Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

خبر یافتن فریدون از آمدن نریمان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ازین مژده چون آگهی یافت شاه
۲
بر افروخت از ماه برتر کلاه
۳
هزار اسپ بالای زرینه ساز
۴
فرستاد با لشکر از پیشباز
۵
دو ره پیل سیصد چو دریا به جوش
۶
ز برگستوان دار و از درع پوش
۷
ز صندوق پیلان خروشنده نای
۸
غریوان شده زنگ و کوس و درای
۹
دو صد پیل در دیبه رنگ رنگ
۱۰
ز برشان درفش دلیران جنگ
۱۱
همه پیلبانان به زرین کمر
۱۲
ز دُر تاجستان ، گوشوار از گهر
۱۳
پلنگان به زنجیر زرّینه بند
۱۴
همان گرگ و شیر ژیان در کمند
۱۵
شد آمل بهشتی نو آراسته
۱۶
درم ریز و دیبا فشان خواسته
۱۷
سه منزل سپه داده زی راه روی
۱۸
دورویه زده صف به کردار کوی
۱۹
تبیره زنان پیش و بازیگران
۲۰
سران می دهنده به یکدیگران
۲۱
سپر در سپر گیل مشکین کله
۲۲
خروشان همه چون هژیر یله
۲۳
ز رنگین سپرها چنان بُد زمین
۲۴
کجا چرخ در چرخ دیبای چین
۲۵
همه مردم شهر بی راه و راه
۲۶
زده صف به دیدار فغفور شاه
۲۷
طرازیده بر پیل اورنگ اوی
۲۸
ز گوهر گرفته جهان رنگ اوی
۲۹
یکی چتر طاووس رنگ از برش
۳۰
ابر سر ز یاقوت و دُر افسرش
۳۱
بَر درگه شه چو آمد فراز
۳۲
چنان کش همی دید شاه از فراز
۳۳
ز پیل زیان آوریدند زیر
۳۴
زمانی بماندند بر جای دیر
۳۵
ببردند زی کاخ شاه بلند
۳۶
نهادند بر پایش از زرّ بند
۳۷
فریدون نیاورد ازو هیچ یاد
۳۸
نپرسیدش از بُن نه امید داد
۳۹
برش نیز یک هفته نگذاشت کس
۴۰
بباد فرهش بد همین کرد بس
۴۱
نریمان بر شه شد از گرد راه
۴۲
گرفت آفرین داد نامه به شاه
۴۳
نخست از نثار آنچه بُد پیش برد
۴۴
پس آن گه دگر هدیه ها برشمرد
۴۵
به یک هفته در هفتصد بار شش
۴۶
بُد از پیش شه مردم بارکش
۴۷
همی گفت چون کشور چین که دید
۴۸
که چندین شگفت از وی آمد پدید
۴۹
نه در گنج ماند و نه در کاخ جای
۵۰
نه در باغ و ایوان و نه در سرای
۵۱
کشنده سته مانده بی پای و پی
۵۲
شمارنده از رنج خون گشت خوی
۵۳
از آن پس نریمان به پای ایستاد
۵۴
فروبست دست و زبان برگشاد
۵۵
به بوسه نشان کرد مر خاک را
۵۶
گرفت آفرین خسرو پاک را
۵۷
ز فغفور و آرایش کشورش
۵۸
سخن راند و از گنج و از لشکرش
۵۹
که شاهی سزا افسر و گاه را
۶۰
ندیدم چو او جز شهنشاه را
۶۱
اگر بر خرد خیره بیداد کرد
۶۲
شدش گنج و رنجش همه باد کرد
۶۳
نپیچد شه از مردمی رأی خویش
۶۴
فرستدش دلخوش سوی جای خویش
۶۵
نباید بُد ایمن به بخت ارچه چیر
۶۶
که دولت نماندست یک جای دیر
۶۷
که داند که این چرخ بدساز چیست
۶۸
نهانیش با هر کسی راز چیست
۶۹
به رنجست آنکش هنرها مِهست
۷۰
نکوکاری و نیکنامی بهست
۷۱
که ماند نکونامی ایدر به جای
۷۲
بود با تو نیکی به دیگر سرای
۷۳
شمر یافه تر زندگانی تو آن
۷۴
که نکنی نکویی و داری توان
۷۵
بود دوری از بد ره بخردی
۷۶
بهی نیکی و دوریت از بدی
۷۷
به تلخی چو ز هست خشم از گزند
۷۸
ولیکن چو خوردیش نوشست و قند
۷۹
ببخشود شه ز آن سخن ها و گفت
