز تیغ اندرون برق و باران ز تیر
۱۶۴
ز گرد ابر تیره ز خون آبگیر
۱۶۵
چنان رود خون بُد که بر کوه و دشت
۱۶۶
سوار آشناوار بر خون گذشت
۱۶۷
ز بس نعل پاشیده بر دشت کین
۱۶۸
زره داشت پوشیده گفتی زمین
۱۶۹
سواران به کین گردن افراخته
۱۷۰
یلان نیزه بر نیزه انداخته
۱۷۱
ز کُه تا کُه از گرد پیوسته میغ
۱۷۲
ز کشور به کشور چکاکاک تیغ
۱۷۳
سنان را دل زنده زندان شده
۱۷۴
بر امید ها مرگ خندان شده
۱۷۵
ز خون پرندآوران پشت پیل
۱۷۶
چو شنگرف پاشیده بر کوه نیل
۱۷۷
همی تا بشد خور پس تیغ کوه
۱۷۸
بدین گونه بُد رزم هر دو گروه
۱۷۹
چو موج درفشان فرو برد سر
۱۸۰
پراکنده بر روی دریا گهر
۱۸۱
نمود از سر کوه خمیده ماه
۱۸۲
چو از زرّ زین بر سیاه اسپ شاه
۱۸۳
فروهشت شب دامن از روی جنگ
۱۸۴
سپه بازگشت از دو سو بی درنگ
۱۸۵
ببستند راه شبیخون به پیل
۱۸۶
طلایه پراکنده شد بر دو میل
۱۸۷
ز بس کز دو رو آتش افروختند
۱۸۸
شب تیره را دیده بر دوختند
۱۸۹
همی هر کسی مردم خویش جست
۱۹۰
یکی کشته برد و یکی مرده شست
۱۹۱
چو روز از جهان کارسازی گرفت
۱۹۲
دمید آتش و زر گدازی گرفت
۱۹۳
سپیده دمش گشت و کوره سپهر
۱۹۴
هوا بوته زرّ گدازیده مهر
۱۹۵
دگر باره هر دو سپه ساخته
۱۹۶
کشیده صف و تیغ و خشت آخته
۱۹۷
ز پولاد ده میل دیوار بود
۱۹۸
بدو بر ز خشت و سنان خار بود
۱۹۹
زمین پاک جنبان از آشوب و شور
۲۰۰
زمان خیره از نعرهٔ خنگ و بور
۲۰۱
هوا از درفشان درفش سران
۲۰۲
چو باغ بهار از کران تا کران
۲۰۳
چو زلف بتان شاخ منجوق باد
۲۰۴
گهش برنوشت و گهی برگشاد
۲۰۵
تو گفتی که هر یک عروسیست مست
۲۰۶
نوان و آستیها فشانان به دست
۲۰۷
گرفتند رزمی گران همگروه
۲۰۸
هوا گرد چون قیر شد کوه کوه
۲۰۹
چنان کشته بر هر سوی انبار گشت
۲۱۰
که هر جا که بُد دشت دیوار گشت
۲۱۱
ز بس نعره هر کوه نیمی بکاست
۲۱۲
به هرکشور از خون دو صد چشمه خاست
۲۱۳
زمانه شب و تیغ مهتاب شد
۲۱۴
دل مرد چشم و سنان خواب شد
۲۱۵
برافروخت از نعل اسپان گیا
۲۱۶
بگردید بر کُه ز خون آسیا
۲۱۷
بغرّید کوس و بدرّید کوه
۲۱۸
زمین گشت تار و زمان شد ستوه
۲۱۹
بجوشید گردون بپوشید ماه
۲۲۰
بشورید قلب و بجنبید شاه
۲۲۱
یلان را جگر بُد ز کین تافته
۲۲۲
شده بانگ سست و لبان کافته
۲۲۳
ز سر سوده تیغ و ز کین زیر ترگ
۲۲۴
ز تن جان ستوه و ز جان سیر مرگ
۲۲۵
همه کوه درع و همه دشت نعل
۲۲۶
دل خور کبود و رخ ماه لعل
۲۲۷
درفشی فراز مه افروخته
۲۲۸
درفشی به خاک اندر انداخته
۲۲۹
ز بس خشت گردان پیکار ساز
۲۳۰
شده پیل چون در نیستان گراز
۲۳۱
به قلب اندر استاده فغفور چین
۲۳۲
به گردان لشکر همی گفت هین