۸۰
بزرگی فغفور نتوان نهفت
۸۱
ورا این بزرگیش بی راه کرد
۸۲
که با ما به کین دست بر ماه کرد
۸۳
ازین نیست باد فره اکنونش بیش
۸۴
که یک هفته شد تا نخواندمش پیش
۸۵
ببر خلعت و بند بردار ازوی
۸۶
به پوزش دلش پاک از اندُه بشوی
۸۷
بگویش گناه از تو آمد نخست
۸۸
که فرمان ما داشتی خوار و سست
۸۹
کمان ، گاه ضحاک بنداختی
۹۰
چو گاه من آمد به زه ساختی
۹۱
من این بد مکافات آن ساختم
۹۲
نه ز آن کارج تو شاه نشناختم
۹۳
کنون بودنی بود مندیش هیچ
۹۴
امید بهی دار و رامش پسیچ
۹۵
مر این خانه را خانه خویش دان
۹۶
مرا گرچه بیگانه از خویش دان
۹۷
به تو گر بدی کردم از آزمون
۹۸
به هر بد کنم صد نکویی فزون
۹۹
ز دیدار تو شرم دارم همی
۱۰۰
بدین کرده ها پوزش آرم همی
۱۰۱
ز خواری و رنجی کت آمد مشیب
۱۰۲
گه گیتی چنینست بالا و شیب
۱۰۳
سپهر روان با کسی رام نیست
۱۰۴
ز نیک و بد و ماش آرام نیست
۱۰۵
چو پرّنده مرغیست فرخنده بخت
۱۰۶
جهان باغ و ماها سراسر درخت
۱۰۷
به باغ اندرون مرغ پرّان ز جای
۱۰۸
نشیند بر آن شاخ کآندیش رأی
۱۰۹
بر آن باش فردا که هر دو به کام
۱۱۰
نشینیم یک جای و گیرم جام
۱۱۱
نریمان شد و برد خلعت پگاه
۱۱۲
بپوشید و شد شاد فغفور شاه
۱۱۳
گرفت آفرین پشت را داد خم
۱۱۴
ز شادی به چشم اندر آورد نم
۱۱۵
چو شاه فروزندگان از سپهر
۱۱۶
ز پیروزه گون تخت خود دید چهر
۱۱۷
فریدون پگه کرد سوری پسیچ
۱۱۸
کز آن سان نبد دیده فغفور هیچ
۱۱۹
به گلشن گهی کز دو سو داشت در
۱۲۰
نمودند دیدار با یکدیگر
۱۲۱
ز هر در درآمد یکی ، تا ز جای
۱۲۲
نه برخاست باید یکی را به پای
۱۲۳
به بر یکدیگر را گرفتند شاد
۱۲۴
به پوزش سخن چند کردند یاد
۱۲۵
نخستین گرفتند بر خوان نشست
۱۲۶
پس از آن گه به بگماز بردند دست
۱۲۷
نشستنگهی بود ایوان چهار
۱۲۸
ز هر گونه آراسته چون بهار
۱۲۹
میان اندرون خانه رنگ رنگ
۱۳۰
ز مینا گِل او ز بیجاده سنگ
۱۳۱
همه بومش از صندل و چوب عود
۱۳۲
بدو اندر از زرّ سیصد عمود
۱۳۳
معلق بدو چارصد کنگره
۱۳۴
ز جزع و بلور و گهر یکسره
۱۳۵
بساطش سراسر زبر جد نگار
۱۳۶
همه شفشه زرّ بد پود و تار
۱۳۷
ابر پیشگه تختی از لاژورد
۱۳۸
گهر در گهر ساخته سرخ و زرد
۱۳۹
دو صد طاس پر عنبر از پیش تخت
۱۴۰
زده در میانشان ز مرجان درخت
۱۴۱
ز زرّ بی کران نار و نارنج بود
۱۴۲
که هر یک بهای یکی گنج بود
۱۴۳
همه دانه نار یاقوت و دُر
۱۴۴
ز کافور نارنج ها کرده پُر
۱۴۵
طبق های نقل از عقیق یمن
۱۴۶
پُر از مشک کرده بلورین لگن
۱۴۷
ز هر سو یکی باد بیزن ز بر
۱۴۸
فروهشته از پرّ طاووس نر
۱۴۹
ز کافور شمامها ریخته
۱۵۰
تل عود و آتش برآمیخته
۱۵۱
پر از درّ و یاقوت هر جای جام
۱۵۲
خمی پخته می هر سوی از سیم خام
۱۵۳
به هر گوشه جز عین یکی آب گیر
۱۵۴
گلاب آب و دُر سنگ و ریگش عبیر
۱۵۵
ز سیم و ز زر مرغ و پیل و دده
۱۵۶
به نیرنگ کرده روان بر رده
۱۵۷
چو نخچیرگاهی به وقت بهار
۱۵۸
در او هم گلستان و هم گل به بار
۱۵۹
هزار از بزرگان خسرو پرست
۱۶۰