۲۳۳
به هر کاو فکندی یکی کینه خواه
۲۳۴
همی زرّ بدادی به ترگ و کلاه
۲۳۵
نریمان چپ و راست اندر نبرد
۲۳۶
همی تاخت بر گرد گردان چو گرد
۲۳۷
زمین گفتی از وی بگردد همی
۲۳۸
سمندش جهان بر نوردد همی
۲۳۹
از اسپش همه دشت آوردگاه
۲۴۰
ز ناورد بد چرخ و از نعل ماه
۲۴۱
به تیغ از یکی تا بپرداختی
۲۴۲
به نیزه سرش بر مه انداختی
۲۴۳
به کین پاشنه خیز کرده سمند
۲۴۴
بر قلب شد با کمان و کمند
۲۴۵
بیفکند ده پیل و سیصد سوار
۲۴۶
سوی شاه چین حمله برد ابروار
۲۴۷
سوارانش را یکسر آواره کرد
۲۴۸
درفشش به نیزه همه پاره کرد
۲۴۹
شد افکنده چندان ز گردان چین
۲۵۰
که بیش از گیا کشته بُد بر زمین
۲۵۱
ز بس جان که از مرگ پالوده شد
۲۵۲
تنش سست و چنگال فرسوده شد
۲۵۳
ز کشته چه گویم بر آن کس که زیست
۲۵۴
ببخشید چرخ و ستاره گریست
۲۵۵
همه شاه را خوار بگذاشتند
۲۵۶
گریزان ز پس راه برداشتند
۲۵۷
پدر بُد که خسته پسر را به پای
۲۵۸
سپردی همی چشم و ماندی به جای
۲۵۹
زره دار بُد کز تن خویش پوست
۲۶۰
همی کند و پنداشتی درع اوست
۲۶۱
تنش بنگریدی که بر پای هست
۲۶۲
به سر دست بردی که بر جای هست
۲۶۳
چو دل جستی از تن سنان یافتی
۲۶۴
پر از ناوک تیردان یافتی
۲۶۵
دم خون چو رو مهین هین گرفت
۲۶۶
ز غم چهرهٔ شاه چین چین گرفت
۲۶۷
بُتش را که آورده بُد پیش باز
۲۶۸
به صد لابه هر گاه بردی نماز
۲۶۹
همی خواست پیروزی اندر نبرد
۲۷۰
نبد هیچ سودش فزون لابه کرد
۲۷۱
چو لشکرش بگریخت او نیز تفت
۲۷۲
در اسپ نبرد آمد از پیل و رفت
۲۷۳
به جندان شد و هر چه باید به کار
۲۷۴
بیاراست از ساز جنگ و حصار
۲۷۵
ز ترکان ز صد مرد ده رسته بود
۲۷۶
وزآن ده که بُد رسته نه خسته بود
۲۷۷
همه کوه و غار و در و دشت و تیغ
۲۷۸
بُدافنده ترگ و سر و دست و تیغ
۲۷۹
مرا فکنده را گرگ دل کرد پاش
۲۸۰
گریزنده را غول گفتی که باش
۲۸۱
سرا پرده و خیمه و ساز چنگ
۲۸۲
همان جوشن و ترکش و نیملنگ
۲۸۳
بت و تخت فغفور و پیلان رمه
۲۸۴
گرفتند گردان ایران همه
۲۸۵
چنین است بخش سپهر روان
۲۸۶
یکی زو توانا دگر نا توان
۲۸۷
یکی جفت تخته یکی جفت تخت
۲۸۸
یکی تیره روز و یکی نیک بخت
۲۸۹
جهان را ز تو خوی بد راز نیست
۲۹۰
همی گویدت گرچش آواز نیست
۲۹۱
نهان با تو صد گونه رنگ آورد
۲۹۲
زبون گیردت گر به چنگ آورد
۲۹۳
به خواری کشد چون به مهرت ببست
۲۹۴
به پای افکند چون کشیدت به دست
۲۹۵
چو میشت دهد پوشش و خورد و ساز
۲۹۶
پس آن گه چو گرگان به دردت باز
۲۹۷
از آهوش تا بیشتر آگهیم
۲۹۸
به مهرش درون بیشتر گمرهیم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.