تکوک بلورین و بالغ به دست
۱۶۱
بتان سرایی میان بسته تنگ
۱۶۲
به کف جام وز جامه طاووس رنگ
۱۶۳
همه سرو سیمین به زرّین کمر
۱۶۴
همه میگسار آهوی مشک سر
۱۶۵
به شمشاد پوینده عنبر فروش
۱۶۶
به یاقوت گوینده در خنده نوش
۱۶۷
فروزان به مجمر یکی عود خشک
۱۶۸
فشانان به باد آن دگر گرد مشک
۱۶۹
می زرد بد در بلورین ایاغ
۱۷۰
چو در آب پاک از نمایش چراغ
۱۷۱
نوا پیشگان بر گرفتند رود
۱۷۲
همی جام می داد جان را درود
۱۷۳
بدینسان فریدون مهی بیشتر
۱۷۴
همی ساخت هر روز بزمی دگر
۱۷۵
همه یاد فغفور چین خواستی
۱۷۶
به شادیش با جام برخاستی
۱۷۷
ز هر تحفه چندانش آورد پیش
۱۷۸
که هم چین شدش خوار و هم گنج خویش
۱۷۹
از آن پس نریمان یل را نواخت
۱۸۰
ز بهرش بسی خسروی هدیه ساخت
۱۸۱
صدش بدره بخشید دینار گنج
۱۸۲
ز هر دیبه رخت پنجاه و پنج
۱۸۳
دو صد ریدگ ترک با اسپ و ساز
۱۸۴
پری چهره سی خادم دلنواز
۱۸۵
ز شمشیر و ترگ و سپر بی شمار
۱۸۶
ز خفتان و از درع و جوشن هزار
۱۸۷
ز گستردنی بار سیصد هیون
۱۸۸
شراع و ستاره ده از گونه گون
۱۸۹
زرنج و همه غور و زابلستان
۱۹۰
هم از بلخ تا بوم کابلستان
۱۹۱
بدو داد پیوسته تا مرز سند
۱۹۲
نبشته همین عهدها بر پرند
۱۹۳
سزا هر که را بود با او بهم
۱۹۴
گهر داد و بالا و زرّ و درم
۱۹۵
دگر هر چه بُد اندر آن بزمگاه
۱۹۶
ز خوبان و از فرش وز تخت و گاه
۱۹۷
ببخشود یکسر به فغفور چین
۱۹۸
یکی کرسی نغز دادش جز این
۱۹۹
ز زر بر سرش کودکی میگسار
۲۰۰
به کف جامی از گوهر شاهوار
۲۰۱
هر آن گه که شه دست بفراشتی
۲۰۲
وی آن جام می پیش او داشتی
۲۰۳
چو خوردی به آواز گفتی که نوش
۲۰۴
ازو بستدی باز بودی خموش
۲۰۵
شراعی که از پرّ سیمرغ بود
۲۰۶
بدادش پُر از گوهر نابسود
۲۰۷
دگر تاجی از گوهر شاهوار
۲۰۸
که شب شمع با او نبودی به کار
۲۰۹
بدادش ز بیچاره تختی دگر
۲۱۰
طرازیده بر پشت شیری ز زر
۲۱۱
که هر ساعت آن شیر جستی ز جای
۲۱۲
زدی نعره آن گه نشستی ز پای
۲۱۳
به کام اندر آتش دمیدی ز دور
۲۱۴
شدی زو هوا پُر بخار بخور
۲۱۵
دو یاقوت دادش دگر لعل رنگ
۲۱۶
صد و بیست مثقال هر یک به سنگ
۲۱۷
چهل دّر دیگر همه نابسود
۲۱۸
که هر یک مِه از خایه باز بود
۲۱۹
به مثقال سی سرخ گوگرد پاک
۲۲۰
به یکپاره چون اختری تابناک
۲۲۱
دگر هر چه از چین بُد آورده چیز
۲۲۲
سراسر بدو باز بخشید نیز
۲۲۳
به درگاه او باز فغفور شاه
۲۲۴
ببخشید یک یک همه بر سپاه
۲۲۵
جز آن افسرین گوهر شاهوار
۲۲۶
دگر آنچه در راهش آمد به کار
۲۲۷
شه گیتی از بهر گرشاسب باز
۲۲۸
بسی هدیه گونه گون کرد ساز
۲۲۹
هم از کوس و منجوق وز تخت زر
۲۳۰
هم از پیل و بالا و تیغ و کمر
۲۳۱
قبا و کلاه گهربفت خویش
۲۳۲
دگر هدیه هر چیز دَر گنج بیش
۲۳۳
همه بوم ماهان و جای مهان
۲۳۴
هم از قهستان تا در اصفهان
۲۳۵
بدو داد تا مرز قزوین و ری
۲۳۶
یکی عهد بر نامش افکند پی
۲۳۷
مهانی که بودند با او به چین
۲۳۸
سزا هدیه ها داد نو هم چنین

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.